واقعا خدا رو شکر می کنم که شما دو دوست عزیز متوجه شدید که من چی می گم. بی نهایت عزیز شما دقیقا درست حدس زدید. انقدر تو جزئی ترین مسائل من نظر داده که من واقعا یه حالت تدافعی نسبت به ایشون پیدا کردم. ولی اصلا اصلا دلم نمی خواد بهش بی احترامی کنم. در ضمن من تمام سعی خودم رو می کنم که ایشون رو جلوی خانواده شوهرم بالا ببرم و اصلا نمی ذارم متوجه شن که من با رفتاراشون مشکل دارم. مثلا همون شب مهمونی من واقعا حالم گرفته بود نمی تونستم قبول کنم که مادرم انقدر نظر منو نادیده بگیره . مادرشوهرم که از من سوال کرد گفتم که سر کار مشکل پیدا کردم سرم درد می کنه!
من حتی برای یه مهمونیه ساده هم که میرم اونجا باید هم تیپ خودم هم شوهرم عالی باشه. مثلا اگه اتفاقی پیش بیاد که یه بار لباسمون آنچنانی نباشه و تیپمون عالی نباشه بهم تذکر میده اون هم با بدترین شکل ممکن. من اهل تظاهر نیستم. اهل پز دادن هم نیستم. همیشه حتی اگه مادر بزرگ 80 سالم هم خونمون باشه من بخوام برم اونجا قبلش بهم تذکر میده که حتما کلی طلا به خودت آویزون کن ببینن طلا داری! مثلا هر دفعه که پدر و مادرم تنها ،باور کنید دوتایی میخوان بیان خونمون من باید حواسم به همه چیز باشه. همه چیز عالیترین. مثلا من نباید انتظار داشته باشم که خودشون از خودشون پذیرایی کنن. باید حتما من پذیرایی کنم. نه فکر کنید که بگم برن سر یخچال ها. نه از روی میز جلوشون هم برنمی دارن. من دوست دارم آدم حداقل با پدر و مادرش این حرفها رو نداشته باشه. یا اصلا مورد قبول ایشون نیست که من یه غذای ساده درست کنم. آخه کجای توقع من زیادیه؟من دوست ندارم بابت هر چیزی بهم تذکر بدن. معذرت میخوام که عنوان می کنم ولی دوست ندارم این رفتارشو که مثلا هر بار که میاد میگه من میرم یه سر اتاق خوابتونو ببینم! من چی بهش بگم واقعا؟
راههای شما دو دوست عزیز رو امتحان می کنم امیدوارم خدا کمکم کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)