به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 53

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Question زندگیمو با شک و تردید شروع کردم...

    با سلام خدمت همه دوستان
    من به تازگی عضو سایت شدم. پسری هستم 28 ساله و نوروز امسال با دختری که 11 سال از من کوچیکتره به شیوه سنتی عقد کردم. دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشدم و از زمان ورود به دانشگاه تا الان از خانواده دور بودم و تو خوابگاه زندگی کردم و چون از تنهایی خسته شده بودم تصمیم به ازدواج گرفتم و ترجیح میدادم که با یکی تو شهر خودمون ازدواج کنم تا اینکه غریبه باشه. واسه همین حدود یک سال قبل موضوع رو به خانواده گفته بودم و یکی از آشنایان دختری رو به خانوادم معرفی کرد که اون هم دانشجوی کارشناسی ارشد بود و تهران درس می خوند. من با این که اونو ندیده بودم ولی از بس تعریفشو زیاد شنیدم فقط به اون فکر میکردم تا اینکه نوروز امسال که از دانشگاه به شهرستان برگشتم مسیر به کلی عوض شد...
    علتش هم این بود که مادرم می گفت بعضی فامیلها و دایی های دختره وضعشون توپه و هم سطح ما نیستند و ما نمی تونیم جلوشون دربیایم. همین دلیل و چند دلیل الکی دیگه باعث شد که من با دختری که از هر نظر فکر میکردم شرایطمون با همدیگه سازگاره نتونم برسم. لازمه بگم که من با برادرش دوست بودم و تقریبا رو خانوادش شناخت داشتم.

    تا اینکه باز با معرفی یکی دیگه از آشنایان به خواستگاری همسر فعلی ام رفتم. همسرم تازه امسال دیپلمشو گرفته و ظاهر متوسطی داره و سریع پیشنهاد ما رو قبول کردند. راستش تو دو جلسه ای که باهم صحبت کردیم اصلا به دلم ننشست و هیچ وجه اشتراکی بین خودمون نمی دیدم (از جمله اختلاف سنی، تحصیلی، عقاید و ...) و زیاد به این موضوع فکر کردم ولی به چند دلیل از جمله اینکه پدرش آدم سرشناس و خوبیه و سنم داره بالا میره و ایشالا بعدا علاقه ایجاد میشه و... با اینکه خیلی شک و تردید داشتم بعد یک هفته قبول کردم. شب عقد اصلا خوشحال نبودم و خیلی نگران آینده بودم. تو اون دو هفته ای که اونجا بودم فهمیدم که خیلی آدم کم حرفیه و از درس و دانشگاه و کارم هیچ نپرسید. من هم چون دانشگام یه شهرستان دیگه ست و اکثر مواقع هم ماموریت کاری میرم به شدت نیاز به یک همدرد و هم صحبت داشتم و اصلا از این وضعیت راضی نبودم و به شدت حسرت انتخابم رو می خوردم مخصوصا به علت اینکه قبلا قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنم. تو این مدت 4 ماهه من حدود سه چهار هفته رو رفتم شهرستان و کنار همدیگه بودیم اما هربار که میرفتم حالم بدتر از دفعه قبل می شد و.....
    داستان تا جایی پیش رفت که الان با گذشت 4 ماه از عقدمون هنوز هیچ حس و علاقه ای بهش ندارم و خودشم با اینکه به شدت بهم علاقه منده (بهتره بگم وابسته ست) این موضوع رو فهمیده. مثلا با اینکه اون مدام بهم پیامک میده و تماس میگیره من هیچ علاقه به جواب دادن ندارم. از همون اول به شدت حسرت انتخاب قبلیمو می خوردم و الان خیلی احساس سرخوردگی می کنم. تپش قلب گرفتم و خیلی هم حواس پرت شدم. اصلا نمی تونم اون رو به عنوان شریک زندگیم قبول کنم و تو این مدت خیلی به طلاق فکر می کنم. چون از شهرو خانواده دورم تا حالا نتونستم این موضوع رو به کسی بگم. راستوش بخواید من خودم فکر می کنم که تو ازدواجم خیلی عجله کردم و تازه بعد از عقد فهمیدم که معیارهام چیا هستند در حالیکه این معیارها قبل از عقد برام مهم نبودند. همسرم حتی ده درصد ملاکهایی که تو ذهنم بود رو نداره. تو این مدت یک بار مشاوره رفتم و گفته که با این شرایط باید هر چه زودتر جدا بشید.


    الان که این مطلب رو براتون نوشتم میدونم که همه بهم میگید که اشتباه میکنی، تو باید به نقاط مثبتش فکر کنی، به خودت و اون ضربه میزنی، نمی تونی به نفر قبلی برسی و ... اما از تمام دوستان خواهش می کنم شرایط واقعی منو درک کنند و منو راهنمایی کنند که آیا این شرایطو ادامه بدیم یا نه؟
    می ترسم دیر بشه و شرایط از اینی که هست بدتر بشه. منتظر پاسخ تمام دوستانی که تجربیات مشابهی دارند هستم.

    ویرایش توسط mansor : جمعه 25 مرداد 92 در ساعت 01:34 دلیل: ریز بودن فونت

  2. 2 کاربر از پست مفید mansor تشکرکرده اند .

    roze sepid (جمعه 25 مرداد 92), tanhaei (جمعه 25 مرداد 92)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 اردیبهشت 95 [ 11:39]
    تاریخ عضویت
    1391-3-30
    نوشته ها
    135
    امتیاز
    5,578
    سطح
    48
    Points: 5,578, Level: 48
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 172
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    196

    تشکرشده 193 در 77 پست

    Rep Power
    33
    Array
    <strong>منصور جان من کاملا شرایط شما را درک میکنم ....<br>
    <br>
    به نظر من علاقه بزرگ ترین حس تو زندگی هست !!!<br>
    <br>
    <div style="text-align: center;"><img src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/324.gif" border="0" alt="" title="324" smilieid="62" class="inlineimg"><strong><font size="3"><font color="#ff0000"> اگه بهش علاقه نداری شک نکن که علاقه ایجاد نمیشه !!!! </font></font><br>
    </strong></div></strong><strong><br>
    <br>
    نمیدونم با چه عقل و شرایطی تن به این ازدواج دادی و در کل بخوام بگم هم خودت را و هم اون دختر را به نوعی بدبخت کردی !!!! <br>
    <br>
    <font size="3"><font color="#ff0000"> من فقط نظر شخصی ام را می دهم و به هیچ عنوان به حرف من عمل نکن و ببین صلاح کار خودت چی هست !! </font></font></strong><img src="http://www.hamdardi.net/images/smilies/81.gif" border="0" alt="" title="" smilieid="24" class="inlineimg"><strong><br>
    <br>
    ولی اگر من بودم هر چه سریع تر برای طلاق اقدام میکردم !!!! <br>
    <br>
    چرا !!!<br>
    <br>
    چون اونایی که عاشق هم هستند و رگ شون میزنند و قبل از ازدواج به خاطر مخالف ت خانواده قصد خودکشی و این تیپ کار ها را دارند<br>
    <br>
    برو ببین زندگی شون چی یه !! <br>
    <br>
    یا قهر هستند و یا به طلاق کشیده .....<br>
    <br>
    وای به حال شما که از همین ب بسم الله دوستش نداری و بهش علاقه نداری.....<br>
    <br>
    پس قبل از اینکه کار به عروسی بکشه و پای بچه هم وسط بیاد یا بهش علاقه مند بشو یا ...........................<br>
    <br>
    انشالله که موفق باشی ....</strong><strong><br>
    </strong>
    ویرایش توسط tanhaei : جمعه 25 مرداد 92 در ساعت 01:58

  4. کاربر روبرو از پست مفید tanhaei تشکرکرده است .

    mansor (جمعه 25 مرداد 92)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 27 آبان 04 [ 04:30]
    تاریخ عضویت
    1392-5-13
    نوشته ها
    688
    امتیاز
    17,063
    سطح
    83
    Points: 17,063, Level: 83
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,002

    تشکرشده 1,784 در 580 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    121
    Array
    سلام دوست عزیز. متاسفم بابت تجربه تلختون.

    اقای tojihتو همین تالار مشکل شما رو داشتن. می تونین به تاپیکشون برین.

    دوست نازنین برای شروع یه توصیه : هیچ گونه رابطه ج... برقرار نکنین.

    اون تاپیک رو بخونین حرفی هنوز بود بیان کنین.

  6. 3 کاربر از پست مفید مهرااد تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (پنجشنبه 31 مرداد 92), mansor (جمعه 25 مرداد 92), tanhaei (جمعه 25 مرداد 92)

  7. #4
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 اردیبهشت 95 [ 11:39]
    تاریخ عضویت
    1391-3-30
    نوشته ها
    135
    امتیاز
    5,578
    سطح
    48
    Points: 5,578, Level: 48
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 172
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    196

    تشکرشده 193 در 77 پست

    Rep Power
    33
    Array
    منصور جان من کاملا شرایط شما را درک میکنم ....

    به نظر من علاقه بزرگ ترین حس تو زندگی هست !!!

    اگه بهش علاقه نداری شک نکن که علاقه ایجاد نمیشه !!!!


    نمیدونم با چه عقل و شرایطی تن به این ازدواج دادی و در کل بخوام بگم هم خودت را و هم اون دختر را به نوعی بدبخت کردی !!!!


    من فقط نظر شخصی ام را می دهم و به هیچ عنوان به حرف من عمل نکن و ببین صلاح کار خودت چی هست !!



    ولی اگر من بودم هر چه سریع تر برای طلاق اقدام میکردم !!!!


    چرا !!!

    چون اونایی که عاشق هم هستند و رگ شون میزنند و قبل از ازدواج به خاطر مخالف ت خانواده قصد خودکشی و این تیپ کار ها را دارند

    برو ببین زندگی شون چی یه !!

    یا قهر هستند و یا به طلاق کشیده .....

    وای به حال شما که از همین ب بسم الله دوستش نداری و بهش علاقه نداری.....

    پس قبل از اینکه کار به عروسی بکشه و پای بچه هم وسط بیاد یا بهش علاقه مند بشو یا ترکش کن !!!!!

    فقط مواظب باش تا تکلیف کارت مشخص نشده باهاش رابطه جنسی نداشته باشی .....

    چون اگه ایشون دختر باشه و بخوای طلاقش بدی و اگر ایشون مهریه بخواد چیزی حدود 20 میلیون باید مهریه بدی

    ولی اگر از دختری خارجش کردی باید تمام مهریه را تمام و کمال پرداخت کنی ...... !!!!

    انشالله که موفق باشی ....


    - - - Updated - - -

    منصور جان من کاملا شرایط شما را درک میکنم ....

    به نظر من علاقه بزرگ ترین حس تو زندگی هست !!!

    اگه بهش علاقه نداری شک نکن که علاقه ایجاد نمیشه !!!!


    نمیدونم با چه عقل و شرایطی تن به این ازدواج دادی و در کل بخوام بگم هم خودت را و هم اون دختر را به نوعی بدبخت کردی !!!!


    من فقط نظر شخصی ام را می دهم و به هیچ عنوان به حرف من عمل نکن و ببین صلاح کار خودت چی هست !!



    ولی اگر من بودم هر چه سریع تر برای طلاق اقدام میکردم !!!!


    چرا !!!

    چون اونایی که عاشق هم هستند و رگ شون میزنند و قبل از ازدواج به خاطر مخالف ت خانواده قصد خودکشی و این تیپ کار ها را دارند

    برو ببین زندگی شون چی یه !!

    یا قهر هستند و یا به طلاق کشیده .....

    وای به حال شما که از همین ب بسم الله دوستش نداری و بهش علاقه نداری.....

    پس قبل از اینکه کار به عروسی بکشه و پای بچه هم وسط بیاد یا بهش علاقه مند بشو یا ترکش کن !!!!!

    فقط مواظب باش تا تکلیف کارت مشخص نشده باهاش رابطه جنسی نداشته باشی .....

    چون اگه ایشون دختر باشه و بخوای طلاقش بدی و اگر ایشون مهریه بخواد چیزی حدود 20 میلیون باید مهریه بدی

    ولی اگر از دختری خارجش کردی باید تمام مهریه را تمام و کمال پرداخت کنی ...... !!!!

    انشالله که موفق باشی ....

  8. کاربر روبرو از پست مفید tanhaei تشکرکرده است .

    مهرااد (جمعه 25 مرداد 92)

  9. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 دی 93 [ 22:34]
    تاریخ عضویت
    1391-12-08
    نوشته ها
    661
    امتیاز
    3,788
    سطح
    38
    Points: 3,788, Level: 38
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,635

    تشکرشده 911 در 430 پست

    Rep Power
    80
    Array
    سلام
    حتما حتما حتما هر چه زودتر به همراه همسرتون بريد پيش يك مشاور با تجربه وخوب.


    ببخشيد اينو ميگم اما خيلي واسه اينكارتون ناراحت شدم...
    فكر كنيد واسه خواهر خودتون همچين اتفاقي ميفتاد با اون پسر چكار ميكرديد؟؟؟
    فقط با انصاف باشيد...

    خب دخترا از كجا متوجه بشن كه يكي نميخوادشون واومده خواستگاري؟!
    دكتر فرهنگ ميگه اگر به سي دي هاي خانواده موفق من گوش بديد وعمل كنيد كساني كه كاردو پنيرن با هم خوب وعاشقانه زندگي ميكنن .شما كه خنثي هستيد حتما زندگيتون خيلي عالي ميشه.
    تورو خدا بدون فكر كاري انجام نديد...
    نميگم به زور همسرتونو تحمل كنيد اما شماها از هم دوريد واسه همين خيلي چيزا باعث ناراحتيتون شده.
    همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاده وهر دوتون تو شوك هستيد.
    كاري نكنيد كه حسرت بخوريد.
    شما بايد مسئوليت انتخابتونو به عهده بگيريد...

    دختري كه پاك ونجيب بوده به راحتي نميتونه باشما كه هيچ علاقه اي بهش نشون ندادين گل بگه وگل بشنوه.


    دوستاني كه ميگن زود جدا شو خودشون پسرن ونميتونن خيلي چيزارو درك كنن.
    اگر به اطرافتون واين سايت نگاهي بندازين ميبينين كه زندگي كردن وايجاد علاقه كار سختي نيست...



  10. 7 کاربر از پست مفید roze sepid تشکرکرده اند .

    asemani (جمعه 25 مرداد 92), del (یکشنبه 10 شهریور 92), faghat-KHODA (پنجشنبه 31 مرداد 92), majid_k (جمعه 01 شهریور 92), mansor (جمعه 25 مرداد 92), roseflower (جمعه 25 مرداد 92), فرشته مهربان (سه شنبه 16 آذر 95)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 03 مهر 94 [ 16:31]
    تاریخ عضویت
    1391-10-27
    نوشته ها
    991
    امتیاز
    7,073
    سطح
    55
    Points: 7,073, Level: 55
    Level completed: 62%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,771

    تشکرشده 1,881 در 749 پست

    Rep Power
    114
    Array
    سلام
    شما مطمئنید که مشکل شما هم به دل ننشستنه ؟
    شاید مشکلتون اینه که اون خانم قبلی رو هنوز نتونستید فراموش کنید
    ببینید اگه مشکلتون به خاطر اون خانم قبلی باشه ، نمیشه در مورد شما عبارت "به دل ننشستن" رو به کار برد
    در واقع در این حالت همه چیز معطوف به شما میشه . نه همسرتون
    یعنی شما مشکلی دارید و نمی تونید ایشون و هیچ کسی رو در دلتون بپذیرید
    پس با حل مشکل شما همسرتون هم به دلتون می شینن و این قضیه حل میشه
    به دل ننشستن تا جایی که من در تاپیک ها دیدم به این صورته که
    طرفین مشکلی با هم ندارن ، به کسی هم فکر نمی کنن ، اما رفتارهای خانم یا آقای مورد نظرشون اون حس مردانگی یا زنانگی رو بهشون انتقال نمیده
    من احساس می کنم مشکل شما بیشتر افسردگی باشه یا چیزی شبیه این
    چون هیچ تاکیدی روی رفتاراش نکردید که شما رو دلزده می کنه
    در به دل ننشستن ها طرف تلاشش رو می کنه ، اما مدام رفتارهایی رو می بینه که اون رو دلزده می کنه و باعث میشه شوری در دلش ایجاد نشه
    این دو تا خانم هم که جدیدا تاپیک زدن مشکلشون به دل ننشستنه
    http://www.hamdardi.net/thread-29752.html
    http://www.hamdardi.net/thread-29747.html

  12. 3 کاربر از پست مفید asemani تشکرکرده اند .

    faghat-KHODA (پنجشنبه 31 مرداد 92), mansor (جمعه 25 مرداد 92), فرشته مهربان (سه شنبه 16 آذر 95)

  13. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    از راهنمایی های تنهایی، مهرااد و یوسف عزیز تشکر می کنم.
    باور کنید من هنوز تو شوک این مسئله ام. من که اینقدر آدم خانواده دوستی بودم و گرفتاری دیگران اینقدر ناراحتم می کرد نمی دونم چی شد کارم به اینجا کشید. همیشه با خودم میگم آیا تقدیر این بوده یا اینکه تقدیر رو خودمون می سازیم؟
    یوسف جان تا الان من دو جلسه پیش مشاور هم رفتم. البته تنها (به خاطر اینکه فعلا از هم دوریم). ایشون نظرشون این بوده که هر چه زودتر بزرگترها رو در جریان اوضاع قرار بدیم. من الان حدود دو ماهه که به شهرستان نرفتم و این شرایط رو کسی به جز من و همسرم اطلاع نداره. البته احتمال زیاد میدم که خونواده همسرم تا الان پی به موضوع برده باشند چرا که اونا پدر و مادرند و زود متوجه تغییر رفتار بچه هاشون میشند. اخیرا هم تماس پدر و مادر همسرم با من کمتر شده ولی خانواده خودم اصلا اطلاع ندارند. البته اونقدر اوضاع روحیم خرابه که شک ندارم این دفعه که برم شهرستان حتما متوجه همه چیز میشند. تو این 4 – 5 ماه کلی وزن کم کردم و همانطور که گفتم مشکل قلبی هم پیدا کردم.
    شرایط همسرم هم مناسب نیست حتی امسال به خاطر رفتارایی که از من دید، امتحانات نهایی شو هم خراب کرده بود. ای کاش علاقه هم آمپولی بود که با تزریق اون مشکل ما حل می شد. البته همانطور که گفتم این علاقه یک طرفه است ولی باور کنید دست خودم نیست و بیشتر از خودم دلم به حال همسرم می سوزه که تو این سن کم داره یک تجربه خیلی تلخ رو تجربه می کنه. همانطور که تنهایی عزیز هم گفت نظر مشاور هم این بوده که این رابطه باید هر چه زودتر تموم بشه و به من توصیه کرد که در مرحله اول با خانواده خودم و بعد از اون با پدر همسرم واقعیت رو بگم و بیش از این ادامه ندم. اون حتی تلفنی هم با همسرم صحبت کرده و اون رو درجریان گذاشته ولی به نظر من این آقای مشاور خیلی عجولانه تصمیم گرفت بنابراین ترجیح میدم که به اتفاق همسرم پیش یک یا دو تا مشاور دیگه هم برم.

    این وسط چند عامل بد جور سد راهم هستند و فکرشون منو اذیت میکنه:

    اول اینکه سن همسرم پایینه و حتما این مسئله تاثیر بدی رو تا مدتها روی اون میذاره. از طرفی هم با خودم میگم که اگه تکلیف زندگیش زودتر مشخص بشه بهتره و فرصت های کمتری رو برای خوشبخت شدن با کس دیگه از دست میده.
    ثانیا فکر دختری که قبلا قرار بود باهاش ازدواج کنم اصلا یک ذره منو رها نمیکنه. البته میدونم که جدایی ممکنه این مشکل رو هیچ وقت برام حل نکنه.
    از طرف دیگه خانواده همسرم خیلی به من احترام میذارند و نمی دونم با چه رویی تو چشماشون نگاه کنم. بدون شک چه این زندگی با همین وضعیت ادامه پیدا کنه چه تموم بشه، اونا منو عامل بدبختی دخترشون می دونند.
    خانواده خودم هم باز یه مشکل دیگه است. برعکس خودمون، خونواده ها خیلی با هم صمیمی شدند و دائم در رفت و آمدند. نمی دونم این موضوع رو چطور باهاشو در میون بذارم. پدر و مادرم هر دو فشار خون دارند و این موضوع مطمئنا حالشون رو بدتر می کنه.

    همه این عوامل باعث شده که تا حالا صبر کنم و شاید هم مجبور بشم تا آخر عمر این زندگی بی روح رو تحمل کنم. دارم روانی میشم و اصلا نمی دونم که چه اقدامی باید انجام بدم. منی که تو دانشگاه و خوابگاه همه به عنوان یک پسر سرحال و شوخ می دونستند الان همه از تغییر رفتارم متعجبند و باور نمی کنند که من همون پسر 5 ماه قبل باشم. دائم خودم رو به خاطر انتخابم سرزنش می کنم. آینده برام تیره و تاره و دلم به هیچی خوش نیست به هیچی...
    ویرایش توسط mansor : جمعه 25 مرداد 92 در ساعت 20:44

  14. کاربر روبرو از پست مفید mansor تشکرکرده است .

    roze sepid (جمعه 25 مرداد 92)

  15. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array

    شما مطمئنید که مشکل شما هم به دل ننشستنه ؟
    شاید مشکلتون اینه که اون خانم قبلی رو هنوز نتونستید فراموش کنید
    ببینید اگه مشکلتون به خاطر اون خانم قبلی باشه ، نمیشه در مورد شما عبارت "به دل ننشستن" رو به کار برد.


    آسمانی عزیز، بله مشکل من به دل ننشستنه. یعنی حتی اگه پای دختر دیگه ای هم وسط نبود مطمئن بودم که این بی علاقگی وجود داشت. الان که همسرم رو بیشتر شناختم می فهمم که اون هیچ معیاری نداره که من رو به زندگی امیدوار کنه (چه از نظر دوست و هم صحبت بودن،اجتماعی بودن، سن، تحصیلات و...) به جز اینکه عاشق و وابسته من شده که اون هم فکر می کنم به خاطر شرایط سنی خودش و همچنین شرایط من هست و گرنه از سمت من هیچ محبت و علاقه ای ندیده که این رفتارش قابل توجیه باشه.

    شاید الان بگی که اختلاف سنی و تحصیلی قبل از عقد هم بوده. درسته ولی من فکر می کردم که این خانوم حتما کمالات و ویژگی هایی داره که بتونه جای اونا رو بگیره. توی دو جلسه خواستگاری فقط من با ایشون صحبت می کردم و ایشون خیلی کم صحبت می کرد بعدا که بهش گفتم از این وضعیت خوشم نمیاد گفت که علت کم صحبتیش استرس بوده. من هم تو چند روز اول رفتارم رو طبیعی نشون میدادم ولی مطمئن شدم که درست فکر می کردم. ایشون توی این مدت نه از کارم نه از درسم هیچی نپرسیده و فقط دوست داره که من در کنارش باشم. اما از نظر من اینکه زن و شوهر دوست و هم صحبت و همدرد هم باشند از همه چیز مهمتره. چرا که آدما بعد از مدتی از ریخت و قیافه می افتند ولی دوستی آدما پایداره. از اینکه نمی تونم در مورد وقایع دور و برم که اکثرا هم مربوط به درس یا کارم هست باهاش صحبت کنم احساس بدی دارم.

    از چندتا مشاور تلفنی هم سوال کردم گفتند که باید بعد از این مدت علاقه به وجود اومده باشه ولی جای تعجبه که تو بعد 4-5 ماه نتونستی بهش علاقه مند بشی. اصلا میلی به دیدنش ندارم و اینجا که هستم احساس راحتی بیشتری دارم.
    اگه جایی از صحبتام براتون روشن نبود بگید بیشتر توضیح بدم. ممنون

  16. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 30 مهر 92 [ 21:25]
    تاریخ عضویت
    1392-5-15
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    191
    سطح
    3
    Points: 191, Level: 3
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    18

    تشکرشده 29 در 15 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    به نظر من شما باید فرصت بیشتری به خودتون بدید . میشه بگید تا الان برای ایجاد علاقه و بهبود روابط چه کارایی انجام دادین ؟ به جز مشاوره رفتن ، منظورم اینه که مشاور راهکار خاصی بهتون نداده ؟ همسرتون چقدر تلاش کرده ؟
    فکر میکنم اگه بیشتر باهم باشید بهتر میتونید مسائل رو مو شکافی کنید و ببینین مشکل اصلی چیه ؟ به همسرتون کمک کنید درسش رو ادامه بده ، اینجوری ممکنه اعتماد به نفسش بیشتر بشه و وابستگیش به شما کمتر
    یه سوال : میخواین دوسش داشته باشین یا نه فقط به این فکر میکنین که اشتباه کردم و ....
    معیارهای شما برای ازدواج چی بود ؟
    موفق باشید

  17. 2 کاربر از پست مفید خانوم خونه تشکرکرده اند .

    mansor (یکشنبه 27 مرداد 92), roze sepid (یکشنبه 27 مرداد 92)

  18. #10
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 13 دی 04 [ 01:12]
    تاریخ عضویت
    1392-3-16
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    9,936
    سطح
    66
    Points: 9,936, Level: 66
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 114
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    80

    تشکرشده 113 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و تشکر از همه دوستانی که منو تا الان راهنمایی کردند.
    در پاسخ به سوال دوستان عزیز: توجیه، مهرااد و خانم خونه که پرسیده بودید معیارهات برای ازدواج چیا بوده مواردی رو تو تاپیک های قبلی گفتم. برای من تحصیلات، اجتماعی بودن، همدرد و هم فکر بودن دختر خیلی مهم بود.دوست داشتم همسرم باعث افتخارم باشه. اما شوکه شدن من بعد از اون قضیه و عدم شناخت کافی باعث شد که من نتونم به درستی تصمیم بگیرم. البته مسئله اختلاف سنی و تحصیلی از همون اول مشخص بود ولی با خودم فکر میکردم اگه همسرم چند ویژگی آخر رو داشته باشه جای خالی مسائل دیگه رو پر میکنه. تحصیلات رو بعدا هم میشه ادامه داد. ولی بعد از عقد فهمیدم که اصلا دنیامون و طرز تفکرمون خیلی با هم فرق داره. اون خیلی هم کم صحبته و این مسئله برای من که اکثرا دور از خانواده ام خیلی آزار دهنده است. راستش بعد از ازدواج احساس تنهایی بیشتری نسبت به قبل دارم. وقتی که نمی تونم از درس و کارم براش تعریف بکنم چون هیچ عکس العملی نشون نمیده، فوق العاده احساس بدی دارم. با خودم میگم اگه قرار شد با دوستان یا همکارام معاشرت خانوادگی داشته باشیم من چه عذابی می کشم.

    البته همسرم دائم بهم میگه که دوست داری من چجور باشم؟ حاضرم هرکاری بکنم تا اون جوری باشم که تو میخوای. ولی من همیشه دوست داشتم همسرم کسی باشه که توی زندگی منو به جلو هل بده نه این که من دائم بهش بگم این کارو بکن این کارو نکن. احساس می کنم تنهاتر شدم. ازش زده شدم و رابطمون اصلا عادی نیست.

    باز هم منتظر راهنمایی های بیشتر شما هستم.


 
صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. رابطه نامشروع (موضوع فراگیر، راه حلی هست؟)
    توسط رامتین 777 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: پنجشنبه 13 اردیبهشت 97, 00:08
  2. پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: چهارشنبه 18 تیر 93, 04:32
  3. شروع یک زندگی با شک و تردید؟
    توسط fariborz در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 16 دی 91, 15:59

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.