سلام بازم من غر غرو اومدم
اما اینبار نه واسه غر زدن
اومدم هم از شما تشکر کنم هم یه چیزی رو بگم
یه تجربهء جالب... احساساتم رو کنترل کردم, یعنی این دو روز دیگه نه با مامان شوخی کردم نه زیاد باهاش خشک بودم, بیشترموندم تو اتاقم تا وسوسه نشم بشینم پیشش و هی دستشو بگیرم و لپشو بکشم و بغلش کنم, ولی کمرم درد گرفته چون همش سرم تو کتاب و مطالعه بود و زیاد ورجه وورجه نکردم, وقتی هم بیرون می اومدم معمولی بودم
, دیروز که چیز خاصی نشد اما امروز مادرم به بهانه های مختلف صدام می زد و می گفت بیا اینو ببین, یا می اومد تو اتاقم باهام حرف می زد! مادر من, باورم نمی شه!
اماخیلی سختمه اینکه اینجوری باشم, خدا کنه دوباره وا ندم و همینجوری سنگ دل باشم, شاید اینطوری مادرم راحت تر باشه, امان از دست این احساسات
.
دوستون دارم
مرسی از همگی که کمکم کردید
یه دنیا ممنون که نوشته هام رو خوندیدو تحمل مشکلم رو برام راحت کردید
و منفی بافی هام رو صبور بودید
و بهم انگیزه دادید







, وقتی هم بیرون می اومدم معمولی بودم
, دیروز که چیز خاصی نشد اما امروز مادرم به بهانه های مختلف صدام می زد و می گفت بیا اینو ببین, یا می اومد تو اتاقم باهام حرف می زد! مادر من, باورم نمی شه!
اماخیلی سختمه اینکه اینجوری باشم, خدا کنه دوباره وا ندم و همینجوری سنگ دل باشم, شاید اینطوری مادرم راحت تر باشه, امان از دست این احساسات
.
و منفی بافی هام رو صبور بودید
و بهم انگیزه دادید





علاقه مندی ها (Bookmarks)