یکشنبه 17 شهریور 92, 20:18
http://www.hamdardi.net/thread-30050.htm
(يك شكست خورده به تمام معنى)
پنجشنبه 14 شهریور 92, 22:46
حتى جواب ندادن به پيغاماش هم به درد نمي خوره،باور كن ...من با هم چين كسي دوست بودم...ازدواج هم كه كردم چون خانوادم ازش بدشون مي اومد بهش خبر ندادم...واي اون هم چنان سيريش بود تا اين كه مجبورم كرد...
دوشنبه 11 شهریور 92, 18:34
سلام....من دختر ١٩ ساله هستم....٥ماهه ازدواج كردم....
مشكلم اينه كه به واقعا از مادر شوهرم كه خالمه مي ترسم...وقتي عصبي بشه تمام تنم ميلرزه كه نكنه از دست من عصبيه...تا چند دقيقه از فكر اين كه عصبي...
سه شنبه 05 شهریور 92, 02:52
سلام دوست عزيز
شرايط سختي رو داري ميدونم ولي متاسفانه بايد يك عنواني رو واسه تاپيكت انتخاب كني كه گوياي مشكلت باشه در غير اين صورت پاسخ به اين تاپيك خلاف قوانين سايته.مي توني در پست بعدي عنوان...
سه شنبه 05 شهریور 92, 01:09
سلام
واقعا ادم چه چيزهاي عجيبي ميبينه...هيچ وقت تصور نمي كردم چيزي رو كه ديشب ديدم ببينم...هميشه از اون كسايي كه فكرشو نمي كردم عجايب رو ميديدم...هيچ وقت تصور نمي كردم عكس شوهرم كه يك دختر رو بغل...
یکشنبه 20 مرداد 92, 04:35
اينجا انگار دفتر خاطرات شده...هي مي يام نصف شبي اند احوالاتم ميگم...يك رهگذري هم رد ميشه...حالا يكي دلش به حالم ميسوزه،يكي هم به حالم غبطه مي خوري
ديروز شايد بهترين روزم تو اين كشور بود...خيلي بهم...
چهارشنبه 16 مرداد 92, 04:11
سلامامروز يك اتفاق جالب براي من افتاد(البته شايد فقط براي من جالب باشه)...تو كتابخونه داشتم به اصطلاح درس مي خوندم...نشسته بودم يهو يك بوي ادكلن به مشامم رسيد...مثل فيلم ها كه نشون ميدن بوي اين ادكلن...
چهارشنبه 02 مرداد 92, 05:49
سلام
حال و احوال دوستان چطوره؟
ما كه داريم زندگيمونو مي كنيم...كمي بدنم كوفتست... تو اين چند روز احساس مي كنم به اندازه چند ماه خسته شدم...جونم داره بالا مي ياد...مي خوام به خالم بگم نرم كار ولي...
چهارشنبه 19 تیر 92, 15:39
اقا امشب پدرشوهرم مي ياد افطاري.... نمي دونم چي درست كنم:54::54:
سوپ بلد نيستم دوست كنم و در حقيقت از مواد لازم براي سوپ چيزي ندارم...
يك غذايي هست اسمش مقلوبه هستش كه خوشمزست ولي متاسفانه سايز...
پنجشنبه 30 خرداد 92, 17:11
واقعا احتياج دارم كه اين حرف ها رو از كسي بشنوم...احتياج دارم كه يكي منو دعوا كنه اين نعمت هايي كه گفتي رو ياد اوري كنه
دوست دارم جواب تك تك حرفات رو بدم و شما چشمم رو باز كني...سنم كمه و خيلي چيزا...
پنجشنبه 30 خرداد 92, 15:31
حالم نه تنها خوب نيست افتضاحه...حالا حتما بچه ها مي گن چقدر اين پرنده مي ناله...
من به جز اين جا جايي ندارم كه باهاش درد و دل كنم...قبلنا يعني تا قبل از ازدواجم دفتر خاطرات داشتم و خودم رو توش خالي...
چهارشنبه 29 خرداد 92, 17:09
تايب فارسي نداشتم ولي خواستم خودمو خالي كنم
ديروز كلي اشك ريختم....عشق جه معجزه مي كنه واقعا...معجزه عشق رو در موضوع نازنين ديدم و جه حسرت عشق به همسرم در من به وجود اومد...خيلي ناراحتم
از اين كه...