سلام و ممنون که این مدت پیگیر مشکلات من بودید
متاسفانه همسرم خودش نمی خواد زندگی کنه
پنجشنبه که باز قرار بود بریم مشاوره ساعت 4 وقت داشتیم
بهم اس ام اس داد که هر چی فکر م یکنم م یبینم نم یتونم با کسی که اومده تو خونه ام داد زده بتونم روبرو شم حتی بخوام باهاش رفت و آمد کنم
گفتم چه زود از تلاش دست برداشتی پس دوست داشتن ته قلبت فقط حرف بود
حالا م یخوای چیکار کنی ؟
گفت با وجود اینکه نمی خوام اما جدا شیم بهتره
گفتم باشه اگه تو نمی خوای من حرفی ندارم چون یک طرف این زندگی تو هستی اگه نخوای کاری از دست من برنمی یاد
دوباره گفت حاضری از همه چیت به خاطر زندگیت بگذری ؟(خانواده ات و کارت )
گفتم پس تمام این حرفها برای این بود که برام شرط بزاری؟
من حاضرم به شرط این که از زندگیم مطمئن باشم
گفت اگه اطمینان نیست که ولش کن
گفتم تو زندگی برات مهم نیست تو فقط می خوای به خواسته های خودت برسی
اون حتی به مشاور گفته بود من از روی ترحم باهاش ازدواج کردم
خدایا کمکم کم 2 سال تمام احساس و زندگیم رو به پاش گذاشتم و آخرش این رو شنیدم
امروز شنبه مورخ 29 آبان 1389 صیغه طلاق خونده شد و همه چیز تموم شد
از همه دوستان که این مدت پیگیر بودند و راهنمایی کردند ممنون اما متاسفانه اون خودش نخواست زندگیشو دوباره بسازه و از دست من کاری بر نمی اومد








علاقه مندی ها (Bookmarks)