سلام
خیلی وقت بود که سعی میکردم کشف کنم مشکلم چیه؟بعد از ماه ها بلاخره به یه جایی رسیدم اما هنوزم مطمئن نیستم دقیقا مشکلم چیه؟
خسته شدم...احساس میکنم دیگه مثل قبل شاد نیستم...مدتی رفتم سر کار اما دیگه از سال جدید نمیرم چون نمیتونم...
ببخشید پراکنده و بی نظم مینویسم...مطالبم رو جمع بندی نکردم و خوب نوشتن رو هم بلد نیستم...تلخ شدم...دوست دارم واسه خودم یه بهونه پیدا کنم و تنها باشم و سکوت کنم...با کوچکترین تلنگر به قدری عصبانی میشم که خودمم تعجب میکنم!!
نمیخوام دنبال مقصر بگردم یا تقصیر رو بندازم گردن کس دیگه اما دلبندم هم بی تقصیر نیست...صبح میره و شب ساعت 8 میاد خونه!!
دائم میگه وای فلان رو چک دارم..بهش میگم عزیز من توی حسابت که پول هست و تا اون روز هم یه هفته مونده چرا انرژی منفی میدی؟میگه اره راست میگی نباید نا امید بشیم...حق با توه تو بهم روحیه بده و یادم بیار که ناامید نشم!!
عملا مثل هم اتاقی شدیم...!!
روانی میشم وقتی میرم بیرون میبینم خانم ها با شوهرهاشون اومدن خرید!!لجم میگیره که چرا من با شوهرم نیستم؟
زیاد نمیتونم بهش گیر بدم چون قرار بود از ایران بریم و من نذاشتم!!حالا اینجوری....!!
شب وقتی میاد خونه انقدر خسته و داغونه که نمیشه باهاش حرف زد...دلم میخواد اصلا خونه نیام تا با خستگی و بی انرژی بودنش مواجه نشم...
خودم فکر میکنم اگه سر کار نرم وضعیت بهتر میشه...حالا خدا میدونه چه طور بشه...مثلا چند ماه دیگه جشن عروسیمونه...فکر کنم تنها باید برم خرید!!!
امروزم که جمعه است بازم دنبال کاراشه...بهش حق میدم کاراش زیاده اما نمیدونم چی کار باید کرد؟؟؟؟
دارم دیوونه میشم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)