
نوشته اصلی توسط
keyvan
سلام دختر جوان
به همدردی خوش آمدی.دوره بحرانی رو طی می کنی و خوب می فهمم که احوالت چطور هست.در این سن یک مشکل کوچک اگر کنترل نشود موجب مشکلات بزرگتری می شود اما تو باید مانع بشی
مواردی که بهش اشاره کردی و نسبت به اون ها دغدغه داری شاید به ظاهر ساده باشند اما حق داری که از این وضعیت نگران باشی، اما در حدی نیست که تو بخوای وجود خودت رو نادیده بگیری
اول از همه افکار منفی و سرزنش کردن خودت رو کات کن، میگی نمی تونم، ولی من کاملا" مخالفم چون این توان رو داری.پس خوب گوش کن، این افکار منفی رو از ذهنت دور کن و خودت رو رها کن، نه من نه دوستان، نه پزشک، نه دارو نه سحر و جادو هیچکدام نمی توانند مانع این افکار شوند مگر اینکه خودت اقدام کنی و شک نکن که این توانایی رو داری، منتها چون تحت فشار روانی هستی خودت رو دست کم گرفتی
خوب وقتی جلو این افکار منفی رو گرفتی، تو دیگه داخل گود نیستی و از بالا بهتر می تونی به مسائلی که برایت دغدغه شده اند اشراف داشته باشی.
در مسیر زندگی هر کدام از ما انسان ها دچار کوتاهی نسبت به خود می شود، کوتاهی در اهمیت به خود، کوتاهی در رسیدن به خواسته ها و اهداف و.... یا شاید بهتر است بگویم دچار اشتباه می شویم، اما همیشه فرصت جبران هست.تو وقتی می توانی جبران کنی که وضعیت فعلیت رو قبول کنی و برای رهایی از این وضعیت برنامه ای داشته باشی.
(این کلمه خیلی به من آرامش میده، رها، رهایی)
افت تحصیلی دوره ای بود که با آن مواجه شدم، چرا؟ چون ذهنم به تحصیل مشغول نبود و افکار دیگری جای آن را گرفته بودند.اینجا تو خودت در قبال خودت مسئولی، یعنی تو باید راه را بر موانع رشد تحصلیت ببندی.افت تحصیلی به معنای پایان یک دوره موفق تحصیلی نیست.می دونم که همه ازت انتظار دارند که بهترین باشی، اما تو می خوای خودت باشی، پس بهترین نباش، اما به کمترین هم قائل نشو، خودت برای خودت برنامه و هدف تعیین کن
احساس تنهایی و بی همدمی میکنی، این حق توست که کسی به حرف ها و ناگفته هایت گوش دهد.اما اگر کسی نباشد به معنای بن بست در زندگی نیست.بدترین کار ممکنه در این حالت مرثیه سرای تنهایی و بی کسی است.اینجا برای ما بنویس، ما دوتا چشم داریم، اما چهار چشمی مشتاق خواندن حرف هایت هستیم.
از ترس فاش شدن رابطه قبلی ات مدام اضطراب داری، آنقدر که جزو برنامه افکار منفی ذهنت شده،من چرا عکس هام رو به اون پسر دادم؟ اصلا" چرا باهاش دوست شدم؟ تکرار و تکرار این حرف ها آیا تا به حال کمکی به تو کرده؟ مطمئنا" نه! بگو من خطا کردم، بگو من یک مسیر رو اشتباه رفتم، بگو نهایت فاش شدن این رابطه سرزنش از طرف خانواده است، خوب حق دارند، اما بازهم این پایان تو نیست، من یک جوانم، جوان هم مانند یک جوانه به هر جای سرک می کشد.گاهی خوب و بد آن را تشخیص نمی دهد.اما خط قرمز را برای خودت تعیین کردی.
دوست من، شما اگر بر این مسیر پافشاری کنی به زمین و زمان گیر میدی! درست مانند اینکه سر نخ را از یک کلاف بزرگ نخ گرفته باشی و هی آن را بکشی.
من دلیل قانع کننده ای برای خودشکی در تو پیدا نکردم، باور کن! تو فقط یک کم استراحت نیاز داری، و یک کم توجه به خودت.تو تا حدودی دچار افسردگی شدی و استرس هم داری.برای این ها غیر از خودکشی و دارو راه های خوب دیگری هم هست.
من معتقدم(نظر شخصی) افسردگی در این بازه زمانی جزوی گذرا، مانند یک جرقه در زندگی ما جوانان شده است.کافیست از خودمان غافل شویم.
منتظرم ببینم جواب تو در مقابل این چند خط نوشته چیست.اما قبل از اینکه بعد از خواندن آن فورا" شروع به نوشتن کنی، کمی فکر کن و بعد بنویس
علاقه مندی ها (Bookmarks)