
نوشته اصلی توسط
تقدیر
خدایا ا ا ا ا ا ابه فریادم برس
خیلی ناراحتم.خیلی دلم سوخته.مگه من چقدر بد بودم؟مگه چقدر غیر قابل تحمل بودم؟یعنی اصن کارای خوب در حق این آدم نکردم؟یعنی دوست داشتن من اصلا واسش ارزش نداشت؟من که همیشه فکر و ذکرم خوشحال کردن و رضایت اون بور منکه تا تونستم باهاش همراهی کردم .مگه تو بقیه زندگیا اختلاف نظر نیست؟خدایا ا ا ا اآخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیشب بابام به دایی شوهر زنگ زدن که تکلیفمونو بدونیم بعد ایشون رفته بودن با خواهرشون و شوهرم صحبت کرده بودن .یه حرفایی زدن اصلا شاخ در آوردم تا تونستن حرفای بیخود بهم بستند.که تنبله بی خیاله بی محلی کرده بی احترامی کرده.به خدا من نه تنها این کارا رو نکردم تازه از اونوری هم بودم یعنی فقط سعی ام این بوده راضی باشن کارایی بکنم که شوهرم دوست داره .تازه داییه با این همه ادعای فضل و منطق برگشته میگه دخترتون از وقتی اومدن چه تلاشی واسه برگردوندن زندگیش کرده؟.آقا من خنگم نمیفهمم یا واقعا اینا یه حرفایه مسخره میزنن؟شوهرم مدام میگفت نمیخوام تمومش کنیم مادر شوهرم با نقشه منو از همون اتاق انداخت بیرون حالا تازه بعد اینکه مشاور کلی رو من کار کرده که انقد تقلا نکن تلاش بی خود نکن فایده نداره برگشتن میگن چه تلاشی کرد!؟آخه این آقا یه لحظه از خودش نمیپرسه این پسر چه تلاشی کرد؟نه تو این مدت تو کل این زندگی.به صرف حرف که نمیشه یکیو قبول و یکیو رد کرد.من وقتی میگم تلاش کردم یعنی کارای عملی انجام دادم آخ خدا چقدر دلم سوخته.
توروخدا شما یه نظری بدین همش به خودم میگم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید اون حق داره.دارم دیوونه میشم
علاقه مندی ها (Bookmarks)