من سعی کردم از گذشتم خیلی خلاصه بگم با اینکه خلاصه نوشتم طولانی شد عذرخواهی میکنم.
ولی الان خیلی عذاب میکشم بخاطر دوری از بچم احساس میکنم هم من بهش احتیاج داشتم هم اون به من من براش خیلی آرزوها داشتم ولی هر چه تلاش و صبر کردم بی فایده بود و خیلی هم عذاب وجدان دارم بخاطر اینکه شاید بیشتر از اینا باید صبور میشدم و باید تحمل میکردم بخاطر بچم ولی یک طرفه قضیه من بودم و خواست من کافی نبود.
همه چیزو هم بخشیدم چون حوصله ی رفتن به دنبالشو نداشتم و هم دلم براش میسوخت میدونستم که توان پرداخت مهریه رو نداره اصلا شاید آخرین لحظه پشیمون بشه ولی نشد!ولی اگه مهریمو میداد میشد پشتوانه ی زندگیم و شاید دلگرمی برای آیندم چون من بهترین دوران زندگیم جونیمو تو زندگیش گذاشتم و الان از نظر مالی تو مضیقه ام.
خیلی دوست داشتم بچمو خودم نگه دارم ولی به من گفت خودم نگرش میدارم تو فقط میتونی هفته ای ملاقاتش کنی ولی این برام خیلی عذاب آور بود من دو سه روز میتونستم مادر باشم!خودمم نه خونه داشتم و نه پولی برای نگهداریش از لحاظ روحی هم من و بچم داغون بودیم خونوادمم با گذشته ی زندگیم حمایتم نکردن منم ترجیح دادم نبینمش.
بهش میگفتم دیگه از ما گذشته بلاخره هم من مقصرم هم تو بیا بخاطر بچممون کوتاه بیا و با هم زندگی کنیم من که سختیهای زندگی رو تا اینجا تحمل کردم قبول نکرد
بهش گفتم که میخوای به بچمون چی بگی میگی مادرش کجاست؟گفت میگم مادرش مرده!!!!!!!!!!!
الان نگران بچمم نمیدونم کجاست اولا مادرش نگه میداشت فکر میکنم الان ازدواج کرده و شاید بچه رو برده پیش خودشون .............
از طرفی تنهایی خیلی اذیتم میکنه خیلی داغون شدم.
میگن بچه ها بعد از دو سالگی مغزشون خاطراتت رو ثبت میکنه ولی اون دوسالگی رفته یعنی منو یادش نیست؟یعنی منو فراموش میکنه و به مادر جدید عادت میکنه و اونو مادرش میدونه؟ الان چیکار کنم بازم نبینمش؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)