
نوشته اصلی توسط
bahar.ghamgin
بگو چقدر در زندگی ات مستقل تصمیم گرفته ای؟
آیا همیشه مادر و پدر شما در تصمیمات شما نقش داشته اند یا شما مستقلا تصمیم گرفته ای؟
واقعیت رو بگم من تا حالا توی زندگیم تصمیم بزرگی نگرفتم که توش با خانواده اختلاف داشته باشم
کل تصمیمهای بزرگ من 1-2 بوده توی اینهمه سال
مثلا نهایتش اینکه در مورد انتخاب رشته و یا مثلا کار اونجا برم یا نرم مشورت کردم
همیشه هم حرفمون یکی بوده و انصافا تا حالا مورد زوری نبوده
البته خوب بعضا کارهای خیلی کوچیک,مثل مسافرت مجردی چون مخالف بودن بدون اطلاع اونها رفتم و بعدش فهمیدن
آیا از آن دسته پسرهایی هستی که اگر خانواده ات مخالفت کنند تو هم جا بزنی؟
اگر شخصیت وابسته ای داری و هنوز مستقل نشده ای قبل آنکه دختر را بیش از این درگیر کنی
شرایط خودت را بسنج و ببین مرد روزهای سخت هستی؟
به نظر می رسد خانواده ات زیاد باورت ندارند و تصمیم آنها تصمیم نهاییست!
راستش در مورد این قضیه با وجودی که اونها مخالف بودن اما من به دختر نگفتم که دیگه باید از هم جدا بشیم و زود جا نزدم
اما فرضا اگه دختر فردا بیاد بگه که یا همین امروز خانوادت رو میندازی و تنها میای عقد میکنی و یا جدایی.....
بله,احتمال خیلی زیاد من جدایی رو انتخاب کنم
واقعیت اینه که با توجه به اینکه من جز پدر و مادرم کسی ندارم میدونم که نقش اونها خیلی برام پررنگ هست,چه کمک مادی و خیلی بیشتر از اون روحی و حمایتی
یا وقتی فکر میکنم آخه من چطوری برم سر مراسم عقد در حالی که پدر و مادرم نباشن.
البته به احتمال زیاد یکی از دلایل راضی نبودن خانوادم هم شاید همین باشه که اونها هم جز من کسی ندارن توی این دنیا.....
در مورد مرد روزهای سخت بودن هم چی بگم آخه
شنیدن کی بود مانند دیدن,هنوز روز سخت ندیدم که ببینم چجوری میشم
اما خوب من دیگه وارد 29 سالگی شدم
اگه الان باورم نداشته باشن,دیگه کی میخوان اینکارو بکنن,
منم تحت فشار قرار بگیرم شاید یه تغییر کنم,
بسیار شخصیتتان به نامزد سابق من شبیه است...او هم مرد مهربان و فوق العاده ای بود اما
جرات و جسارت کافی برای تصمیم گرفتن در مورد سرنوشتش را نداشت!!!
خیلی دلم میخود توی تاپیک جدید از نامزدت بیشتر برام بگی
فکر کنم خیلی بهم کمک کنه به اینکه جلو اشتباهاتم رو بگیرم او قبل
راستش من نمیخوام تسلیم شرایط بشم
تا جایی که امکان و قدرت داشته باشم تغییر کنم و تغییر بدم
علاقه مندی ها (Bookmarks)