سلام به همه دوستان
راستش این چند وقت که اینجا سر نمی زدم همش به فکر حرفای شما بودم و خیلی خیلی سعی کردم حساسیت هامو بذارم کنار و و به زندگیم جون دوباره بدم
خیلی هم خوب جواب داد
همسرم بعد از مدتها برام کادو خرید و اوضاع خیلی خوب بود
تا پریشب که من گفتم این جا رو براش توضیح دادم و گفتم قسمتی به نام خاطرات قشنگ و عاشقانه داره
که بر گشت گفت قشنگترین خاطره تو زمانیه که من تو روی پدر و مادرم بایستم
اینقدر این حرفش عصبیم کرد که خدا می دونه و با وجودی که خودمو خیلی کنترل کردم ولی بازم زیاد نتونستم و یه کم داشت صدام می رفت بالا
به هر حال اون ماجرا با بازم دلخوریه من و اون گذشت
ولی حالم دوباره ریخته بهم
دوباره ازش دلخورم
دیشب خونه مادرشوهرم اینا بودیم و فقط ناز می کرد و شوهرمنم فقط نازشو می کشید واقعا خسته شدم از این رفتاراشون
و منم از حرص احساس خفگی می کردم
راستش یه دفترم برداشتم کارای و برخوردای خوب و بدمو توش می نویسم و به خودم امتیاز می دم
این چند روز برخوردای خوبم خیلی بیشتر شده








علاقه مندی ها (Bookmarks)