من که نگفتم شما آرزوی مرگشو داری خدایی نکرده
منظورم اینه که فک کردن به یه سری موارد بدتر،سازگاری با موارد بد رو آسون میکنه
.
.
به هر حال اگه ناراحت شدی عذر میخوام.من منظور بدی نداشتم:43::46:
نمایش نسخه قابل چاپ
من که نگفتم شما آرزوی مرگشو داری خدایی نکرده
منظورم اینه که فک کردن به یه سری موارد بدتر،سازگاری با موارد بد رو آسون میکنه
.
.
به هر حال اگه ناراحت شدی عذر میخوام.من منظور بدی نداشتم:43::46:
دوستان کمکم کنین لطفا.واقعادارم کم میارم.پدرم تحت فشارگذاشتن منوتاازچیزی که بهش علاقه دارم دست بکشم.نمیدونم چرانمیخوان قبول کنن که منم آدمم وبزرگ شدم.بابامنم دوست دارم برم سراغ زندگی خودم.همش میخوادواسه آیندم خودش تص
میم بگیره.هرکس وهرچیزیکه خودش خوب بدونه خوبه.الان بهم میگه که انصراف بدم ازدانشگاهم وبایدبرگردم پیش خودش.
احساس بدبختی میکنم که باوجود27سال سن نمیتونم واسه خودم وزندگیم تصمیم بگیرم.
شیدای عزیزرابطم بااون آقابهم نخورده.گفتم ناراحتیم ازبابام اینه که بخاطرچندتاخواب میگن پسرخوبیه.بااینکه ندیدنشون.کلااعتمادبنفسشون پایینه.
قدراونچیزی که خودشون دارن رونمیدونن.
دوستان آیادرمیون گذاشتن این مشکلاتم باپسری که قراره بیادتوی زندگیم اشتباهه؟
بیش از یکساله که با این آقا ارتباط داری و بررسیش کردی، حالا بابات می گه خوبه، می گی چرا گفته؟
خب اگه بده خودت بهش بگو نیاد خواستگاری. این که دیگه ناراحتی نداره.
اگه بده، چرا باهاش دوستی و می خوای مشکلات خانوادگیت را بهش بگی؟
والا من اصلا معنی بهانه هایی که می گیری نمی فهمم.
27 سالته. بچه نیستی که گیر دادی به بابای طفلکیت.
مگه نمی گی واحدهام تمام شده و تزم مونده.نقل قول:
دوستان کمکم کنین لطفا.واقعادارم کم میارم.پدرم تحت فشارگذاشتن منوتاازچیزی که بهش علاقه دارم دست بکشم.نمیدونم چرانمیخوان قبول کنن که منم آدمم وبزرگ شدم.بابامنم دوست دارم برم سراغ زندگی خودم.همش میخوادواسه آیندم خودش تصمیم بگیره.هرکس وهرچیزیکه خودش خوب بدونه خوبه.الان بهم میگه که انصراف بدم ازدانشگاهم وبایدبرگردم پیش خودش.
یه موضوعی بردار که بشه از شهر خودت هم بنویسی.
بنویس تمامش کن دیگه. غر زدن نداره.
می گی من می خوام برم استانهای مختلف برای جمع آوری داده و بابام باید باهام بیاد!!!!
یا موضوعت را عوض کن یا بابات را از این خدمت معاف کن.
نه تنها الان، که حتی وقتی ازدواج کردید هم لزومی نداره مشکلات پدر و مادرت را به همسرت بگی.نقل قول:
دوستان آیادرمیون گذاشتن این مشکلاتم باپسری که قراره بیادتوی زندگیم اشتباهه؟
برای خودت دردسر درست نکن. خودت را هم تحقیر نکن. همیشه و جلوی همه به خانواده ات احترام بذار.
- - - Updated - - -
باانتظارات و خواسته های پدر سالمندم چه کنم؟
سلام . دختر خوب اکثر پدر و مادر ها به خاطر اینکه فرزندانشون رو بیش از اندازه دوست دارن و نگرانی هایی بابت آینده و سرنوشتشون دارن، میترسند از اینکه ریسک کنند و فرزندشون رو مستقل کنند، چون هرچقدر هم ماها بزرگ شده باشیم، از نظر اونها بچه ایم و بی تجربه!
این خیلی خوبه که پدرتون رو میشناسید و میدونید هرچقدر بهش غرور بدین یا به عبارتی هرچقدر بیشتر باعث افتخارش باشید، بیشتر خوشش میاد. این نشون میده راهی هست که شما میتونید از اون در وارد بشید و خواسته های خودتون رو بهشون منتقل کنید. یعنی به عبارتی جلوه بدین که تلاش شما و تصمیمات شما در راستای سربلند کردن پدرتون هست. چنین افرادی معمولا تایید میخوان. دوست دارن باهاشون سر کوچکترین چیز مشورت بشه. این حس خوب رو ازشون دریغ نکن. تایید بده، مشورت کن ولی مکالمه رو به سمت هدف مورد نظر هدایت کن.
نمیدونم تونستم منظورمو منتقل کنم یا خیر.
بگو من قول میدم توی این مورد (هر موردی که هست) سر بلندتون کنم، چیزی جز این نمیخوام، من دختر مرد جسوری مثل شما هستم.... و ...
پدر من بسیار مورد احترام اطرافیان هستند. جرات نداریم مقابلشون لباس غیر رسمی بپوشیم یا اگر دور هم باشیم یک ثانیه دیر برسیم سر سفره، مشورت نمیگیرن که با مخالفت ما مواجه بشن. اگر امر کنند فردا باید با فلانی ازدواج کنی، باید بگم چشم.
یه عمره به همین روش سرشون شیره میمالم. :311:
هر چی بگن، بلند و محکم میگم چشم... خلاف میلمه، ولی القا میکنم که هرچی ایشون بگن صحیح هست و بعد :
- خرسندی دو پیمانه
- تمجید هوش و ذکاوت به مقدار لازم
- یاد آوری مقید بودن به خانواده تا دلتون بخواد :))))
و در مرحله بعد ادویه میزنیم تا به طمع دلخواه خودمان برسه. یعنی خواسته های خودمو به ذهنشون میرسونم تا ازشون بشنوم.
مثلا وقتی میفرمایند باید با فلانی ازدواج کنی، نمیگم نه بابا نمیخوااااام. میگم چشم. هرچی شما بفرمایید. اما جالبه برام چی باعث شد این مرد رو در شان خانواده ی ما بدونین، چون من حس میکنم خیلی سر هستیم... (اینجا به فکر میوفتن که آیا سر نیست؟) بعد دلایلی میارن و انقدرنظرشون رو جویا میشم که یه جا تو سوالات من گیر کنند و دلایل خودمو غیر مستقیم بهشون منتقل کنم و آخر سر ناخودآگاه از خودم مشورت میگیرن و من نظرمو میگم!
یخورده صبر و حوصله و البته سیاست میخواد.
امیدوارم منظورمو رسونده باشم.
درسته دوست عزیز.کاملامتوجه حرفاتون هستم.امابدش اینجاس که داداشمم پشت بابامه.متاسفانه داره راه اونوادامه میده وبخاطرهمین تنهاهستم وتوی هربحثی تشدیدمیشه.
- - - Updated - - -
بحث گیردادن نیست شیداجان. انگارنمیتونم منظورموبرسونم.منظورم اخلاقایی هست که دارن.بذارین واضحتربگم:مثلاپدرم عادت داره زمان عصبانیتش هرچی به دهنش بیادمیگه.بدون درنظرگرفتن اینکه چه کسی کنارته وبه بدترین نحوممکن باهات برخوردمیکنه.متاسفانه باوجودپنجاه وخورده ایی سن همچنان این عادتش پابرجاست.درموردغرورپدرمم تااین حدهست که بااینکه 27سال ازسنم میره حتی یکبارهم منودرآغوش نگرفته یابوسم نکرده.همش میخوادبابچه هاش لجبازی کنه وحرف حرف خودش باشه.روحیه سرزنشگری داره.الانم که میگه بایدبرگردی پیش خودم.لازم نکرده درس بخونی واین حرفا.
ما نمی تونیم شخصیت یک نفر را در 50 سالگی، اونم وقتی خودش نمی خواد، تغییر بدیم.
پس ایرادهای بابا را پیدا کردن و غر زدن به این که پدرم اینطوره یا اونطوره، مشکلی از شما حل نمی کنه.
باید راههای کنار اومدن با این مشکلات را پیدا کنی.
الان به چه دلیلی به شما می گن برگرد به شهرمون و نمی خواد دیگه درس بخونی؟