سلام...ممنون از ابراز نظرتون،مچکرم آقای امین
طی ایمیلی محکم و نه ناجور البته،اعلام کردم که هر ایمیلی برام بفرستی نخونده حذفش میکنم و از زندگی من برو و حتی پشت سرت رو هم نگاه نکن و گفتم که نیازی هم به نفرین نیست،بالاخره این عالم حتماً خدایی داره که دانای کل و توانای کل هستش و لابد میتونه باهات برخورد بکنه...نمیدونم شایدم برخورد نکنه....
نمیدونم چرا میخوام این حرفا رو اینجا بنویسم،میدونم هرکدومتون دردسرای خودتون رو دارین و شاید انتظار من از شما برای کمک خیلی هم منصفانه نباشه...ولی دیشب اصلاً حال و روز خوبی نداشتم،یاد هر کدوم از حرفاش و جملهاش و پیام ها و اسمس هاش که میافتادم (هرچند همه رو حذف کردم) انگار چاقو به قلبم میزدن،خییلی هم گریه کردم...آخه شما نمیدونید که من 2 ماه تمام هر روز بهش میگفتم فلانی ممکنه من توی انتقالی دچار مشکل بشم بهتره بیخیال من بشی،اصلاً یادم نمیره که چطور جوابم رو داد،کلی توبیخم کرد که مریم یه بار دیگه نگی بیخیال شو،من نمیتونم غیر از تو با کس دیگه ای ازدواج کنم...2 ماه تمام من میگفتم فلانی اگه میدونی خونواده ت با ازدواج تو از یه شهر دیگه موافق نیستن کوتاه بیا و حرفشون رو قبول کن ولی 1000 بار گفت اونا بیخود کردن،مگه اونا میخوان زندگی کنن که برای یه آدم 37 ساله تعیین تکلیف میکنن!!!! حالا بعد 5 ماه برگشته حرفایی رو که من 5 ماه پیش و 100 بار تکرارش کردم رو بهم تحویل میده،انگار من شعورم کمه...تازه اون به من میگه تو شکاک و مریضی!!! وقتی میگم اون ارتباط رو قطع کردم یعنی قطعش کردم!!! ولی خوب نمیدونم چرا باورم نمیشه؟اگه میخواست قطعش کنه چرا همزمان با وجود من داشت ادامه ش میداد؟ اگه نمیخواست بعد ازدواج ادامه بده چه لزومی داشت خدا روز به اون عظمت دستشو رو بکنه و من رو بدبین بکنه