دوستان چی بگم.دخترم اومد خیلی خوشحال شدم.دیدم ناراحته گفتم چی شده نمیگفت اصرار کردم گفت با بابام که داشتم صحبت میکردم که بابا بیا پیش ما عمو گفت بابات نمیاد اونجا.
گفتم بابات چی گفت گفت تابستون بیا اینجا سال بعدم اینجا برو مدرسه.
من به پدرم گفتم که اونا چی گفتن.پدرم گفت بهش زنگ بزن بگو یا بیاد اینجا یا بیاد فردا بچه رو ببره به جای تابستون.اونجا واستاده داره کارای اونارو میکنه تو هم اینجا تنها مسوولیت بچه رو داری.
منم زنگ زدم بهش گفتم.اونم گفت باشه فردا میام پروندشو میگیرم از مدرسه میبرمش.
اون تصمیمشو گرفته یعنی مادر شوهر و برادرشوهرم براش تصمیم گرفتن.
حالا الان دخترم میگه من نمیرم اونجا.
حالم بده.
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد.
علاقه مندی ها (Bookmarks)