سلام به همه دوستاي مهربون و خوبم....
شاد عزيزم . دانه عزيز . آني عزيز . بال تكين عزيز و وهم عزيز....
ممنونم كه تنهام نذاشتين.... خيلي حالم بده .... چرا راحتم نميذارن.....
رئيسم فكر ميكنه من احمقم....
من نگران از دست دادن كارم نيستم .... من نميخوام به اون دختر كار ياد بدم... اون دختر فوق العاده پررو و زرنگه....
باور كنين اصلا واسم مهم نيست كه ميخواد آخرش با رئيس به كجا برسه... ديگه دلم واسه رئيسم نميسوزه چون اونه كه سرشو كرده زير برف و فكر ميكنه سكوت ما علامت نفهميمونه....
اون دختر با اينكه سه چهار روزه كه اومده اونجا ميخواد همه چيز تحت تسلطش باشه ... و گزينه اولش هم منم....
ديروز رئيسم به من ميگه: بكشونش كنار خودت و بهش كارتو ياد بده... من گفتم اگه اشكال نداره بذارين يه ماه حداقل دفتر جاري بنويسه تا سند رو بشناسه بعد بياد قسمت كامپيوتر و سند نويسي .... رئيسم گفت: نه !!!
بذار بشينه كنارت كار بهش ياد بده!
و اصرار كرد كه بخاطر من اينكار رو بكن.... منم گفتم ببخشيد ولي من نمي تونم به اين خانوم الان كار ياد بدم...
هركس ديگه جز اين خانوم باشه قبوله ولي اين خانوم انگار ميخواد به همه مسلط باشه!!
خسته ام ...
باور كنين اگه بگم كار من اونجا نقص نداره باورتون نميشه... همه همكارام اينو ميدونن و قبول دارن...
تا اينكه امروز صبح توكل كردم به خدا و گفتم ديگه مقاومت نمي كنم و همه چيزو رها ميكنم و هركاري اونا خواستن انجام ميدم... ديگه واسم مهم نبود كه اون كيه و به كي ميخوام كار ياد بدم يا اينكه چقدر ديگه قراره اونجا بمونم....
خيلي آروم بودم و ساكت.... بيشتر روزم به سكوت گذشت.... رئيسم داره حالمو بهم ميزنه!!!
همش به هر بهانه اي كنارم بود.... حتي از تو كشوي ميزم كه باز بود گوشيمو برداشت و با كمال پررويي شروع كرد به چك كردن اس ام اس هاي من و گفت: ديشب واست اس ام اس فرستادم در مورد اين خانوم ... رسيد؟؟؟
منم گوشيمو گرفتم و گفتم نه! اصلا هم كنجكاوي نكردم كه چي بوده يا چي نوشتين؟ .. بخدا من خيلي اخمو و سنگينم ...
نميدونم چرا اينجوري ميكنه..
همين يه ساعت پيش زنگ زده محل كار عصرم... و به من ميگه يه نفر داره به اسم تو به من اس ام اس ميده و منو اذيت ميكنه!
منم گفتم مگه شما شماره منو نمي شناسين؟ ميگه وايستا واست بخونم چي نوشته: "نوشته من شيرينم ... شماره قبليم واگذار شده ..يه سوال دارم شما منو بيشتر دوست دارين يا خانوم ....؟؟؟ و ....
منم (رئيسم) بهش جواب دادم كه اين خانوم نوه خاله امه و مامانش اونو به من سپرده ...."
اينقدر عصباني شدم كه ميخواستم سرش داد بزنم ... واقعا منو احمق فرض كرده ... من اجازه نميدم كه با شخصيتم بازي كنه...
شما بگين واقعا يك مرد كه توي كارش اينقدر وارده ....كه حتي بازرس هاي اداره ثبت از اون راهنمايي ميخوان...
و كلي واسه خودش برو و بيا داره و صبح قبل از شروع كار اول دعا و قران ميخونه بايد اينقدر احمق باشه يا منو احمق فرض كرده .... ميخواد با اين كاراش به من بگه كه با اين دختر رابطه اي نداره...
دلم ميخواد همين الان از اونجا بيام بيرون... اما اون شرط گذاشته و گفته اين وظيفه منه كه كار رو كامل به يه نفر ديگه كه اين خانوم باشه ياد بدم و بعد هرجا كه دلم خواست برم....
منم نمي خوام به اون دختره كار ياد بدم .... چيكار كنم.... با ديدنشون حالم بد ميشه.... وقتي احساس ميكنن كه ما رو رنگ كردن و .... حالت تهوع ميگيرم....
شايد اگه اون دختر مودب تر بود راحتتر ميتونستم اعصابمو كنترل كنم....
من با اينكه با رئيس فاميلم حتي بخودم اجازه ندادم كه همكارام بفهمن مثل غريبه ها و با حسن نيت واسش كار كردم و ميكنم اونوقت اين دختره جوري به من نگاه ميكنه انگار رئيسمه....





ممنون از توجهت.
علاقه مندی ها (Bookmarks)