به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 76
  1. #41
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1393-3-04
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    22,558
    سطح
    93
    Points: 22,558, Level: 93
    Level completed: 21%, Points required for next Level: 792
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveTagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    3,895

    تشکرشده 2,704 در 676 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    142
    Array
    سلام نه اتفاقا همشو خوندم .

    راستش احساس من میگه شما خیلی وقته از هم جدا شدید و طلاق عاطفی بینتون جاری شده . از مشاوره رفتن و جواب نگرفتن هر دو شما پیداست . متاسفانه توانی همسرت با مادرش در بیرون کردن شما هم واضح و روشنه.

    همسرت تصمیم قطعی گرفته و باید بگم کار تموم شده است . پس خودتونو ناراحت نکنید و من بهتون حق میدم بعد دو ماه این تصمیم بگیرید . شما خیلی وقته مشاوره رفتی برا ادامه زندگی ولی خب جواب نداده.

    بانو به پدرت بگو پرونده مهریه برا مرد حکم جنایی و سابقه محسوب نمیشه و و دوندگیهاش به حکم آخرش نمی ارزه . چرا ه مقدار پیش میگرن ماهیانه یه رب سکه . که از نظر من اگه امروز تفاهم کنید خیلی بهتره . چون دادگاه یه روند یکساله خواهد بود . وبا توجه به وضعیت همسر شما زیاد جالب نیست جز ضربه ایکه به خودت خوهی زد .

    تو بحث حقوقی میتونی نفقه اجرایی کنی چون همسرت ملزم به خرج شما میباشد ولی خب از اون طرف شما باید در منزلی جدا که همسرت تهیه میکنه ازش تمکین کنی عام و خاص . همسرت برا اینکه نفقه اجباری شما رو نده درخواست طلاق بده که این تو مهریه تاثیر داره .

    اگه خواستی اقدامی قانونی انجام بدی نفقه باید اول باشه . مشورت با وکیل داشته باش

    همسرت ملزم به پرداخت نفقه معوقه شما هم هست البته اگه پولی به حسابت نزده باشه

    تقدیر بازم میگم سعی کن کار به دادگاه نرسه . چون تلاشتون هم برا برگشت زندگی هم نتیجه نداره بهتره راحت و یه روزه جداشین و فکرتونو از هم راحت کنید و برید دنبال خوشبختی خودتون .

    من تو هیچ تاپیکی کسی به جدایی دعوت نکردم . اگه از در بیرونت کردن از پنجره برو تو .


    به قول کلاه قرمزی اگه گل براش فرستادی اون پرتش کرد دلت نشکنه بازم براش بفرست .

    باورتون نمیشه هفته گذشته از کسیکه درخواست های مهریه رو تو دادگاه ثبت میکنه پرسیدم روزانه چندتا ثبت میکنی گفت بالای 70 تا شنبه ها به 100 تا هم میرسه .

    بانو منظورم این بود که عضو مشترکین سایت بشین و پر رنگ تر بشین . از قسمت نوار بالا قسمت حق اشتراک بخون متوجه فرقش میشی و مدیر و یا مشاورین هم به شما سر خواهد زد .

    خودتو عذاب نده و یه زندگی جدید شروع کن مثل همسرت که برا شما و زندگیش ناراحت نیست . موفق باشی

  2. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و نوشته هامو خوندین
    طلاق عاطفی؟؟؟؟؟آخه چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! من که همش عاشقانه باهاش رفتار کردم ؟!!!منکه همه جا نیازای اون رو به نیازای خودم مقدم دونستم منکه از خودم گذشتم؟آخه چراااا؟؟؟؟اونکه عاشقم بود.نمیتونم قبول کنم که نبود اول عاشقم شد اول که همه چی خوب بود؟کارای قشنگ میکرد.منم واسش میکردم.ببینید حتی اگه یه تولد اونم چی میشد تنهایی برم اگه میرفتم همش یادم بهش بود زود تمومش میکردم بر میگشتم حتی همیشه براش کیک میوردم بادکنک و اگه چیزی خودم خورده بودم براش میووردم.بعد که میومدم خونه کلی قربون صدقش میرفتم دور و ورش بالا پایین میپریدم یه کارایی میکردم بخنده .آخه چرااااااا؟اونم با من.این منطقی نیست.این عاقلانه نیست این طبیعی نیست.این داستان تو مغز من هیچ جوره تعریف نمیشه نمیدونم .من حتی میدیدم خیلی تحت تاثیر مادرشه خودمو به مادرش نزدیک کردم که جای دختر نداشتشون باشم.تو همه کارا با اینکه خیلی جاها باهاش مخالف بودم ولی جلوی بقیه فقط با احترام و کلی ذوق و شور حمایتش کردم.منکه غیر از عزیزمو جانم بهش نگفتم!!!!!منکه همه جا مشوقش بودم.درسشو با وجود مخالفت من ول کرد انقده تشویقش کردم تا دوباره امسال شروع کرد به خوندن اونم تو رشته مورد علاقش.هیچ جا جلو تفریحاتشو نگرفتم با خودم گفتم اونم آدمه حق تفریح تکی داره.وای خدا باورم نمیشه.انقدر دردناکه برام که نگین.باورتون نمیشه منو محکم میزد مثلا هلم میداد که بخورم تو دیوار یا دستمو جوری فشار میداد که دردم میومد یا پرتم میکرد با اینکه ازش میخواستم نکنه ولی بازم میکرد ولی من عین احمقا انقده تو وادی دوست داشتن بودم میگفتم شاید اینم یه جور ابراز محبته.چون خواهر نداشته حالا من عروسکش شدم شاید بلد نیست.ای خدااااااااااخب منم یه آدم بودم اولین باری بود زندگی متاهلی میکردم.خیلی جوون بودم خب شاید منم یه بی تجربگی هایی داشتم ولی طلاق برام حکم مرگ بود اونم تو ازدواج خودم که عاشقانه شروع شد
    بابا توروخدا بگین چجوری هضمش کنم؟ یه راهکار بدین با افکارم چه کنم؟من میترسم؟من نراحت و غمگینم من دوسش دارم من دلم تنگ شده من ....وهزار احساس دیگه میتونه یه آدمو بترکونه حالا عقلم میگه باید جداشی ولی با اینهمه حس چه کنم؟؟؟چه کنم خداااااااا؟؟؟؟ چرا من؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟
    ویرایش توسط تقدیر : جمعه 25 مهر 93 در ساعت 12:07

  3. کاربر روبرو از پست مفید تقدیر تشکرکرده است .

    parsa1400 (یکشنبه 27 مهر 93)

  4. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 مرداد 96 [ 03:45]
    تاریخ عضویت
    1391-9-23
    نوشته ها
    59
    امتیاز
    3,954
    سطح
    40
    Points: 3,954, Level: 40
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    90

    تشکرشده 35 در 24 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط تقدیر نمایش پست ها
    سلام خیلی ممنونم که وقت گذاشتین و نوشته هامو خوندین
    طلاق عاطفی؟؟؟؟؟آخه چراااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! من که همش عاشقانه باهاش رفتار کردم ؟!!!منکه همه جا نیازای اون رو به نیازای خودم مقدم دونستم منکه از خودم گذشتم؟آخه چراااا؟؟؟؟اونکه عاشقم بود.نمیتونم قبول کنم که نبود اول عاشقم شد اول که همه چی خوب بود؟کارای قشنگ میکرد.منم واسش میکردم .آخه چرااااااا؟اونم با من.این منطقی نیست.این عاقلانه نیست این طبیعی نیست.نمیدونم .من حتی میدیدم خیلی تحت تاثیر مادرشه خودمو به مادرش نزدیک کردم که جای دختر نداشتشون باشم.تو همه کارا با اینکه خیلی جاها باهاش مخالف بودم ولی جلوی بقیه فقط با احترام و کلی ذوق و شور حمایتش کردم.منکه غیر از عزیزمو جانم بهش نگفتم!!!!!منکه همه جا مشوقش بودم.درسشو با وجود مخالفت من ول کرد انقده تشویقش کردم تا دوباره امسال شروع کرد به خوندن اونم تو رشته مورد علاقش.هیچ جا جلو تفریحاتشو نگرفتم با خودم گفتم اونم آدمه حق تفریح تکی داره.وای خدا باورم نمیشه.انقدر دردناکه برام که نگین.باورتون نمیشه منو محکم میزد مثلا هلم میداد که بخورم تو دیوار یا دستمو جوری فشار میداد که دردم میومد یا پرتم میکرد با اینکه ازش میخواستم نکنه ولی بازم میکرد ولی من عین احمقا انقده تو وادی دوست داشتن بودم میگفتم شاید اینم یه جور ابراز محبته.چون خواهر نداشته حالا من عروسکش شدم شاید بلد نیست.ای خدااااااااااخب منم یه آدم بودم اولین باری بود زندگی متاهلی میکردم.خیلی جوون بودم خب شاید منم یه بی تجربگی هایی داشتم ولی طلاق برام حکم مرگ بود اونم تو ازدواج خودم که عاشقانه شروع شد
    بابا توروخدا بگین چجوری هضمش کنم؟ یه راهکار بدین با افکارم چه کنم؟من میترسم؟من نراحت و غمگینم من دوسش دارم من دلم تنگ شده من ....وهزار احساس دیگه میتونه یه آدمو بترکونه حالا عقلم میگه باید جداشی ولی با اینهمه حس چه کنم؟؟؟چه کنم خداااااااا؟؟؟؟ چرا من؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟


    تقدیر جان غصه نخور اینجور ادمها نه عشق حالیشون میشه نه احساس منم دقیقا مثل تو هستم داستان تو رو دارم همه جور محبت کردم همه جور زندگی مو به پاش ریختم نمیدونم چرا با من اینقدر سرد شد اصلا انگار کاری نکردم براش فقط تا میتونی بگو طلاق نمیخوام واستا پای زندگیت مبارزه کن گلم اصلا نا امید نشو عزیزم باشه

  5. کاربر روبرو از پست مفید ali.amamverdi تشکرکرده است .

    parsa1400 (یکشنبه 27 مهر 93)

  6. #44
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اسفند 00 [ 13:12]
    تاریخ عضویت
    1393-5-18
    نوشته ها
    670
    امتیاز
    19,001
    سطح
    87
    Points: 19,001, Level: 87
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 349
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,250

    تشکرشده 1,509 در 535 پست

    Rep Power
    145
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط تقدیر نمایش پست ها
    که اینجور آدمها رفتار طرف مقابل رو زیر ذره بین قرار میدن.و تو اگه کار مثبتی هم براشون بکنی این براشون هیچ ارزشی نداره و دلیلی بر خوب بودن تو نیست.البته همه اینا در صورتی درسته که شوهر تو واقعا خودشیفته باشه.در این صورت تو اصلا نباید خودتو سرزنش کنی.من کاملا درک میکنم که تو همه کاری براش کردی و اینا کوچکترین ارزشی برای او وخانوادش نداشته و اینها رو به حساب ضعف تو گذاشتن.
    راستی میگن آدمهای که جذب افراد خودشیفته میشن اعتماد به نفس کمی دارن.پس احتمالا باید روی اعتماد به نفستم کار کنی عزیزم.
    آنیتای عزیز حرفتون کاملا درسته واقعا زندگی کردن با اینجور آدما سخته چون هر کاری میکنی راضی نمیشن و به چشمشون نمیاد من حاضر شدم با خانوادش تو یه خونه زندگی کنم تمام جهیزیه امو جمع کردم تو یه خونه نیمه ساز با خاک یکسان شد اون جهیزیه خراب و شگسته ولی باخودم گفتم وسیله مهم نیست مهم همراهی من تو زندگی با شوهرمه تو یه اتاق فقط با یه تخت و کمد دیگه حتی حمامم مشترک بود ببین چه وضعی بود.ولی مادر شوهرم و شوهرم برگشتن بهم گفتن تو که کار خاصی نکردی که!!!واگه خودشون یه کاری میکردن خیلی ناچیزم که بود من که اولا دوهزار دفه تشکر میکردمو شوهرمو واسه هرکاریش بالا میبردم ولی اونا انقدر از خودشون تعریف میکردن که نگو البته من عکس العمل خاصی انجام نمیدادم رفتارای مادر شوهرمو کاری نداشتم میگفتم بذار هرجور میخواد باشه به من مربوط نیست ولی شوهرم هم از اون نشیت میگرفت وقتی قهر میکرد اصلا محل دیگه نمیذاشت تا برم نازشو بکشم یه وقتی بود بهش گفتم یه جوری رفتار میکنی حس میکنم منت سرم گذاشتی داری باهام حرف میزنی و اونم راحت گفت معلومه.من اوایل بهش میگفتم از سر غرور با من رفتار نکن ولی بعدا فهمیدم این غرور ناشی از همون خود شیفتگیه حتی قبل از اینکه مشاورم بهم بگه فهمیده بودم خود شیفته است ولی چیز ی که هست اینه که اولا با خودم میگم خب هرکی یه نقطه ضعفی داره ولی خب شوهرم یه کارای باب میل منم انجام میداد هرچند کم بعدشم همش الان اون کار خوبا میاد تو ذهنم .نمیدونمز چرا اون اذیتا نمیاد تو ذهنم؟[/quote]
    وای دقیقا،وقتی حرفاتو میخوندم یاد اون خواستگارم میفتم.اینکه کارهای خودشون رو بزرگ میکنن و کارهای طرف مقابل به چشمشون نمیاد.اون کارهای خوبی که میگی رو اوایل رابطه انجام میداد؟خوب آدمهای خودشیفته خیلی تمایل دارن که اول طرف مقابل رو جذب کنن و بعد به محض دیدن کوچکترین ابراز وجود یا مخالفتی از طرف مقابل شخصیت واقعی خودشون رو نشون میدن.منم دقیقا کارهای خوبش رو که سعی میکرد منو جذب کنه توی ذهنم میومد و اذیتم میکرد.ولی وقتی به این فکر میکردم که اون کارها از ته دلش نبوده و فقط برای به دست آوردن من بوده،دیگه فکر کردن بهش اذیتم نمیکنه.طبیعیه که فراموش کردن برای تو سخت تره چون به هر حال اون سالها همسرت بوده ولی من مطمءنم تو از عهدش بر میای.تو سعی خودتو کردی.کار دیگه ای از دستت برنمیومد.بیشتر از این خودتو برای کسی که لیاقتت رو نداشته آزارنده.

  7. #45
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 22 مهر 94 [ 19:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-06
    نوشته ها
    1,013
    امتیاز
    19,589
    سطح
    88
    Points: 19,589, Level: 88
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 261
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second ClassSocialOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    5,188

    تشکرشده 3,056 در 916 پست

    Rep Power
    198
    Array
    دوست خوبم من همیشه به دوستان توصیه میکنم که خونه شون رو ترک نکنند ولی در مورد شما برعکسه اتفاقا شما کار خوبی کردید که ایشون رو ترک کردید . نتونستم نوشته های همه دوستان رو بخونم ولی برداشتی که از نوشته شما دارم اینه که همسر شما خیلی زود و زمانی که هنوز امادگی ازدواج رو نداشته ازدواج کرده و برای همین اصلا قدر شما رو ندونسته . ایشون مثل بچه ایه که یه اسباب بازی گرون قیمت رو خیلی راحت به دست اورده و برای همین ارزشی براش قائل نیست . ایشون تازه 29 سالشه . جوونهای هم سن اون تازه کم کم دارن خودشون رو برای ازدواج اماده میکنن . کاری که به نظر من بهتر ه شما بکنید اینه که از ایشون فاصله بگیرید . نه زنگ بزنید نه تماس بگیرید . نه مهریه تون رو بخواهید هیچی . بذارید نبودنتون رو حس کنه . بذارید بزرگ شه . بذارید مرد شه . شما به درستون برسید . اگه بهتون علاقمند باشه میاد سراغتون . به هیچ وجه شما به سراغش نرید . فقط صبوری کنید . شاید جای خالی شما مهربونیهاتون خاطراتتون ایشون رو به خودش بیاره .

  8. 2 کاربر از پست مفید واحد تشکرکرده اند .

    parsa1400 (یکشنبه 27 مهر 93), اثر راشومون (شنبه 26 مهر 93)

  9. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 08 خرداد 95 [ 23:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    502
    امتیاز
    6,216
    سطح
    51
    Points: 6,216, Level: 51
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,079

    تشکرشده 1,505 در 452 پست

    Rep Power
    75
    Array
    تقدیر جان مشکل اصلی همسرت با شما چیه؟؟ چه مشکلی داره که بخاطرش زندگی هفت ساله رو داره ازهم میپاشونه؟؟

    چه گله و شکایتی از شما پیش پدرتون کرده؟؟ اگر بخاطر خودشیفتگیشه چرا زودتر خودش رو کنار نکشیده..جایی از حرفات گفتی که دوست داشته بچه دار بشید پس این

    نشون میده که هم شما رو دوست داشته و هم زندگیتون رو
    همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند

    مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند

    بنابراین

    تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت

    مگر اینکه شما اجازه بدهید...





  10. کاربر روبرو از پست مفید رزا تشکرکرده است .

    roozbeh220 (جمعه 25 مهر 93)

  11. #47
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط رزا نمایش پست ها
    تقدیر جان مشکل اصلی همسرت با شما چیه؟؟ چه مشکلی داره که بخاطرش زندگی هفت ساله رو داره ازهم میپاشونه؟؟

    چه گله و شکایتی از شما پیش پدرتون کرده؟؟ اگر بخاطر خودشیفتگیشه چرا زودتر خودش رو کنار نکشیده..جایی از حرفات گفتی که دوست داشته بچه دار بشید پس این

    نشون میده که هم شما رو دوست داشته و هم زندگیتون رو
    با سلام
    رزا جان همسرم واسه جدایی دلایلی میاره که به نظر خودش دلیله محکمیه واسه طلاق ولی از نظر من و یا حتی مشاور واقعی نیست مثلا اینکه من به خودش و خانوادش بی احترامی میکنم یا مثلا تو خونه کار نمکنم یا بیخیال و بی مسیولیت و بی توجهم ولی اینا واقعی نیست بعدم ایشون از اول روشش در برخورد به مشکلات همین بوده.طلاق.نمیگم طلاق صرفا به خاطر خود شیفتگیشه به نظر مشاور و حتی خود من به راحتی میشه فهمید به خاطر این خودشیفتگی کارها و تلاشای منو اصن نمیبینه و خودشو میبینه در حال ارائه سرویس و خدمات(البته به قول خودش)به قول واحد عزیز یکی از عوامل میتونه این باشه که چون زود ازدواج کرده حالا پشیمونه و به نظرش ضرر کرده چون درسشو از اول شروع کرد و تقربا اون چیزی بود که میخواست شاید فکر کرده ناخواسته افتاده تو وادیه ازدواج و الان نظرش عوض شده و دیگه نمیخواد ادامه بده.و فکر میکنه اگه از اول شروع کنه بهتره و به اون چیزی که میخواد میرسه .گقتی بچه..بله ایشون بچه هم دوست داشت ولی به قول خواهرم احتمالا چون این زندگیو نمیخواسته دلش میخواسته یه چیزی این وسط نگهش داره که اونم بچه بوده البته من خودم میدونم که ایشون اولش کلی منو زندگیشو دوست داشت ولی به مرور زمان و به خاطر طرز تفکر مامانش که مدام بهش میگفت تو زود ازدواج کردی و من براش کم بودم سرد شد.حتی شده بود که بگه بچه بدون مامانش داشته باشم خیلی خوبه.شاید به شوخی میگفت ولی من میترسیدم آدمی که بتونه کسیو که یه روز عشقش بوده رها کنه وجود بچه اثری نداره روش.تازشم اون دوباری هم که گیر به بچه داد فهمیدم مامانش باهاش صحبت کرده بود که بچه دار بشین همش میگفت مامانم اینا سنی ازشون گذشته میخوان نوه داشته باشن.بابا خب خونه میگرفت من بچه دار میشدم اون میخواست خونه نگیره بچه هم بیاریم تازه فردا منت مادرشون سر من بود که داریدمتون چه اینکه در موارد دیگه هم از این منتا گذاشته بودن ولی من محل نذاشته بودم
    مسئله الان اینه که اون با وجود اینکه من میگم بیا جفتمون تغییر کنیم و از اول شروع کنیم حاضر نیست چون اولا میگه تو تغییر نمیکنی دوما میگه من چرا تغییر کنم؟من که مشکلی ندارم تو ایراد داری!!!!!
    ویرایش توسط تقدیر : شنبه 26 مهر 93 در ساعت 14:19

  12. #48
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 08 خرداد 95 [ 23:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    502
    امتیاز
    6,216
    سطح
    51
    Points: 6,216, Level: 51
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,079

    تشکرشده 1,505 در 452 پست

    Rep Power
    75
    Array

    اون از تو چجور تغییراتی میخواد؟

    ببین تقدیر جان اگر این زندگی برای تو هم تموم شده است پس بدون دردسر جدا شو..اما اگر میخوای زندگیت رو حفظ کنی باید بفهمی حرف حساب همسرت چیه؟

    شاید دلیلش رو واضح بیان نکنه ولی از لابلای صحبت هاش میشه به یه نتایجی رسید..الان اصلا باهم تماس ندارید؟
    همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند

    مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند

    بنابراین

    تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت

    مگر اینکه شما اجازه بدهید...





  13. #49
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط رزا نمایش پست ها

    اون از تو چجور تغییراتی میخواد؟

    ببین تقدیر جان اگر این زندگی برای تو هم تموم شده است پس بدون دردسر جدا شو..اما اگر میخوای زندگیت رو حفظ کنی باید بفهمی حرف حساب همسرت چیه؟

    شاید دلیلش رو واضح بیان نکنه ولی از لابلای صحبت هاش میشه به یه نتایجی رسید..الان اصلا باهم تماس ندارید؟
    ببین رزا جان من تو یه وادی وحشتناک سرگردانیم اصن ریختم بهم شخصیتم پاشیده از هم نمیدونم دیگه چی درسته چی غلط.اصن غلط و درست داریم؟!!!!من حتی اگه طلاقم بگیرم میدونم که طلاق اشتباه بوده و میشده درستش کرد ولی خواهرم مثلا میگه تو فکر میکنی که میشد درستش کرد و کاملا واضحه که نمیشد درستش کرد و تو به خاطر علاقه یا ترس یا هرچیز دیگه ایی تصور میکنی میشه درستش کرد.الان تو این وادیم که وقتی به طلاق و جدایی فکر میکنم داغون میشم چون همش کارای خوب همسرم و روزایه خوبی که با هم داشتیم میاد جلو چشمم ولی به محض اینکه یه امید به بازگشت اونم تو ذهن من پیش میاد و الزاما واقعی هم نیست ترس تمام وجودمو میگیره و همش حس میکنم نمیخوام و همش اذیتا و شکنجه های روحیش میاد جلو چشم اصن دارم دیوونه میشم حالم خیلی بده.در ضمن همسرم اصلا مایل به حرف زدن نیست تو آخرین صحبتمون با هم که دوماه پیش بود گفت من حرفامو زدم قبلا و تو تغییر پذیر نیستی ایشون از من نمیخواد تغییر کنم بلکه معتقده اصن نمیخوام.از اولم میگفت یا باید یه چیزی درست باشه یا من صبر نمیکنم تا درست بشه اصن چرا ما باهم اختلاف داشته بایم که حالا بخوایم صبر کنیم تا درست بشه؟به نظر من اصلا نمیخواست تفاوتایه زن و مرد و تفوت در نوع دیدگاهشون را بپذیره.بعدم تو آخرین صحبتا هرچی گفتم بیا تغییر کنیم هی میگفت الان چی با قبل تغییر کرده؟و دیگه فایده نداره.ببینید هرچی بهش میگفتم من تلاش کردم راه های مختلف رفتار با تو رو امتحان کردم خب اگه اونا نتیجه نداد حالا میریم پیش این مشاوره جدید و از اول رفتارامون و با هم هماهنگ میکنیم ولی اون اصن منکر تلاشای من میشد.خب چون از روز اول هی میگفت طلاق من هربار با گریه و خواهش و درخواست میخواستم ازش که کوتاه بیاد برای آروم کردن اوضاع همه تقصیرا رو گردن میگرفتم و بهش قول میدادم درست کنم اوضاعو و چون همش میگفت تقصیر توئه میگفتم خودمو عوض میکنم و خودمو درست میکنم ولی چون این حرف از ترس بود نهایتش من تا یه هفته میتونستم باب میل اون باشم دقیقا ولی بعد دوباره خودم میشدم ولی اون انگار منه واقعیو نمیخواست اون زن رویایشو میخواست.وقتی مشاور رفتم انقدر خانم مشاور منو به خاطر این کوتاه اومدنام سرزنش کرد و گفت تو درستی ایرادی نداری که.اون خیلی زیاده خواهو مغروره اون باید تعدیل بشه چون من هر روز بیشتر داشتم له میشدم و تغییراتی هم که اون میخواست در من پایدار نبود چون هر آدمی اگر به خاطر کسی تغییر کنه این تغییرات در اون ماندگار نیست باید به خاطر خودت تغییر کنی
    من با خودم گفتم شاید من حرفاشو نمیفهمم و توقعاتشو نمیفهمم رفتیم پیش مشاور ولی ایشونم گفتن من نمیفهمم دقیقا چی میخواد یا چشه
    وای واقعا همه چی عجیبه
    ایشون به من گفت شوهرت نه تنها با تو به تفاهم نمیرسه بلکه با من و هر کسه دیگه ایم اینطوریه ایراد از تو نیست اونه که عادی یا نرمال نیست

  14. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 08 خرداد 95 [ 23:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    502
    امتیاز
    6,216
    سطح
    51
    Points: 6,216, Level: 51
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,079

    تشکرشده 1,505 در 452 پست

    Rep Power
    75
    Array
    خواهرتون مجرده؟؟
    میدونی مشکل همسرت اینه که از اول حساب روزای آخر رو هم داشته!!!

    وقتی از روز اول با هر دعوایی میگفت بیا جدا بشیم این فقط نشون دهنده عدم مهارت و نرسیدن به بلوغ فکری لازم برای ازدواج نیست بلکه از اول خودش رو متقاعد کرده که اگر مشکلی بود میتونم

    راحت پس بکشم...میشه گفت یه جورایی خودش رو برای روزایی که شما نیستی آماده کرده برای همین با جدا شدن فکر میکنه خیلی آسیب نمیبینه..شاید هم مادرش مثلا بهش میگه

    اگر جدا بشی دوباره برات زن میگیریم و خلاصه یه امیدواری داره که نمیذاره به اندازه شما بترسه و ترس از تنها شدن نداره..

    من معتقدم زندگی که زن یا مرد حرف طلاق رو توش بیارن دیر یا زود از هم پاشیده میشه.. همسرت درست میگه که هیچ چیز تغییر نمیکنه اگر الان برگردی بدون چند ماه دیگه همین آش و همین کاسه است ..چون چیزی عوض نشده

    تقدیر جان من فکر نمیکنم همسرت مردی باشه که بیاد تکلیفت رو روشن کنه ..خودت باید خودت رو از این وضعیت بیرون بیاری ضمن اینکه اصلا از حق و حقوقت نگذر همونطور که همسرت

    از حق خودش نگذشت(منظورم توقعاتیه که از شما داشته و فکر میکنه شما براوردش نکردی پس حق داره که از زندگی خودش حذفت کنه)
    همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند

    مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند

    بنابراین

    تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت

    مگر اینکه شما اجازه بدهید...






 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.