ن با شما کاملا موافق هستم نوپوی عزیز
قرارمون هم همینه که اگه ب خاستگاری بیاد اصلا نگیم که ما هم دیکه رو می خایم
ابذارید کامل توضیح بدم
من ی خاهر بزرگتر دارم و مادرم میگه تا اون ازدواج نکنه تو حق ازدواج نداری اما از قرار معلوم اونم قصد ازدواج نداره چون تموم خاستگاراشو رد میکنه بی دلیل
من حتی الان وقتی خاستگار برام میاد اصلا ب من نمی گن و سر خود رد میکنن اوناییم که می فهمم اصلا ازم نظر نمی پرسن و رد میکنن
ی چیزیم بگم من انقد برای مادرم احترام قائلم ک وقتی پسری بهم پیشنهاد میداد نگاه میکردم ببینم شرایطش طوری هست اگه قرار شد ی روز باهم ازدواج کنیم مادرم بپسنده یا نه اگه حتی نسبت ب ی مورد شک داشتم که مادرم دوست نداشته باشه ردش میکردم حالا من باید چیکار کنم .


- - - Updated - - -

ممنون دلجوی عزیز اما علت اینکه دوس دارم خدامنو بکشه اینه ک دستم بستس دیگه عقلم ب جایی قد نمیده

- - - Updated - - -

تازه نوپو اینم بگم اونم الان تحت فشاره سنش بالا رفته و همه شرایط ازدواجو داره خونوادش بهش اصرار می کنن ک ازدواج کنه اما بخاطر من هربار بهونه میاره اونم دیگه خسته شده ازاین شرایط و دوست داره بریم سر زندگیمون.خودشو سرگرم میکنه امامن شرایط ازدواج ندارم