اقای سوشیانت به جای متهم کردن کمی خودتون رو جای من بگذارید.شما اولا مجرد هستید وتجربه زندگی زیر یه سقف رو ندارید،ثانیاً (مرد)هستید و مستبد بودن هم در شما بیداد میکنه.من همه وظایفم رو تو زندگی به نحو احسن انجام دادم و میدم،حتی اضافه تر.بچه بزرگ نکردی بدونی تو یه جای 80متری اگه مدام یه بچه شیطون رو نکه داری،شوهرت صبح بره،ظهر بیاد بدو بدو ناهار بخوره،بره،شب بیاد یعنی چی؟جمعه ها هم اصلا نگه بریم بیرون تا خودت نگی،بهت بگه خانواده فقط تو نیستی،مادرم حرفی بگه که گناهکارم باشه ولی حق با اونه،ولی من بازم کنار میام و بعد اینکه عصبانیتم خوابید،زندگی همچنان جریان دارد.ایا انسان تفریح نمیخواد؟در مورد دوستانم هم عارضم هیچی از وضع زندگیشون نگفتم،حتی مدرک شوهراشونم پرسیده با بی اعتنایی گفتم مثلا فوق دارن یا هرچی.نگفتم واسه به دنیا اوردن بچه، انگشتر 2میلیونی کادو گرفتن،با اینکه شوهر اونا هم کارمنده.در ضمن من دوست داشتم این مدلی زندگی کنم،اون نمیخواست تو خواستگاری میتونست بگه متاسفم بهم نمیخوریم.محبت زیادی مرض میاره،اونقدر خاکی شدم و خودمو به خاطرش پایین آوردم که موقعیت اون روزش یادش رفته.من کاملا زنانه باهاش حرف زدم،چه گریه ها که نکردم،اصلا هم با دوستای من مشکلی نداره،مشکلش با خودشه،مردونگیش اوود کرد پیش خانوادم گفت دیگه نمیذارم بری.منم شوهرم و زندگیم رو با دوستام عوض نمیکنم،همون یه دوستمم برام کافیه،من قانعم.حرف من سر قولی هست که داده و زد زیرش.چه بسا بعدا سر قولهای دیگش وای نیسه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)