از اینکه پاسخم را دادید بی اندازه تشکر میکنم
حرفهای شما بابت ابنکه من خیلی این موضوع رو کش دادم درسته ولی آینده ی نامعلوم خودم و اون بچه خیلی آزارم میده.
من از بچگیم هم به موضوعات دوروبرم خیلی حساس بودم از بچگی هم هیچ چیزی حتی کوچکترین اتفاقات از یادم نمیرفت الان هم همینطورم من خودم میتونم اجساس کنم که نبود یکی از والدین کنار بچه چقدر سخته من خودم تو شش سالگی پدرمو از دست دادم و از اون به بعد مادرم من و سه تا خواهر و یک برادرمو به تنهایی بزرگ کرد نمیدونم از کجا شروع کنم بگم
من سال دوم دانشگاه بودم که بطور خیلی اتفاقی با همسرم آشنا شدم اون موقع افکارم پخته نبود خب کمی هم شرایط سنیم اقتضا میکرد بعد آشنایی اولیه تصمیم گرفتیم که عقد کنیم من تو شهر دیگه ای دانشجو بودم شوهرم هم دانشجو تو یه شهر دیگه ولی نزدیک به محل زندگیمون ولی هردومون تو یه شهر زندگی میکردیم و هردومون در مقطع لیسانس اون بیکار بود ولی درسخون بود انگیزه و پشکار داشت منم هم دوسش داشتم هم پشکارشو تائید میکردم یه ماشین هم داشتیم که بعد از 3 ماه پدرش فروخت و من اولین ضربه ی روحیو اونجا خوردم چون تنها پشتوانه مالیمونو از دست دادیم ما با گدروندن سختیهای زیاد بلاخره بعد از 3 سال با هم ازدواج کردیم و بعد از 4 ماه با فروختن طلاهای عروسیمون تصمیم گرفتیم خونه ی مستقل اجاره کنیم و کردیم من خیلی خوشحال بودم ولی چون شوهرم همون سال کارشناسی ارشد قبول شده بود خیلی کم خونه بود من یا همیشه تنها بودم یا پیش ماردم خلاصه کم کم دیگه داشتم از اون زندگی خسته میشدم چون شوهرم دیگه اون مرد سابق نبود گاهی به من میگفت تو از من کم سوادتری و من کارشناسی ارشدم!(تقصیر منم بود ون باید ادامه تحصیل میدادم و پابه پاش درس میخوندم ولی من یه جورایی تو زندگی و مشکلات حل شدم و با خودم میگفتم که بذار اون ادامه تحصیل بده هر موقع وضعمون روبه راه شد منم ادامه تحصیل میدم )در این حین متوجه شدم که باردارم و علارغم میل باطنیم بارداری ناخواسته رو تو اون شرایط قبول کردم و به امید اون بچه روزامو تو تنهایی به همان شکل ادامه میدادم که یه دعوای شدید مسیر زندگیمو منحرف کرد.
شوهرم بر خلاف تحصیلکردگیش خیلی بد ذهن بود و دست بزن داشت تو 4 ماهگی بودم که دست روم بلند کرد و من به خانوادم گفتم بر خلاف همیشه که نمیگفتم و تمام مدت سعی میکردم که خودم حلشون کنم تا بزرکتر از این نشه خلاصه خونوادم اومدن و یه جورایی خواستن مشکل مارو حل کنن شوهرم عصبانی شد و تو خونه راشون نداد (میگفت این داره دروغ میگه) و من تحصیلکرده ام چرا باید خونوادت دخالت کنن اصلا به اونا مربوط نیست و تو زن منی من هر کاری دلم بخواد میکنم! من تا آخر بارداریم با خونوادم قطع ارتباط شدم حتی تلفنامم کنترل میشد موقع به دنیا آمدن بچه هم خوانوادم بخاطر اینکه اختلاف ما زیاد نشه موقعی که اون نبود میومدن عیادتم و با پادر میونیه فامیل منو به زور برد خونه مادرم که استراحت کنم بعد از مدتی که 1 ماه بود دخترم دنیا اومده بود و من افسردگی بعد زایمان هم داشتم گفت باید طلاهات بدی من بفروشم تا یه زمینی بخرم بعدش ما با هم از این شهر بریم بخاطر اینکه از خونواده ی تو دور باشیم با اینکه خونوادم اصلا خونم نمیومدن و بخاطر اخلافش تو هیچ کاریم نظر هم نمیدادنم ولی نمیدونم شاید بخاطر کمبودهایی که برام گذاشته بود از اونا متنفر بود و میخواست هم از خونواده ی خودش و هم من دور باشه و بازم نصیحتها و حرفهای من تاثیری نداشت و ما بعد از 3 ماه آوارگی رفتیم یه شهر دیگه که صاحبخونه زن و شوهر مسنی بودن و میخواستن با نگرفتن پول پیش به اصطلاح ما بشیم همدمشون فکر کنید من بایه بچه یک ماهه بعد از دو ماه (چون خونه خالی نبود و باید صبر میکردیم)که خونه ی مادرش بودیم رفتیم اونجا اونجا هم با مشکلات زیادی که داشتم و خودشم خونه نبود و با اون شرایط روحی بعد زایمان و دوری از خانواده من باید میرفتم هم صحبت اونا میشدم و گاهی کارای اونارو انجام میدادم و من چون از عهدش بر نیومدم شدم مقصر و ما از اونجا به ناچار به شهر دیگه ای رفتیم داشت دیگه دخترم داشت یکساله میشد که شوهرم به مرور نسبت به من بی تفاوت شده بود و ما همجنان مشکل مالی شدید داشتیم که متوجه شدم شوهرم با دختری تو تهران دوسته و به اون قول ازدواج داده دیگه دنیا روسرم خراب شد و به خونوادش اطلاع دادم تا شاید مشکل رو حل کنن اول که انکار کردن ولی با دلیل کم کم متوجه شدن که من راست میگم این تازه شروع مرحله ی تازه ای بود که به من بگه میخوام طلاقت بدم و با دختر دیگه ای ازدواج کنم خلاصه کتکاش بیشتر شد تنها موندنام دو برابر شد و من همچنان تحمل میکردم خونوادم هم دخالت نمیکردن تا شاید خودش پشیمون بشه ولی نشد.
من دیگه به ناچار و به علت تنهاییام نخواستم به یه شهر دیگه ای برم و خونه ی خواهرمو اجاره کردم بعد از یک سال و نیم بر گشیم شهر خودمون و 5 ماه هم با تمام بی محلیاش و سختیهاش گذروندم تا جایی که به من میگفت کلفت بی مواجب خونه چون خرجی هم به من نمیداد و من با تنهایی تحمل میکردم و میگفت تو باید مهریتو ببخشی من طلاقت بدم اگه ادعای مهریه بکنی من طلاقت نمیدم تو باید از زندگیم بری بیرون تو مانع پیشرفت منی من اون موقع سنم کم بود الان دیگه تورو دوست ندارم میخوام با یکی دیگه ازدواج کنم خلاصه یه بار برا اولین بار قهر کردم رفتم خونه ی مادرم و بچه رو هم خودم گذاشتم پیشش تا شاید بی مادری اون بچه خودشو و اطرافیانشو تکون بده و بفهمه که زندگی ارزشش بیشتر از اینهاست ولی او رفته بود برا خودش وکیل گرفته بود و بچه رو هم دو ماه تموم نگه داشتن من به فامیلاش و پدر و مادرش زنگ زدم گفتم زیاد بهش محبت نکنین نصیحتش کنید که برگرده خونه ولی حتی پدر و مادرشم کاری نکردن و حتی به من زنگ هم نزدن جتی یکبار به دیدنم هم نیومدن!آخر خودم از طریق مراجع قانونی بچمو آوردم پیش خودم دو ماه هم همینطوری گذشت و من هم بناچار مهریمو فقط برای تنبیه و برگشتن اون گذاشتم اجرا ولی بازم کوتاه نیومد گفت یا مهریتو ببخش یا طلاقت نمیدم تو از چشمم افتادی منم بناچار همه چیو بخشیدم و دخترمو که تو تمام این مدت شده بود همدم من و خیلی دوسش داشتم دادم بهش که زیر سایه ی پدرش باشه و خودمم از اون شهر رفتم و با هزار چور مشکل مواجه شدم خودمو دهها بار تو این موقعیت تصور میکردم ولی نمیتونم با واقعیت کنار بیام و دوری بچمو بپذیرم دیگه میخوام بر گردم به شهرم ولی هنوز خوب نشدم هنوز خاطرات اذیتم میکنه من همه ی خواهر و برادرم ازدواج کردن و من باید با مادرم که مریض احوال هم هست زندگی کنم میترسم با این روحیم بیشتر آزارش بدم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)