سلام دوباره.راستش از چند ساعت پیش که این تاپیکو خوندم تمام خاطرات تلخ خودم برام مرور شد.
تل می عزیزم یه جا اشاره کرده بودی که قصد ازدواج داری و یه بارم اشاره کرده بودی که خوشحالی که میری و از خانوادت دور میشی.این همون احساسی که من اون موقع داشتم!!!!!!و الان یه دختر طلاق گرفته محسوب میشم.دعا میکنم خوشبخت بشی عزیزم اما مراقب باش هیچ وقت به خاطر فرار از مشکلات ازدواج نکنی.خانواده خود ادم هرچی که باشه خوب یا بد بهترین و امن ترین مکان برای ادمه.به خدا منو اینو با پوستو استخون چشیدم که میگم(یه بار سرگذشت این چند سال اخیرو مینویسم تا ببینی به خاطر رفتارای پدرو مادرم چیا به سرم اومد)
عزیزم فعلا دست نگه دار.هنوز مثل اون موقع های من یه چیزاییو از دنیای اطرافت درک نکردی.عزیزم وجودت تو پر از مهرو عطوفته این کاملا مشخصه.خیلی حساسی اینم مشخصه و بدون اینکه بگی یا حتی اشاره کنی حدس میزنم که خیلی هم باید نسبت به اطرافیانت متواضع باشی.
عزیزم اولین نکته ای که باید حتما انجامش بدی اینه که رابطتو با دختر داییت بهتر کن.دیگه هیچ وقت جلوی اون و اطرافیانت نشون نده که از کاراش ناراحت میشی به مرور زمان متوجه میشی که اینکار چقد از مشکلات تو با اونو حل میکنه.وقتی کاری کرد یا حرفی زد که ناراحت شدی مثلا با خنده بگو عزیزم میخوای منو ناراحت کنی؟من اینقد ضعیف نیستم واسه این جور چیزا ناراحت شم!!!یا جملات دیگه ای که قدرت تورو برسونه اما تو باید با نهایت آرامنش و خنده بیانشون کنی.دیگه هیچ وقت جلوی مادرت و کسای دیگه نشون نده که به دختر داییت یا کی دیگه ای حسودی میکنی این یه نقطه ضعف محسوب میشه و هروقت کسی بخواد تورو ناراحت کنه راحت میتونه ازش استفاده کنه.
قربونت برم عزیزم که اینقد دلپاکو ساده ای اما گهگاهی لازمه برای رسیدن به اهدافت سیاست به خرج بدی هیچوقت از خشونت استفاده نکن.مثلا اونروز به جای اینکه به مامنت بگی به خاطر دختر داییم نیومدم میتونستی قبلش به خالت زنگ بزنی اولش کلی قربون صدقش بری و احساس واقعی که بهش داری بیان کنی و بعدش یه بهونه توام با یکم کلاس گذاشتن بیاری مثلا اینکه خاله جونم دوستم گفت فلان درسو تو بلدی توروخدا باهام کار کن.منم هرچقد گفتم باید برم خونه خالم همون که خیلی دوستش دارمو همیشه تعریفشو میکنم ولی اون هی التماس کرد.یا یه بهونه خوب دیگه.قصدم اموزش دروغگویی نیست اما گهگاهی یه دروغ مصلحتی با یکم سیاست به خرج دادن جلوی خیلی از کشمکشارو میگیره.
و بعدش وقتی مادرت پرسید چرا نیومدی به جای اینکه عصبانی بشی و گذشته جلوی چشمت بیاد میگفتی مامان جونم میدونی که چقد خالمو دوست دارم. من براش توضیح دادم و اونم منو به خاطر نیومدنم بخشید.....مطمئن باش اونوقت اینقد عذاب نمیکشیدی .خدا زبونو واسه چی داده؟سعی کن ازش واسه مهربونی کردن استفاده کنی.
هیچوقت خاطرات تلخو بدی های دیگرونو مخصوصا جلوی خودشون به زبون نیار نازنین من.
من یه دوست داشتم همیشه بهم میگفت تا خودتو تحویل نگیری هیچکس تحویلت نمیگیره.جالب اینکه این دوستم محبوب همست.وقتی مجرد بود هرجا میرفت مخصوصا تو عروسیا همه زنایی که اطرافش مینشستن جذبش میشدن و جالبتر اینکه چند روز بعدش میدیدیم یکی از همون خانماا رفته خواستگاری واسه پسرش یا پسر مجردی که تو آشناشون داشتن!!!!!!
دوستم کار خاصی نمیکرد فقط زبون شیرینی داشت.حتی اگر میخواست ضد حال بزنه کاملا با نرمی و آرامش کامل بدون اینکه کوچکترین خشونت یا عصبانیتی تو صداش باشه اینکارو میکرد اونم تازه من که دوستش بودم بعد چند ساعت میفهمیدم که این بهم چی گفته و منظورش چی بوده!!!!
نمیدونم میتونم منظورمو برسونم یا نه ولی یادت باشه هیچوقت دست دیگران نقطه ضعف ندی و عصبانی شدن و ناراحت شدن از رفتارای دیگران اونم جلوی خودشون یه نقطه ضعف محسوب میشه مخصوصا برای کسایی که بخوان اذیتت کنن.من از وقتی اینو فهمیدم تونستم با خیلی از ادمای دوروبرم کنار بیام .سعی کنم با سیاست و خوشرویی تمام جوابشونو بدی.
اما در مورد رفتارای مادرت عزیزم تمام راه هایی که من میتونستم امتحان کردم اما جواب نداد مادر منم مثل مادر شما تو رنج بزرگ شده بود و هیچ محبتی از مادرش ندیده بود مادر بزرگ من هنوز که نوزه یه ادم خشنو عصبانیه و کاملا معلومه که چقد واسه فوت مادرم ناراحته.منم همین طور مادر یه نعمتیه که ادم تا وقتی از دستش نداده واقعا نمیفهمه که چه گوهر گرانبهایی بالای سرش بوده.حالا خوب یا بد.
عزیزم بعد اینکه رفتاراتو با دیگران بهتر کردی تو. رفتار مادرت با تو هم تاثیر میذاره.هیچ وقت از مادرت انتظار عوض شدن نداشته باش .مشکل را در خودت جستجو کن.محبتت رو بزار برای وقتی که رابطت باهاش خوبه .وقتایی که رفتارش باهات بده با کمال مهربونی نه با زبون با رفتارت نشون بده که ناراحتی.اگه میبینی بهش توجه نمیکنی رفتارش بهتر میشه به خاطر همینه.همین که برات عصبانی شد برو تو اتاق وقتایی که کتکت زد سعی کن با سیاست نشون بدی دلگیری و دلت شکسته نه اینکه واستی و بگی همیشه همینطور بودی.اون تورو 9 ماه در وجود خودش پرورش داده وقتی به دنیا امدی و کوچیک بودی درسته یادت نیست ولی شبایی که مریض بودی تا صبح بالای سرت بیدار مونده....
پس میبینی خوبی هایی هم داشته همیشه بد نبوده.
اگه دختر داییت بیشتر جذبش میکنه دلیلشو در خودت جستجو کن.خودتو ارتقا بده.سعی کن با رفتارات نشون بدی که تو از دختر داییت برتری.مهارتاتو ببر بالا.یادمه مامانم وقتی میدید من چیزی بلدم که دخترای فامیل بلد نیستن چقد پز میداد بعدا دیگه حتی جلوی مامانمم بروز نمیدادم که اینارو به خاطر جلب توجه اون یاد میگیرم بلکه نشون میدادم که اینا به خاطر ذوق هنری خودمه..اینطوری مامانم بیشتر افتخار میکرد حیف که من اینارو دیر فهمیدم یا مادرمو زود از دست دادم نمیدونم.به هرحال ببخشید که خیلی حرف زدم ولی باور کن با اینکه اینا نکته های کوچیکیه اما خیلی تاثیر داره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)