سلام. دوست خوبم، شما كه اهل عرفاني حتما داستان آشنايي شمس و مولانا و پاسخ مولانا به شمس رو ميدونيد:
روزی مولانا از راه بازار به خانه باز می گشت كه عابری ناشناس (شمس) گستاخانه از او پرسيد: "صراف علم معنی، محمد(ص) برتر بود يا بايزيد بسطامی؟" مولانا با لحنی آكنده از خشم جواب داد: "محمد(ص) سرحلقه انبياست، بايزيد بسطام را با او چه نسبت؟" درويش تاجر نما بانگ برداشت: "پس چرا آن يك سبحانك ما عرفناك گفت و اين يك سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟" مولانا انديشيد و گفت: " بايزيد تنگ حوصله بود و به يك جرعه عربده كرد؛ محمد(ص) دريانوش بود به يك جام عقل و سكون خود را از دست نداد."
پس دوست خوبم اگر شما هم ميخواين عاشق باشين، با يك جام عقل و سكون خودتونو از دست ندين، چون در اين صورت به همون يك جام بسنده ميكنيد.
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
كان را كه خبر شد خبري باز نيامد!
پيروز باشين.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)