تشکرشده 552 در 189 پست
تنها باید حقیقت را بیان کرد، نه دروغی را که حقیقی انگاشتنش خوب است.
"بخشی از پیام برتراند راسل برای آیندگان"
tavalode arezoo (چهارشنبه 25 بهمن 96), محیا ناز (چهارشنبه 25 بهمن 96), سرشار (چهارشنبه 25 بهمن 96), صبا_2009 (چهارشنبه 25 بهمن 96)
تشکرشده 953 در 325 پست
شرمنده گیسوکمندجان.الان شدیدا سرم شلوغه خیلی کم میتونم بیام همدردی.ضمنا من نه بلدم مثل بقیه دوستان خوب سوال کنم ونه بلدم خوب جواب بدم![]()
سلام دوستان نازنینم
بچه ها قصدم غر زدن نیست ، ولی خب منم کم میارم گاهی اومدم باهاتون درد و دل کنم.
هر بار یا از طرف مادر و یا از طرف پدر روی من فشار هست
میخوام با خانواده پدریم تعاونی باز کنیم برای دور هم بودن و روحیه مون شاداب بشه! مامانم مخالفه خودش نمیاد به منم میگه تو هم نرو
(پیشنهادش با من بود)
خدا نکنه تنها برم جایی زنگ میزنه ناراحت و حق به جانب تو بدون من کجا رفتی؟
من اگه یه کمی اطلاعاتم بالا باشه (البته همیشه سعی می کنم در برابرش زیاد خودمو همه چیز دان نشون ندم) مادر ناراحت میشه
تعاونی با خانواده همسرم تشکیل دادیم مادر گفت منم میام گفتم چشم قدمت روی چشم بیا!
ولی از وقتی که اومد این چه تعاونیه؟! خواهرشوهرت اله مادرشوهرت فلانه . فلانی خنگه و ....
یعنی توی خونه ی مردم جلوی چشم شون داره حرف بد میزنه
یا مدام میگه دخترای من هیچی نشدند و دخترای فلانی الن بلند!
خیلی موضوعات دیگه هم هست که گفتنش از حوصله خارجه
بچه ها من خیلی پدر و مادرمو دوست دارم با تمام سختی هایی که وجود داره اما واقعا خسته میشم
دیشب ناخنمامو از ته جویدم انقدر دچار فشار روحی عصبی شدم
خداشاهده بازم خدا رو شکر می کنم که سایه شون بالای سر منه.چون روزهای خوشی هم باهم دیگه داریم
ولی گاهی ناتوان میشم اما تقریبا یاد گرفتم چه کار کنم ناراحتی بین مون پیش نیاد ولی خب بیشتر از درون آسیب می بینم.
دوست دارم انقدر یاد بگیرم که بتونم کمک شون کنم.تا الآنش که همه جوره کمک شون بودم.منتی نیست وظیفه منه . ای کاش پدر و مادرای ما هم همدردی داشتند و یاد می گرفتند
درد و دلم تموم شد.الآنم خوبم.سبک شدم![]()
ویرایش توسط تمنای عشق : چهارشنبه 25 بهمن 96 در ساعت 08:54
تشکرشده 1,509 در 535 پست
سلام تمنای عشق عزیز
حالت رو درک می کنم. منم بعضی وقتها با مادر همچین مشکلاتی رو تجربه می کنم. باهاش حرف میزنم.خودش هم قبول داره و میگه اینا به خاطر حساسیت شدیدش روی منه.
شاید بعضی وقتها اذیت بشم.ولی این در مقایسه به حس خوبی که بودن مادرم به من میده هیچی نیست.
اون دنیای منه.خیلی خیلی دوستش دارم. و این باعث میشه اشتباهاتش برام کم رنگ بشه.
امیدوارم سایه مادرت همیشه روی سرت باشه عزیزم![]()
سرشار (چهارشنبه 25 بهمن 96)
تشکرشده 2,595 در 691 پست
تشکرشده 764 در 211 پست
سلام
من الان سه روزه میخوام بگم منم هستم ولی فرصت نمیشه .توی این ماه های نزدیک به کنکور و جمع بندی سرم خیلی شلوغه(هم خودم دارم واسه کنکور میخونم و هم کلی دانش آموز کنکوری دارم) و اگه اجازه میدین من فقط از دوستان عزیزم سوال بپرسم.
پی نوشت : به نظرم مدیران همیشه باید پاسخ گو باشن . پس درست نیست که شخص خود شما به عنوان مدیر تاپیک و باغبان عزیز به عنوان مدیر انجمن روی صندلی داغ ننشینید و پاسخگوی مخاطبین و اعضای سایت و تاپیک نباشین!!!!!!
miss seven (پنجشنبه 26 بهمن 96), mohamad.reza164 (چهارشنبه 25 بهمن 96), paiize (چهارشنبه 25 بهمن 96), tavalode arezoo (پنجشنبه 26 بهمن 96), باغبان (پنجشنبه 26 بهمن 96), صبا_2009 (چهارشنبه 25 بهمن 96)
تشکرشده 953 در 325 پست
یه سوال درمورد جناب سرشار داشتم ببخشیدخیلی فضولیه ولی تاجایی که من یادم میادایشون عضوفعال یاکوشا بودند هرچی بود عضو عادی نبودند چی شد یهو؟!!!!شرمنده اگه نمیپرسیدم بالاخره یه روز ازاین فضولی ازبین میرفتم![]()
miss seven (پنجشنبه 26 بهمن 96)
تشکرشده 437 در 149 پست
ممنونم خانم آنیتا از صحبت های دلگرم کننده تون. من همین یک نکته ای که اشاره فرمودین رو هم قاب بگیرم بزنم جلوی چشمم یادم بمونه و بتونم عملیش کنم جلوی خیلی از ناراحتی هامو میتونه بگیره. متاسفانه عادت به راحتی ندارم و بلد نیستم راحت باشم اصلا. مثل اسب مسابقه کل زندگیمو دویدم جز اینکه مانع دیدی باید بتونی ازش رد بشی طرز فکر دیگه ای یاد نگرفتم. حتی خوابمم سبکه تو اوج خستگی هم خوابم ببره یه انگشت بهم بزنن مثل فنر از جام میپرم یعنی کاملا غیرارادی همیشه تو یه حالت آماده باش و وضعیت آماده جنگیدن هستم. عادت کردم برای مسائلم دنبال راه حل باشم و هیچی رو بیخیال نشم. راهنمایی شما کاملا خوب و درسته. فقط من نمیدونم چطوری باید اجراییش کنم هیچ وقت بلد نبودم خونسرد باشم. همینجا تاحالا با حرف دوستان چهار پنج بار تصمیم گرفتم بیخیالی طی کنم ولش کنم بذارم کلا هرکاری خواست بکنه ولی نتونستم.
خداروشکر ناامیدی و افسردگی من به کل از بین رفت. جواب نامه م رو بالاخره خیلی خوشگل برام نوشت البته سر و ته حرفاش یک جمله مفید یا یک راه حل پیدا نمیشه و همش شعر و حرف های احساسی و عاشقانه ست برداشته واسم گل و بلبل نقاشی کرده ولی همین حد هم خوبه یعنی بیشتر از اینم فکر نکنم دیگه ازش بتونم انتظار داشته باشم. همین کارشم تمام ناراحتی و عصبانیت این چند روزه منو از بین برد نافرمانی هاش در یک لحظه کلا فراموشم شد. صبر کرده بوده بذاره ولنتاین جواب نامه مو بده و حالا کاری ندارم که متوجه نشده باید به خودش یه تکونی بده و فکر کرده همین که بگه منو دوست داره و نمیخواد منو ناراحت کنه کافیه ولی روحیه منو برگردوند و الان در حالت ماکزیمم اراده و انگیزه هستم برای تلاش مجدد. این دفعه حس کنم داره ناامیدم میکنه میندازمش رو کولم میبرمش مشاوره.
خانم گیسو کمند شعرهای قشنگ و جالبی بلدین. واقعا یه الف بچه هیبت مارو برده زیر سوال.
خواهش میکنم اصرار چیه.
پس اینطور. این نقشه شما بوده من فکر میکردم ایده از خانم پاییزه بوده. اگر کار شماست پس نیت کردین حسابی اذیتم کنین. شما یکم روحیه مزاح دارید. من با آقا/خانم اثر راشومون موافقم اگر بدون واسطه سوال ها مطرح میشن چشم در خدمتتون هستم.
یک مسئله ای هم که هست و خودتونم اشاره فرمودین من وقت نمیکنم هر روز بیام اینجا پاسخ بدم اگر نرسم به سوالاتتون جواب بدم مقصر خودتون هستین با این زمان بندی کوتاهتون. اون موقعی که زیادتر می اومدم بخاطر راهنمایی های خوبی بود که مرتب اینجا برای زندگیم میگرفتم و همینطور حرفایی که بهم میزدن که حس میکردم داره روم اثر میکنه و منو از دوران توحش به تمدن نزدیک میکرد. الان که من هر دو سه روز یه بار شاید بیست دقیقه نیم ساعت هم بیشتر اینجا نیام. اگر بازه زمانیتون رو یکم بتونید بزرگتر کنید برای من راحت تر هست. البته منم سعی میکنم اگر تاریخ دقیق بهم اعلام کنید از قبل برنامه ریزی کنم.
سیبیل های کوردی قشنگی هم در اون لینک برای من انتخاب کرده بودین دستتون درد نکنه فقط من انقدرم گیج و ویج نیستم دیگه. در مورد خانمها گیج میزنم اونم چون اطرافم زن نبوده که شناخت پیدا کنم هرکس دیگه ای به سبک من زندگی کرده بود قادر نبود اصلا زن بگیره.
ممنون خانم پاییزه.
نه رها نمیکنم دیگه زنگ میزنم دوباره مشاوره وقت میگیرم برای خودم. مطالعه و یادگیری رو هم دوباره میخوام شروع کنم. چندتا کتاب ناتموم و دوتا کلا نخونده دارم. از فردا هم هر راه جدیدی از هرجا بتونم پیدا کنم باز امتحان میکنم همین که تا اینجا فهمیدم چه چیزهایی جواب نمیده خودش پیشرفت محسوب میشه. میخوام این دفعه یه لیست درست کنم هر راهی رو امتحان کردم و جواب نگرفتم ثبت کنم تحلیل کنم ایرادهاشو دربیارم شاید از تو دل همونا بتونم یه راه جدید و بهتر پیدا کنم این راه حل ها سخت به دست میان خودم که کلی فسفر میسوزونم تا یه راه پیدا کنم با این وجودم راه حل هام اثر عکس میذارن معمولا به درد نمیخورن. هم باید مهارت ارتباط باهاشو یه جوری یاد بگیرم هم روی کنترل خشمم کار کنم این دوتا مسئله اولویت دارن به نظرم. شاید حتی لازم باشه نتونستم از دوران بربریت دربیام برای یکی از مسائل یه تاپیک دیگه هم اینجا بزنم اخلاقم خیلی بد شده باهاش و اونم نمیدونم چرا قهر نمیکنه دیگه که من به خودم بیام. نمیدونم قهر نکردنش نشانه خوبیه یا بد. اگه ازم قطع امید کرده باشه بده که قهر نمیکنه. رفتاراش عجیب شدن نمیگیرم چشه. هلشم میدم هرچی فحشم بهش میدم هیچی نمیگه فقط گریه میکنه تازه از اولشم دیگه گریه نمیکنه اولش فقط ساکت نگام میکنه هیچی نمیگه میذاره من ولش کنم یکم که آروم میشم بعد زار زار میزنه زیر گریه دوباره همون گریه ش منو از اول عصبی میکنه و مثلا تو یه شب ممکنه دو سه بار هی این چرخه عصبانیت من و گریه اون تکرار بشه که به جفتمون خیلی فشار میاره. دیگه وقتی تموم میشه نمیدونم چرا گریه میکنه. قبلا تو دعوا من یکی میگفتم اونم دوتا جواب میداد کم پیش می اومد اینجوری مظلوم بشه.
بهم گفت میترسیده جواب نامه مو بده و نمیدونسته چی باید بگه که من عصبانی نشم گذاشته ولنتاین جوابمو بده که اگرم عصبانی شدم کاریش نداشته باشم. جز ابراز عشق و علاقه و حرفای نامفهوم و احساسی هم هیچی تو نامه ش نیست. این مدت اعصابم خیلی خورد بود خودم میدونم خیلی تندی کردم باهاش چپ و راست تهدیدش کردم یه چند دفعه دستم بلند شد نزدیک بود بزنمش فکر میکنم ترسیده. حالا هرچی محبت میکنم نمیبینه ها همین که یه کاری از روی عصبانیت کنم ده کیلومتر ازم فرار میکنه و میترسه. همینم به من انگیزه مجدد داد که اصلا بیخود ازم انقدر میترسه که یه جواب نامه نمیتونه بده. باید یه راهی پیدا کنم انقدر نترسه پیشم راحت باشه یه جوری مجبورش کنم حرفاشو رک بیاد بهم بزنه یا حداقل بنویسه. مواقع عادی حاضرجوابه خوبم بلده عصبیم کنه فقط وقتی من خیلی بی اعصاب میشم الکی مظلوم بازی درمیاره حرفشو نمیزنه. واسه بچه دار شدن هم میگه واسه این مخالفه که میترسه من توجهم به خودش کم بشه. فکر میکنه الانم علاقه من بهش کم شده که باهاش بیشتر بداخلاقی میکنم.
برای خودم ارزش قائل هستم ولی ارزش خودمو در کارهایی که انجام میدم و پیشرفت هایی که بتونم به دست بیارم میدونم نه اینکه دست به سینه بشینم یه جا خودمو الکی باد کنم. مثلا اگه تو رابطه با خانمم شکست بخورم احساس نالایق بودن بهم دست میده حس خیلی بدی نسبت به خودم پیدا میکنم نمیتونم با خودم کنار بیام حتما باید یه راهی پیدا کنم تو کارام موفق بشم. رضایت اونم خیلی برام مهمه و خودش هدفه برام.
من فکر نمیکنم غیر از همین شما چند نفری که دعوت میکنید بیام صندلی داغ کسی از حضور من اونجا خوشحال بشه ولی چشم من خیلی اذیتتون کردم عادلانه ست شما هم حق داشته باشین منو اذیت کنید. فقط هروقت نوبتم بود لطفا همینجا یکم جلوتر بهم خبر بدین.
برای آرامش زندگیتون هم خوشحال شدم خانم پاییزه. چقدر خوب و عالی که تونستین این همه تغییرات مثبت بوجود بیارید. موفق باشید همیشه به همین سبک.
miss seven (پنجشنبه 26 بهمن 96), tavalode arezoo (پنجشنبه 26 بهمن 96), آنیتا123 (پنجشنبه 26 بهمن 96), صبا_2009 (پنجشنبه 26 بهمن 96)
خوشبختی یعنی خاله باشی و یه خواهرزاده پهلوون داشته باشی
ببینید عشق خاله چطوری نشسته من قربونش برم.
برای سلامتیش صلوات بفرستید(عکسو طوری آپلود کردم تا 24ساعت دیگه حذف بشه)
![]()
ویرایش توسط باغبان : جمعه 27 بهمن 96 در ساعت 18:32 دلیل: حذف عکس ( درخواست خانم تمنای عشق )
miss seven (پنجشنبه 26 بهمن 96)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)