[align=justify]سلام دوستای خوبم
من 27 سالمه و 1/5 سال از ازدواجم می گذره اما فقط 2 ماهه که مستقل شدیم. می دونم 27 سال سن کمی نیس ولی چه کنم که خیلی بی تجربه هستم. تو خانواده و فامیلم هیچ زوجی رو نمی تونم به عنوان الگو برای زندگی خودم و شوهرم در نظر بگیرم. زندگی همه شون معمولیه. من همیشه دلم می خواست یه زندگی خیلی خیلی شاد و عاشقانه با شوهرم داشته باشم. اما احساس می کنم زندگیمون خیلی زود کسل کننده شده. نمی دونم می تونم منظورمو برسونم یا نه؟!من دلم می خواد همیشه مثل دوران قبل از عروسیمون (بعد از عقد) که شوهرم واسه دیدنم لحظه شماری می کرد و واسه بوسیدن، لمس کردن و برقراری رابطه جنسی باهام هیجان زیادی داشت، باشیم. الان دیگه خیلی چیزها فرق کرده، شوهرم که همیشه وقتی میومد پیشم یا من می رفتم خونه شون بهم کادو می داد
(حتی اگه هر روز همو می دیدیم)، حالا دیگه تو مناسبتهای مختلف این کار رو می کنه. اون وقتها همش می گفت وقتی مستقل شدیم، نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی، همه کارهارو خودم می کنم و... ولی حالا به زور راضیش کردم حداقل تو شستن ظرفها کمکم کنه. آخه منم خسته میشم. هم کار بیرون هم کار خونه. همون ظرف شستن رو به زور با غر غر انجام میده. میگه چرا اینهمه ظرف کثیف می کنی؟ ولش کن برنج رو تو دیس نکش. با قابلمه بیار!!! اذیت نکن. بیا تو همین ماهیتابه بخوریم. بشقاب کثیف نکن بی خودی!!!
قبلا" اگه ناراحتم می کرد، کلی ازم عذرخواهی می کرد ولی حالا نه. فقط میگه: ناراحت نشو بی خودی. من که چیزی نگفتم. اون وقتها اصلا" الکی ازم معذرت می خواست. مثلا" (وقتی می رفتیم خرید و زیاد پیاده روی می کردیم)ببخشید پاهات خسته شد... (تو رستوران)ببخشید غذا رو دیر آوردن!!!... ببخشید اگه سردت شده... ببخشید اگه گرمت شده و...[/align]






من دلم می خواد همیشه مثل دوران قبل از عروسیمون (بعد از عقد) که شوهرم واسه دیدنم لحظه شماری می کرد و واسه بوسیدن، لمس کردن و برقراری رابطه جنسی باهام هیجان زیادی داشت، باشیم. الان دیگه خیلی چیزها فرق کرده، شوهرم که همیشه وقتی میومد پیشم یا من می رفتم خونه شون بهم کادو می داد
(حتی اگه هر روز همو می دیدیم)، حالا دیگه تو مناسبتهای مختلف این کار رو می کنه. اون وقتها همش می گفت وقتی مستقل شدیم، نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی، همه کارهارو خودم می کنم و... ولی حالا به زور راضیش کردم حداقل تو شستن ظرفها کمکم کنه. آخه منم خسته میشم. هم کار بیرون هم کار خونه. همون ظرف شستن رو به زور با غر غر انجام میده. میگه چرا اینهمه ظرف کثیف می کنی؟ ولش کن برنج رو تو دیس نکش. با قابلمه بیار!!! اذیت نکن. بیا تو همین ماهیتابه بخوریم. بشقاب کثیف نکن بی خودی!!!
قبلا" اگه ناراحتم می کرد، کلی ازم عذرخواهی می کرد ولی حالا نه. فقط میگه: ناراحت نشو بی خودی. من که چیزی نگفتم. اون وقتها اصلا" الکی ازم معذرت می خواست. مثلا" (وقتی می رفتیم خرید و زیاد پیاده روی می کردیم)ببخشید پاهات خسته شد... (تو رستوران)ببخشید غذا رو دیر آوردن!!!... ببخشید اگه سردت شده... ببخشید اگه گرمت شده و...[/align]
پاسخ با نقل قول
نمی دونم شاید من حرفهام مبهم بود. ببینید دوستان تو فامیلمون چند تا دختر هم سن و سال من بودن که همگی ازدواج کردن. چند بار با هم در مورد زندگیمون حرف زدیم. اونطور که اونها می گفتن رابطه جنسیشون خیلی پر حرارت و چندین بار در هفته اتفاق میفته. من از نظر ظاهری از اونها بهترم. ناز و عشوه ام هم بیشتره ولی شوهرم دیگه تحریک نمیشه. گاهی وقتها بهم میگه واسه امشب خودتو آماده کن. منظورش اینه که آرایش کنم... ناخنهای پامو مو لاک بزنم (که اگه ناخنهای پام لاک نداشته باشه دیگه اصلا" تحریک نمیشه!) و... من تمام این کارها رو میکنم... بعدش که میریم تو اتاق خواب، میگه خیلی خسته ام . بیا بخوابیم و چشاشو می بنده و می خوابه!!! فکرشو بکنید چقدر من ضایع میشم...
تو رو خدا فکر نکنید من هر شب دلم رابطه جنسی می خواد.
نه اصلا". من حرفم اینه که شوهرم دلش می خواد ولی نمیشه. من چجوری تنوع بدم به زندگی و رابطه مون؟ چه وقتهایی، چه لباسهایی بپوشم؟ وقتی لباس باز و کوتاه می پوشم، به جای اینکه ازم تعریف کنه، میگه برو لباس خوب بپوش. سرما می خوری... به خاطرش موهامو زود به زود رنگ می کنم. روز اول کمی تعریف می کنه و بعدش دیگه انگار براش عادی میشه. من خیلی دوستش دارم. 




علاقه مندی ها (Bookmarks)