به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 62
  1. #21
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها


    اول اینکه این پست رو بخونید : مرثیه سرایی احساسی عامل ناکامی شما






    - - - Updated - - -

    امیدوارم بعد از عید که میرید برای خواستگاری از ایشون، به مراد دلتون برسید. اما اگر حتی نشد فراموش نکنید قبل از هر چیز و بیش از هر چیز مسئولیت خوشبختی خودتون رو به گردن دارید.

    اما تجربه ی خودم:

    همه ی احساساتی که شما میفرمایید من در رابطه با پسرخاله ام تجربه کردم.

    فکر میکنم او هم همین احساسات رو کم و بیش داشت.

    ولی فرق بین من و او این بود که او وقتی نشد، خاطرات منو چال کرد و رفت دنبال زندگیش. و من وقتی نشد هی نشستم گفتم آخه من چطوری این همه احساسات رو فراموش کنم؟

    حالا فرق من و اون چیه؟؟؟؟

    او دو سال و نیمه ازدواج کرده و اونجور که گاهی به گوشم رسیده خیلی خوشبخته و خانمش هم عاشقانه دوستش داره. خانمش رو میشناسم که چه دختر خوب و مهربون و پاکی بود. هیچی هم ازش نخواست. با مهریه 14 سکه بدون جشن و خرج اضافه رفت با پسرخالم کیلومترها دورتر از پدر و مادر خودش داره زندگی میکنه.

    در مورد شغلش شنیدم خیلی پیشرفت کرده. اون موقع که ما با هم در ارتباط بودیم علی مدرک تحصیلیش از من پایین تر بود و از نظر مالی هم هیچی نداشت. ولی خب خیلی خیلی اهل کار بود. الان ادامه تحصیل داده و امسال کنکور ارشد داده. خانمش هم ارشد داده. خودش ماشین خریده، خونه خریده، مادر بزرگ و پدربزرگمو برده مشهد، کیش و ....

    منظورم اینه که پیشرفت کرد. و واقعا هم شاده. با اینکه حتما او هم از اون جدایی آسیب دید.


    و من ؟ من نشستم هی غصه خوردم. نتونستم ادامه تحصیل بدم. افسردگی و اضطراب گرفتم. از همه جلوتر بودم ولی از همه عقب افتادم. دو ساله دارم دارو های ضدافسردگی و ضد اضطراب میخورم و حالا تازه دکترم میگه اگه بهتر نشدی باید شوک بهت بدیم.

    به همین سادگی.
    ----------------------------------------------
    حالا این وسط کی برده و کی باخته؟؟؟؟؟!!!!!!


    کسی به من جایزه نمیده که تو چقدر وفادار به عشق موندی. کسی هم علی رو ملامت نمیکنه که چرا اون عشق رو رها کردی و بی وفایی کردی.

    حالا این منم که در برابر همه، حتی عقل خودم، انگشت اتهام به سمتمه. منم که باخته ام. نه عشق و علی رو. بلکه لحظه های خودم رو.

    امیدوارم کسی اشتباهاتی رو که من کردم نکنه.

    سلام.وقت بخیر...
    اگر به هم علاقه داشتید و دوطرفه بود چی شد که رابطتون به سرانجامی نرسید؟

    صحبتاتون رو قبول دارم.حرفتون صحیح هست.بزرگترین باخت این وسط باخت لحظه های خود ادمه.مثل خود من که نزدیک دوساله به خاطر عدم تمرکزم نمیتونم کنکور بدم...نمیتونم بدرستی درس بخونم...
    من هم میدونم دارم چه ضرری میکنم.دارم زیان دیدن خودم رو جلوی چشمم میبینم.واقعیت این هست که خیلی وقت ها برای پایان بخشیدن به این قضایا هم تصمیم میگیرم و اقدام میکنم.اما همش تا الان شکست خورده.وقتی تلاش میکنم اما فکر و ذکر و خاطره ها و احساسی که با تمام وجودم بهش دارم از بین نمیره یا کم رنگ نمیشه چه کنم؟انگار بخشی از من شده.
    شما خودتون تا الان فکر کردید باید چه کنید؟چطور فراموش کنید؟قبول دارید نمیشه؟

    - - - Updated - - -

    خانم پووه تا الان در خصوص خودتون در برابر خدا به چراییش فکر کردین؟
    من خیلی بهش فکر میکنم.میدونید عشق اول خیلی ناب و مهمه...وقتی میبینم اکثر غریب به اتفاق دوستام در حالیکه شاید امکانات و پارامترهاشون برای ازدواج هم مناسب نبود ولی با همین شرایط به مطلوب و مراد دلشون و کسی که عاشقش بودند رسیدند بدجور دلم میشکنه...چرا باید همشون به عشق هاشون برسند و تو این همه ادم فقط من نه؟؟؟؟ حس میکنم من ادم خوبی نبودم شاید.من اون اعتقاد رو نداشتم.الان دیگه قلبا حس میکنم خدا هیچ زمانی بهم توجهی نداره.خدا خدای من نیست.خدای محمد و علی و امین و فلان و فلان و فلان هست که به کسانی که دوستشون داشتند رسیدند.گاهی بعضیاشون بهم میگن شاید حکمتی توش هست و صلاحی...حالم از این حرفشون بهم میخوره و دوست دارم بالا بیارم.ازشون متنفر میشم....پشتشون گرمه و خیالشون تخت...بعد میگن حکمته...چطور تو تمامی این ادما حکمت برای من بود.من مگه بنده خدا نیستم.مگه اعتقاد و قصد قلبیم جز خوشبختی اون بندش بود؟بخدا اولین بار عشق اون دختر رو نه از خودش که از خدا خواستم...پس چرا نشد...چرا رهام کرد؟میون هفت ملیارد نفر من فقط عاشق یه نفر شدم...خدا که این همه به همه بنده هاش ارزانی داشت...به من که رسید گفت نه؟چرا؟گله مندیم رو پیش کی ببرم؟پیش کی گریه کنم و این حرفایی که تویه سینم حبسه رو بازگو کنم؟

    - - - Updated - - -

    خانم پووه تا الان در خصوص خودتون در برابر خدا به چراییش فکر کردین؟
    من خیلی بهش فکر میکنم.میدونید عشق اول خیلی ناب و مهمه...وقتی میبینم اکثر غریب به اتفاق دوستام در حالیکه شاید امکانات و پارامترهاشون برای ازدواج هم مناسب نبود ولی با همین شرایط به مطلوب و مراد دلشون و کسی که عاشقش بودند رسیدند بدجور دلم میشکنه...چرا باید همشون به عشق هاشون برسند و تو این همه ادم فقط من نه؟؟؟؟ حس میکنم من ادم خوبی نبودم شاید.من اون اعتقاد رو نداشتم.الان دیگه قلبا حس میکنم خدا هیچ زمانی بهم توجهی نداره.خدا خدای من نیست.خدای محمد و علی و امین و فلان و فلان و فلان هست که به کسانی که دوستشون داشتند رسیدند.گاهی بعضیاشون بهم میگن شاید حکمتی توش هست و صلاحی...حالم از این حرفشون بهم میخوره و دوست دارم بالا بیارم.ازشون متنفر میشم....پشتشون گرمه و خیالشون تخت...بعد میگن حکمته...چطور تو تمامی این ادما حکمت برای من بود.من مگه بنده خدا نیستم.مگه اعتقاد و قصد قلبیم جز خوشبختی اون بندش بود؟بخدا اولین بار عشق اون دختر رو نه از خودش که از خدا خواستم...پس چرا نشد...چرا رهام کرد؟میون هفت ملیارد نفر من فقط عاشق یه نفر شدم...خدا که این همه به همه بنده هاش ارزانی داشت...به من که رسید گفت نه؟چرا؟گله مندیم رو پیش کی ببرم؟پیش کی گریه کنم و این حرفایی که تویه سینم حبسه رو بازگو کنم؟

    - - - Updated - - -

    گاهی وقت ها نگاه های غرور امیز و متکبرانشون رو که میبینم.کم محلی هاشون رو که میبینم...که حالا انگار رفتند تا روی ماه و برگشتند...دلم میشکنه...که چرا اخه؟با خودم میگم خدایا من هیچ وقت دل بنده هاتو نشکستم...هیچ زمانی با این که ادم مغروریم اما تکبر ورزی یا خودخواهی نکردم.غرورم رو به رخ کسی ابدا نکشیدم.جلوی همه سرم خم بود...چرا غرور منو له کردی؟چرا دل منو شکستی و له کردی؟
    با خودم میگم خدایا پس ج اونارو کی میدی؟که بهم خندیدند؟که کم محلی کردند؟که بهم متکبرانه نگاه میکنند؟مگه نمیگن تو عادلی؟پس عدلت کو؟؟؟
    دلم خیلی شکسته...

    - - - Updated - - -

    -------------------------------
    اون مطلب را خواندم...ممنون و سپاس از شما...
    اکثر مشخصاتش به من میخورد و دقیقا همش همین کارهاییست که دارم یکی دو ساله انجام میدم...اما متاسفانه فقط توضیح درد و بیماری بود.نه دوا و مداوای ان.متاسفانه هم چنان دوایی گویا وجود ندارد.

  2. کاربر روبرو از پست مفید نگارگر 1986 تشکرکرده است .

    Pooh (شنبه 02 شهریور 92)

  3. #22
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    سلام.وقت بخیر...
    اگر به هم علاقه داشتید و دوطرفه بود چی شد که رابطتون به سرانجامی نرسید؟


    شما خودتون تا الان فکر کردید باید چه کنید؟چطور فراموش کنید؟قبول دارید نمیشه؟


    داستان ما خیلی طولانی بود. دو سال تلاش کردیم به هم برسیم. به ساز همه رقصیدیم که راضی بشن اما نشدن. بابای علی منو نمیخواست. مامان من هم هرکاری میکردم رضایت نمیداد. بعد دو سال علی به باباش گفته بود من میرم خواستگاری چه شما راضی باشید چه نباشید. بلند شد بدون باباش اومد. ولی خانواده من به جای اینکه متوجه بشن علی واقعا چقدر منو میخواد ، نیومدن باباشو کردن بهونه. میگفتن چطوری میخوای بری توی خانواده ای که تو رو به عنوان عروسشون قبول ندارن؟ من میگفتم جوابم مثبته و التماسشون میکردم راضی بشن. اما رضایت نمیدادن. مامان هر کاری میکرد که جواب مثبت منو اعلام نکنه. علی هم میگفت من بیشتر صبر نمکینم فقط تا فلان تاریخ. یا بگو آره یا بگو نه.

    مونده بودم چیکار کنم. هرچی به علی گفتم یکم دیگه وقت بده تا راضیشون کنم میگفت " اگه بگی نه بهتر از اینه که بگی هنوز صبر کن."

    من مطمئن بودم خانواده ها دارن لجبازی الکی میکنن. ولی حاضر نبودن کوتاه بیان. من تسلیم تحمیلشون شدم. ولی فقط به این امید که علی برمیکرده. یعنی اونقدر به عشق بینمون ایمان داشتم که نمیتونستم تصور کنم علی بره. ولی از یه نظر هم فکر میکردم فقط از این راهه که خانواده ها از کارشون خجالت میکشن و دفعه دیگه دست از سرمون برمیدارن.

    روزی که علی تایین کرده بود برای جواب دادن ما رسیده بود. منم بر خلاف میلم تسلیم جواب منفی شده بودم. اون روز هرچی به علی اس ام اس زدم که بهش بفهمونم جوابی که داره میشنوه یه جوای صوری و تحمیلی نه جواب خودم، جوابی نداد.حالم بد بود. هم خودم تحمل یه لحظه فکر رفتن علی رو نداشتم. هم اینکه همش نگران دل و غرور علی بودم. همش میگفتم وااایی علی جلو باباش ضایع میشه. ووووااااایییی علی دلش میشکنه. خیلی سعی کردم بهش بفهمونم من به این جواب راضی نیستم و این جواب من نیست ولی فایده نداشت. جواب نمیداد.

    اون شب وقتی مامان بهم زنگ زد و گفت جواب منفی دادیم(خوابگاهی بودم) من سه بار غش کردم. چند ساعت منتظر موندم و دیدم خبری از علی نشد. براش یه اس ام اس زدم و حلالیت خواستم. میخواستم یه بهونه باشه که ببینم چه عکس العملی نشون میده. جواب داد که " چیزی نبوده که بخوام حلال کنم. برای تصمیم گیری آزاد بودی"

    چند روز صبر کردم. دیدم علی هیچی نمیگه. وحشت برم داشت که نکنه علی برنگرده. بهش گفتم علی بیا دوباره شروع کنیم و من مطمئنم دیگه خانواده ها بهمون فشار نخواهند آورد. علی گفت من و تو ما نمیشیم. گفتم چرا؟ گفت :" چون من دیگه نیستم؟" منم به خیال اینکه اگر دقیقا بفهمه من تحت چه فشارهایی بودم بتورم کنه، براش همه چیزو کامل توضیح دادم. اما او فقط و فقط تحقیرم کرد. میگفت :" تو آدم زندگی نیستی. تو یه ترسویی که عرضه ی اینکه حرفتو محکم به خانواده ات بزنی نداشتی. اگه همون دو سال پیش مثل الان میشناختمت هرگز نمی اومدم خواستگاریت. تو یه گربه میخوای که با پیام برات برقصه. منو کشوندی به خونتون فقط برای اینکه گربه رقصونی راه بندازی. سرمو جلو بابام آوردی پایین.دیگه بازیچه ات نمیشم و ...."

    حرفاش خیلی برام سنگین بود. دو سه هفته ای گذشت. یه روز از دانشگاه که اومدم و گوشیمو نگاه کردم دیدم یه شماره غریبه زنگ زده بوده. نمیدونم چرا تو دلم یه حسی کردم. زنگ زدم خونه گفتم این شماره رو میشناسید؟ گفتن نه. منم گفتم خوب اگه کسی بوده که کار واجب داشته دوباره زنگ میزنه. ولی دلم آروم نبود. حس میکردم به علی مربوطه. به خودش اس ام اس زدم و گفتم این شماره از اقوامه؟ گفت شماره خواهرشه. گفت:" خانوادم به زور راضیم کردن که دوباره با تو حرف بزنن ولی تو اینقدر مغروری که وقتی خواهرم بهت زنگ زد جوابشو ندادی."

    از یه طرف میدیدم چیزی که فکر میکردم که خونواده ها شرمنده میشن و به اشتباهشون پی میبرن اتفاق داره می افته. آخه خانواده خودم هم هی پیگیر میشدن که علی دیگه زنگ نزد؟ خبری ازش نیست؟

    به علی گفتم که وقتی زنگ زده بوده من سرکلاس بودم و متوجه نشده بودم و شماره اش رو هم نشناختم و قصد توهین و بی ادبی نداشتم و اگر لازم میدونی زنگ بزنم عذرخواهی کنم.

    علی گفت:" لازم نیست. بعضی چیزا فراموش بشه بهتر از اینه که بخشیده بشه"

    گفتم :" علی لجبازی نکن. حالا که خانواده ها راضی شدن بیا دوباره بسازیم.گ

    حرفی نزد. گفتم علی الان چه حس و حالی داری؟ دلت برای اون عشقی که با اون همه زحمت با همدیگه ساختیمش نمیسوزه؟"

    جواب داد:" دیگه حس و حالم، برداشتهام، استنباطهام و .... یه چیز شخصی شده. نیازی نمیبینم توضیحشون بدم. فقط میخوام دیگه تو زندگیمو هرچی به من مربوطه سرک نکشی"

    منم دیگه حرفی نزدم. ولی قلبم داغون بود. بدتر از قلبم غرورم. تصمیم گرفتم فراموش کنم.

    چند ماه بعدش عید نوروز بود و علی رو دیدم. لاغر شده بود. شر و شور قبلو نداشت. ساکت و بی هیجان شده بود. قلبم از اینکه اینجوری میدیدمش داشت پاره پاره میشد. من سعی میکردم مثل یه پسرخاله باهاش رفتار کنم و عادی باشم. ولی او گهگاه توی چشمم زل میزد و توی چشماش اشک جمع میشد و حس میکردم با نگاهش حرفی میزنه.

    در طی یک ماه بعدش خیلی سعی کردم با دل خودم کنار بیام و نگاهاشو فراموش کنم و به زندگیم برسم. اما نمیتونستم. به خودم میگفتم شاید علی هنوز میخواد ولی غرورش اجازه نمیده برگرده. دوباره خودم بهش اس ام اس دادم و گفتم علی اگه میشه بیا دوباره بسازیم.
    گفت :" در برابر اصرار مامان و بابام برای ازدواج، بهشون گفته ام هرکی خودشون میخوان منم قبول میکنم"
    منم بهش گفتم:" فکر نمیکردم اینقدر برات راحت باشه. تازه دارم میفهمم عاشق من نبودی و برات فقط یه هوس بودم."

    گفت:" آره من فقط به خاطر یه هوس دو سال خودمو به آب و آتیش زدم که بهت برسم. بخاطر یه هوس بوده که تا سه ماه بعد از جواب منفیت شبا بدون الکل خوابم نبرد. فقط برای یه هوس بود که دیگه برام مهم نیست با کی ازدواج کنم"

    گفتم :" علی. الکل نخور. چرا اینقدر هردومونو زجر میدی؟ ریشه اون عشق هنوز زنده است. بیا تا نمرده بهش رسیدگی کنیم. قول میدم دوباره جون میگیره"

    گفت:" فراموشم کن. من دیگه نیستم"

    منم فقط برای اینکه تیر آخرو بزنم گفتم:" به هرحال تا وقتی هنوز ازدواج نکردی من منتظرت میمونم"

    گفت:" به مامان اینا گفتم هرکی خودشون میخوان جز فامیل درجه یک"

    منم دیگه غرورم و دلم و همه چیم داغون شده بود. دیگه ادامه ندادم. یه خشم شدید پیدا کرده بودم. ولی باز خودمو جمع و جور کردم و زندگیمو کردم.

    باز هروقت میدیدمش همون رفتارها رو داشت. کسی خبر نداشت که من چندبار بهش گفته ام برگرد و قبول نکرده. هی خواهرام و دامادمون و مامانم میگفتن:" پوه، علی هنوز میخوادت ها. از رفتاراش کاملا معلومه هنوز دوستت داره. میخوای باهاش حرف بزنیم؟" منم میگفتم نه.

    یه روز یه نفر به من اصرار کرد که بذار یه جوری برم زیر زبون علی ببینم هنوز تو رو میخواد یا نه. من قبول نمیکردم. اما خیلی اصرار کرد. بعدش بهم گفت علی خیلی از جواب منفی تو ضربه دیده.هنوز خیلی دوستت داره ولی بین دل و غرورش گیر کرده. اصرار کرد بذار باهاش حرف بزنم و بگم تو هنوز میخوای. من اونقدر غرورم له شده بود که گفتم نه نمیخواد.

    ولی بعدش علی هی اس ام اس های احساسی میزد. من گیج شده بودم. سعی میکردم اهمیتی ندم ولی اونقدر دلم درگیر بود که زور عقلم به دلم نمیرسید. بعد یه مدت خودم با دوست صمیمیش تماس گرفتم و گفتم علی حالش چطوره؟
    گفت :"شما بازیش دادید. بعد شما خیلی داغون شد و رفته بود سراغ الکل خوردن ولی الان تقریبا کنار اومده و بهتره. چندجام رفته خواستگاری و نشده."
    من همه جریانو برای دوستش گفتم و توضیح دادم که قصدم بازی دادن نبود و ....
    گفت میخواید با علی حرف بزنم؟
    گفتم نه.

    بعد یه مدت دوستش خبر داد که علی داره ازدواج میکنه.

    و کرد.

    بعد از عقدش علی ازم حلالیت خواست. گفت من اوج عشق رو در تو دیدم و با عشقی تو بهم یاد دادی الان میتونم با زنم درست رفتار کنم و خوشبختش کنم و تا آخر عمرم بهت مدیونم و هیچوقت دورانی رو که با تو بودم فراموش نمیکنم و یکی از بهترین دوران عمرم بود. من دوستت داشتم ولی رفتم تا حداقل غرورمو بسازم. منو بخاطر این همه غرور ببخش و حلال کن. تا همیشه به دعاهات نیازمندم.و...."

    همین. به همین راحتی..............................

    من موندم و خودم.و نفرت از خودم و عشق و ایثار و همه چییییییی



    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    خانم پووه تا الان در خصوص خودتون در برابر خدا به چراییش فکر کردین؟
    من خیلی بهش فکر میکنم.میدونید عشق اول خیلی ناب و مهمه...وقتی میبینم اکثر غریب به اتفاق دوستام در حالیکه شاید امکانات و پارامترهاشون برای ازدواج هم مناسب نبود ولی با همین شرایط به مطلوب و مراد دلشون و کسی که عاشقش بودند رسیدند بدجور دلم میشکنه...چرا باید همشون به عشق هاشون برسند و تو این همه ادم فقط من نه؟؟؟؟ حس میکنم من ادم خوبی نبودم شاید.من اون اعتقاد رو نداشتم.الان دیگه قلبا حس میکنم خدا هیچ زمانی بهم توجهی نداره.خدا خدای من نیست.خدای محمد و علی و امین و فلان و فلان و فلان هست که به کسانی که دوستشون داشتند رسیدند.گاهی بعضیاشون بهم میگن شاید حکمتی توش هست و صلاحی...حالم از این حرفشون بهم میخوره و دوست دارم بالا بیارم.ازشون متنفر میشم....پشتشون گرمه و خیالشون تخت...بعد میگن حکمته...چطور تو تمامی این ادما حکمت برای من بود.من مگه بنده خدا نیستم.مگه اعتقاد و قصد قلبیم جز خوشبختی اون بندش بود؟بخدا اولین بار عشق اون دختر رو نه از خودش که از خدا خواستم...پس چرا نشد...چرا رهام کرد؟میون هفت ملیارد نفر من فقط عاشق یه نفر شدم...خدا که این همه به همه بنده هاش ارزانی داشت...به من که رسید گفت نه؟چرا؟گله مندیم رو پیش کی ببرم؟پیش کی گریه کنم و این حرفایی که تویه سینم حبسه رو بازگو کنم؟



    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    گاهی وقت ها نگاه های غرور امیز و متکبرانشون رو که میبینم.کم محلی هاشون رو که میبینم...که حالا انگار رفتند تا روی ماه و برگشتند...دلم میشکنه...که چرا اخه؟با خودم میگم خدایا من هیچ وقت دل بنده هاتو نشکستم...هیچ زمانی با این که ادم مغروریم اما تکبر ورزی یا خودخواهی نکردم.غرورم رو به رخ کسی ابدا نکشیدم.جلوی همه سرم خم بود...چرا غرور منو له کردی؟چرا دل منو شکستی و له کردی؟
    با خودم میگم خدایا پس ج اونارو کی میدی؟که بهم خندیدند؟که کم محلی کردند؟که بهم متکبرانه نگاه میکنند؟مگه نمیگن تو عادلی؟پس عدلت کو؟؟؟
    دلم خیلی شکسته...
    خداااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نمیدونم حکمت و عدالتش چه جوریه. فقط میدونم احمق بودم که از همون اول همه چیزو فراموش نکردم و در برابر رفتارهای علی هی باز دلم نرم شد.

    از قدیم گفتن برای کسی بمیر که برات تب کنه. احمق بودم که اینو از اول نفهمیدم.


    نتیجه حماقت هامو دارم میبینم. این شاید اسمش همون عدالت باشه.


    - - - Updated - - -

    الان شما هنوز برای خواستگاری رفتن برنامه دارید. پس دلیلی نداره این احساسات رو فراموش کنید. فقط کنترلش کنید. خودتون رو برای شنیدن جواب منفی هم آماده کنید. فرض رو بر این بذارید که 50 درصد ممکنه جوابش منفی بشه.

    امیدوارم به هم برسید. اما اگه نرسیدید باید این احساسات رو بذارید کنار و به فکر خودتون باشید. گذر زمان میتونه خیلی به فراموش کردن همه چی کمک کنه.

    منم الان تمام احساساتی رو که به علی داشتم فراموش کرده ام. حتی اسمش به نظرم غریبه میاد.

  4. #23
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    راستی منم وقتی اونایی که پشتشون گرمه و رنج یک شکست عاطفی رو نچشیده اند هی بهم میگن حکمتی داشته و ... خیلی اعصابم به هم میریزه. دلم میخواد اصلا هیچ کس دلداریم نده. چون حرفاش برام خیلی رنجه.

    حتی گاهی فکر میکنم همین فرشته مهربان یا مدیر همدردی یا خیلی دیگه از اعضا (الان میان بهم اخطار میدن) خودشون اصلا شکست عاطفی رو چشیده اند؟؟؟؟ اصلا میتونن درکش کنن؟؟؟؟؟ یا همشون بدون اینکه ضربه عاطفی دیده باشن ازدواج کرده اند و عشق بینشون به وجود اومده ؟ یا همشون با عشق ازدواج کردن و به اونی که میخواستن رسیدن؟؟؟؟

    به هرحال حس میکنم خیلی ها درک نمیکنن و نفسشون از جای گرم بلند میشه.

    ولی چه میشه کرد؟ واقعیت هایی هستن که برای خیلی ها اتفاق می افتن و باید به زندگی کردن ادامه داد.

    من خودم وقتی علی ازدواج کرد تازه باورم شد که چاره ای نیست جز اینکه فراموشش کنم. اون موقع ها حس میکردم هرگز نمیتونم. حس میکردم این زخم عمیق توی قلبم، این حفره ی بزرگی که انگار وسط سینه ام ایجاد شده، هرگز درمان نمیشه.

    اما کم کم دردش کم شده. نمیگم خوب خوب شده. هنوز گاهی رنج میکشم. بخصوص وقتی توی فامیل همه به چشم یه شکست خورده بهم نگاه میکنن. وقتی بابای علی با افتخار و تکبر از خوبی های عروسش حرف میزنه. وقتی حس میکنم کیف میکنه که من ضایع شدم. وقتی علی برای ماه عسلشون حتی ما رو دعوت نکردن و از همه فامیل خداحافظی کردن به غیر ما، ولی بعد عکس ماه عسلشونو داده بود به مامان بزرگم اینا بهمون بدن. وقتی هی همه فامیل میپرسن چرا پوه ازدواج نکرده، وقتی مامانم اینا بهم میگن ببین به خاطر کی خودتو داغون کردی و .....

    ولی به هرحال خیلی بهترم. اونجوری که من پارسال فکر میکردم هیچوقت خوب نمیشم نموند. مطمئنم اینجوری هم که الان فکر میکنم که دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم هم نخواهد موند. مطمئنم باز هم گذر زمان بهم کمک میکنه و یه روزی باز میتونم روحیاتمو کاملا درست کنم و دوباره عاشق بشم. شاید اون روز وقتی در کنار یه نفر دیگه واقعا حس آرامش و خوشبختی رو تجربه کردم برگردم به گذشته ام نگاه کنم و بگم خدایا شکرت که علی نشد و این یکی شد.

    شاید خدا وقتی یه چیزی رو که میخوایم بهمون نمیده ، تو فکر اینه که چیزهای بهتری بهمون بده.

    شاید من اگه با علی ازدواج میکردم الان مجبور بودم بدرفتاری های باباشو تحمل کنم. شاید این غرور علی یه جایی توی زندگی بروز پیدا میکرد و بیشتر از الان ازش اذیت میشدم.

    شاید در آینده با کسی ازدواج کنم که خانواده اش هم از ته دلشون منو مثل دختر خودشون بدونن. شاید با کسی ازدواج کنم که خانواده من هم اونو با تمام دلشون بخوان نه بخاطر اصرار من.

    شاید عدالت خدا و حکمتش همین چیزها باشه.

  5. #24
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    گاهی وقتا در برابر شنیدن یا خواندن نوشته ها یا گفته های اطرافیانم یه حسی بهم دست میده خودم اسمش رو گذاشتم قفل شدن...
    حس میکنم این فک پایینم میچسبه به فک بالایی و دیگه کلمه ای نمیتونم حرف بزنم.یعنی اصوصلا حرفم دیگه نمیاد...مثل از بعد از ظهری که نوشته های جنابعالی را خوانده ام...
    اصلا نمیدونم باید چی بگم و چه بنویسم.همدری...تاثر...تاسف...ن اراحتی...تسکین دادن...واقعا نمیدونم...
    امیدوارم روز خوب زندگی شما هم بیاد.امیدوارم اون روز خوب بیاد.امیدوارم روزی از ته دل یک دل سیر بخندید....
    از طرفی نمیتونم بگم حرفاتون رو در باره حکمت خدا قبول ندارم.واقعا شاید یه نفر بهتر در انتظار شا باشه.شاید قسمت شما چیز دیگریست...شاید اگر با علی بودید الان مشکلاتی وجود داشت که نه اون الان در زندگی اون هارو با همسرش داره و نه شما در زندگی ایندتون با مرد زندگیتون خواهید داشت.اما...از طرفی با خودم میگم ایکاش این حرفا(منظورم مشابه این صحبت های شما ) درباره خودم یه جور توجیه کردن قضیه برای ارامش قلبی نباشه...
    منم نظر جنابعالی رو قبول دارم که بالاخره روزی کم رنگ و کم رنگ میشه...اما بدیش اینه که هیچ وقت از بین نمیره و محکومیم که تا اخر عمر این زخم کهنه که گاهی ممکنه تازه بشه و سر باز کنه رو تا ثانیه اخر زندگی داشته باشیم.من به این مطلب اعتراض دارم...که چرا؟گناهم کجاست و چیه؟چرا این زخم باید روی دل امثال ماها بخوره؟مگه ما هم بنده خدا نیستیم؟چرا باید انقدر زجر بکشم.چرا بقیه انقدر راحت و اسوده به خواستشون رسیدند؟نه که بخوام مقایسه کنم...نه...اما خب...حال خودمو که میبینم.متاثر میشم...
    من ارامش رو،اطمینان رو.خاطر اسوده و خوشی رو شادی رو.قلب ارام و خاطر مطمعن رو.دل شاد و خوش رو.طعم شیرین لحظه رو...تو چهره خیلی از دوستام میبینم.که چقدر در کنار کسانی که دوستشون داشتند الان ارامش دارند.بهترین سال های جوانیشون رو دارند با کسانی که دوست دارند به شیرین ترین شکل سپری میکنند.شب و روز با نامزدهاشون میرن بیرون...بجاش منم دنیا انقدر برام زهر شده که علی رغم همه توانایی هام حالا به جایی رسیدم که عین یه احمق میشینم و برنامه میریزم برای خودم که چه زمانی برم خودمو وسط بیابون سربه نیست کنم... انقدر از نظر روحی داغون شدم که مجبور شدم مدتیه از کارم بیام بیرون.شب و روز داخل اتاقمم.ماه هاست تو خودم فرو ریختم و کاری به هیچ کس ندارم.شمارم رو عوض کردم و پدر و مادرمم نمیتونند باهام تماس بگیرن...24 ساعت خودمو حبس کردم تو اتاق نیمه تاریکم.مغزم تحلیل رفته.بشدت میخوابم.همش خسته و کوفته ام.و کسل.بشدت از اینکه با بقیه حرف بزنم فراریم.حس خوبی ندارم با دوستام باشم.تنهایی برام الان یه لذتی داره.اما وقتیم تنهام بشدت کلافه میشم.از تنهایی میخوام بالا بیارم.دوست دارم خیز بگیرم با شتاب خودم رو بکوبم تو دیوار تا مغزم متلاشی بشه رو دیوار.از دوستای متاهلم فراریم با اینکه میدونن قضیم رو و زیاد میان سراغم تا مثلا تنها نباشم...اما حس میکنم میونشون یه عنصر نامطلوبم.همشون متاهلی میان بیرون و من یه مجردم...از نوع حرفا و دلداری هاشون بیزارم...من میدونم روزی این حس های بد به هر حال کمتر میشه... اما این زخم تا ابد رو دلم هست.تا ابد بهش فکر میکنم.و تا ابد ممکنه هراز گاهی تازه بشه.سرباز کنه.چرا خب؟چرا من؟گناهم چی بوده؟
    ...سخته...واقعا سخته.و منم دیگه واقعا تحملی ندارم...واقعا خسته شدم.میدونید بی رمقی یعنی چی؟واقعا تا الان به عمق معنای این کلمه فکر کردین....من واقعا دیگه هیچ رمقی ندارم...

    - - - Updated - - -

    چندین هفته پیش یه شب بدجور کلافه شده بودم.اون موضوع پر کشیدن قلب ادم ها بود قبلا نوشته بودم.اولش یهو اتفاق افتاد اما بد یه غم و اندوه و حس خیلی بدی همه روحم رو گرفت...خیلی استیصال داشتم.عین اینایی که زجر و عذاب میکش و بستندشون به تخت هی این پهلو و اون پهلو میشدم.گریمم نمیگرفت که خالی بشم...یهو از شدت عصبانیت شروع کردم خیلی محکم با مشت بزنم تو قلبم.انقدر زدم که دقیقا حس کردم قلبم بشدت کند شد ضربانش.اخرین لحظاتی رو که یادمه خوب میدونم دیگه کاملا با فاصله تپش های خیلی شدیدش رو میتونستم بشمارم.انگار داشت از زیر استخوان های قفسه سینم میپرید و محکم ضربه میزد با تپش هاش.ترسیده بودم .خیلی زیاد.فکر کردم دارم میمیرم...ازحال رفتم و فکر کردم تموم کردم.اما صبحش بلند شدم.هنوز زنده بودم...
    ...وقتی نامایدم به این چیزا فکر میکنم.این که چرا؟من تو زندگیم کسی رو بازی ندادم.دنبال ناموس مردم هیچ وقت نرفتم...چرا باید اینطور باشم؟چرا باید تو 27 سالگی که بهترین روزهای زندگیمه به جای اینکه شیرینترین خاطراتم رو در روزهای شیرین جوانیم داشته باشم انقدر تلخ برام میگذره؟منم نمیشد با کسی که دوست دارم برم بیرون و خاطره هام رو به یه شکل دیگه بسازم؟چرا باید خاطرات من این طوری باشه...بعد از قضیه اون شب که بالا براتون نوشتم حتی این حس های بدم به مراتب بیشتر شد...بدتر شدم...
    به درک...

    - - - Updated - - -

    من ادم تریپ هنری و روحیه لطیف و احساسی و این چیزا نیستم....اصلا هم خوشم نمیاد اصولا ازین روحیات....اما خب...حس های خوب مخصوص خودم رو هم دارم...یه روزهای نه چندان دوری شب های من پر بود از خواب های سبز و رنگی.رنگ های فام و درخشنده.طلایی و نقره.لاجوردی و شنگرفی و سبز پر رنگ...خودم رو دایم تویه تصاویر نگارگری( دوستان این وبلاگمه گاهی کارهای خودم و البته نگارگری استادان معروف رو در مکاتب مختلف میگذارم دوست داشتید ببینیدmirzaghalamdoon.blogfa متوجه بشین منظورم چیه) و باغ ها و بوستان هاش میدیدم و یهو میدیدم با یه نسیمی چطور این درخت ها و سایه بان ها تویه خواب حرکت میکنند...تا حالا تجربه تشخیص بو در خواب رو داشتید؟من بوی خوبی تویه این باغ ها حس میکردم...من با این رویاها زندگی میکردم.به کسی نمیگفتم...رویای خصوصی روزها و شب های خودم بود.باهاشون عشق میکردم.چرا باید حالا این رویاهای جای خودشون رو بدهند به یه مشت کابوس بی سر و ته مزخرف.یه سری اتفاقات وحشتناک که دایم میاد تو خوابم؟دلشستگی من از دست خدا از این چیزاست...
    من راحت طلب نیستم.خودخواه و متکبر و خودپسند نیستم.طلبکار خدا نیستم...اما با دلم چیکار کنم.جواب اینو چی بدم؟بازم با مشت و بکوبمش که ساکت بشه؟اگه میخواست بشه که چندبار تا الان کوبوندمش خب شده بود...

  6. #25
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط نگارگر 1986 نمایش پست ها
    بجاش منم دنیا انقدر برام زهر شده که علی رغم همه توانایی هام حالا به جایی رسیدم که عین یه احمق میشینم و برنامه میریزم برای خودم که چه زمانی برم خودمو وسط بیابون سربه نیست کنم... انقدر از نظر روحی داغون شدم که مجبور شدم مدتیه از کارم بیام بیرون.شب و روز داخل اتاقمم.ماه هاست تو خودم فرو ریختم و کاری به هیچ کس ندارم.شمارم رو عوض کردم و پدر و مادرمم نمیتونند باهام تماس بگیرن...24 ساعت خودمو حبس کردم تو اتاق نیمه تاریکم.مغزم تحلیل رفته.بشدت میخوابم.همش خسته و کوفته ام.و کسل.بشدت از اینکه با بقیه حرف بزنم فراریم.حس خوبی ندارم با دوستام باشم.تنهایی برام الان یه لذتی داره.اما وقتیم تنهام بشدت کلافه میشم.از تنهایی میخوام بالا بیارم.دوست دارم خیز بگیرم با شتاب خودم رو بکوبم تو دیوار تا مغزم متلاشی بشه رو دیوار.

    آقای نگارگر، بی خیال. خیلی سخت میگیرید.

    شما واقعا فوق العاده اید. فوق العاده.به وبلاگتون سر زدم. عالی بود.

    یکم با خودتون مهربون تر باشید. این مشکلتون هم حل میشه.انشاالله به عشقتون هم میرسید. فقط صبور باشید. باید صبور باشید اما صبر جمیل. اینقدر جزع و فزع کنید که فایده نداره. آروم باشید. اینجوری فقط خودتونو داغون میکنید.


    به جان خودم، همونجور که برای برادرام از ته دل آرزوی خوشبختی و رسیدن به آرزوهاشونو دارم برای شما هم دارم. اصلا بخاطر شما هم که شده باید برم دوباره یقه خدا رو بچسبم که خدایا این آقای نگارگر رو به مراد دلش برسون.

    آخه ئاسه چی این بلاها رو سر خودتون میارید؟ تا عید خدا کریمه. انشاالله بعد از عید میاید خبرای خوش بهمون میدید.

    دیگه اینجوری نزنید توی قلبتون هاااابه قلب بیچاره چیکار دارید سر اون خالی میکنید؟ حداقل مثل اون لاکپشته اونقدر از جسم و روحیه خودتون مراقبت کنید. یه موقع بلایی سر خودتون بیارید اون لاکپشت بیچاره بی کس و کار میشه هاااا.


    شما چون فشارهای کار و فعالیتهاتون روتون زیاده، و چون توی خونه هم گرما و صمیمیت رو در جو خانواده احساس نمیکنید، بیشتر احساس نیاز به کسی رو دارید که بهتون آرامش بده و قلب و روح و جسمتون در کنارش آروم بشه. این طبیعیه. اینقدر فکر نکنید چرا چرا.

    میدونم، گاهی آدم کارد به استخونش میرسه. گاهی آدم به خدا میگه خدایا بسه پکیدم پس کی آرامش؟

    اما میرسه. مطمئن باشید. شک نکنید به اینکه آرامش شما هم میرسه. شاید اینکه شک دارید آزارتون میده.


    فکر کنم خدا خیلی خیلی خیلی دوستتون داره. یه روزی جواب همه ی پاکی هاتونو بهتون میده. مطمئن باشید.

    نمیدونم روی بحث تکنولوژی فکر چقدر کار کرده اید و آشنایی دارید. اما در همین سایت میتونید در پست های بهار شادی در مورد این تکنولوژی بیشتر بخونید. البته اگر بتونید خود سخنرانی های دکتر آزمندیان رو گوش کنید خیلی خیلی بهتره.
    من سخنرانی ها رو دارم. اگر تونستم فشرده اش میکنم و براتون میذارم. البته قول نمیدم چون کامپوترمون قات زده هی تا میخوام یه کاری کنم هنگ میکنه.



    - - - Updated - - -

    راستی شما توی حرفاتون گفتید که برای جواب دادن به اون خانم خیلی فشار آوردید.

    خب ببینید خواستگاری کردن یه سری مهارتها میخواد. یعنی نحوه عنوان مطلب و نحوه ی بیان احساسات و ... همه اش نیاز به مهارت داره.

    به نظر من به جای این همه ناامیدی و کوبیدن توی قلب بیچاره و فکر به بیابون زدن و ... بیاید فکر کنید برای عید که میخواید برید خواستگاری باید چه مقدماتی فراهم کنید و چه ایرادهایی رو رفع کنید و ....

    مثلا ببینید اگر بخواید این دفعه مثل دفعه قبل بهش فشار نیارید باید چی کار کنید؟

    الان فرضا هدف شما اینه که عید برید خواستگاری. بشینید فکر کنید برای این کار چه قدم هایی باید برداشته بشه و تا عید چه زمینه سازی هایی میتونید بکنید. همه رو بنویسید و شروع به انجامش کنید. امیدوارانه. با اطمینان از ته قلبتون. باید باور داشته باشید که به خواستتون میرسید. اگر خودتون به رسیدن به خواستتون شک داشته باشید که فایده نداره.

    حتی شنیدید که میگن وقتی یه چیزی رو از ته دلت بخوای همه ی کهکشانها دست به دست هم میدن تا تو به خواسته ات برسی؟

    شهید چمران شب قبل از شهادتش از خدا میخواد فردا شهید بشه. بعدش میاد پیش خانمش که وصیت کنه و .... خانمش میگه مگه مرگ و زندگی رو ما تایین میکنیم؟ مرگ و زندگی دست خداست. شهید چمران میگه : من از خدا خواسته ام و مطمئنم خدا به خواسته ام جواب میده.

    شما هم همینجوری بخواید و مطمئن باشید که خدا میده. به اینکه خدا میده اطمینان داشته باشید و منتظر رحمتش باشید

    منم گرچه خیلی از خدا دورم ولی با همینی که هستم براتون دعا میکنم.

  7. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    toojih (یکشنبه 03 شهریور 92), نگارگر 1986 (یکشنبه 03 شهریور 92)

  8. #26
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    لاک پشت رو بخشیدم به یکی بستگانم.دوسه هفته پیش...کلی هم ازش تعهد و اینا گرفتم که باید خوب ازش مراقبت کنی.انشالله که هواشو داره...
    ای بابا...اگه خدا منو دوست داشت وضعم این نبود.که دوستامم بگذارنم سر کار...هرچند دارم ازشون فاصله میگیرم که راحت تر باشم.وقتی باهاشونم البت با اصرارای خودشون...با خانم هاشونن.من یه حس نامطلوب بودن بهم دست میده...اخه همشون دوتا دوتان من فقط تک میافتم اون جا...
    ممنون که سر زدید به وبلاگ.از کارهای نگارگری و اتود های خودمم میگذارم. این چند روزه دستمون به عزاداری بند شده...اما تو چند روز اینده میگذارم از کارهای خودم.دوست داشتید بیاین ببینید.اون ابرنگه و تشعیره که الان دید جزو کارای خودمه...باز هم ممنون که سر زده بودین...
    تکنولوژی فکر؟راستش نمیدونم چیه اصلا...اگه محبت کنید لینک هاش رو بگذارید من برم سراغ صفحاتش...چی هست؟به چه درد میخوره؟بعد سخنرانی های دکتر ازمندیان رو هم اگه بشه تو نت دانلودش میکنم.همین رو دقیقا سرچ کنم؟بنویسم در خصوص تکنولوژی فکر؟
    برای اون مطلب اخری که توصیه فرمودید تویه سایت صفحات و لینک هایی برای راهنمایی وجود داره؟روش خواستگاری و صحبت کردن و این موارد؟
    باز هم سپاس و ممنون...

    - - - Updated - - -

    هوووووووووووم...راستی یادم افتاد این رو هنوز نگفتم.مادر من ازون جایی که همون اول این تایپیک نوشتم زود ازدواج کرده و همیشه هم تو درس و تحصیلش ازین شاخه به اون شاخه پریده و عملا تو دانشگاه یه مدرک نگرفته...خیلی رو درس ماها حساسه....خیلی.ارزوش تو دنیا اینه من ارشد و دکترا بگیرم.نمیدونم حالا مگه چیه این ارشد.حالا اینا که دکترن چیکار کردن؟!؟حالا چرا اینارو گفتم...
    اون شبی که دختر مورد نظرم از خونشون زنگ زد و بهم گفت جوابش منفی هست...همون شب رفتم موضوع رو با خانوادم درمیان گذاشتم...مادرمم گفت تنها شرط اینکه باهات بیام خواستگاری اینه که ارشد قبول بشی.اونم یه دانشگاه خیلی بالا.دیگه کف مورد قبولش صنعتی اصفهان خودمونه...اخه اینم شرطه؟؟من میگم بریم خواستگاری اینا چی میگن...خلاصه درسته گفتم بعد عید.اما این درصورتیه که ارشد رتبش رو بیارم...رتبه امسالم 680 شد.دعا کنید مکانیک همین شبانه صنعتی رو بیارم همین مهر میرم خواستگاریش...بخدا خسته شدم.دارم از دستش دیوانه میشم.بخدا روانیم کرده...اگرم نیارم باز باید بشینم بخونم.من میشناسم مادرمو.داره انتقام میگیره...گزک خوبی گرفته ازم.این مادر من از همون اول ابتدایی با نحوه درس خواندن من مشکل داشت.میگفت درس خون نیستی.الان داره انتقام 16 سال تحصیلیم رو ازم میگیره...میدونم خیلی خیلی جدی جدی اگه نیارم نمیاد...

  9. 2 کاربر از پست مفید نگارگر 1986 تشکرکرده اند .

    Pooh (یکشنبه 03 شهریور 92), toojih (یکشنبه 03 شهریور 92)

  10. #27
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    خب معلومه که وقتی با خانماشون میان و شما تک می افتین حس بدی بهتون دست میده. بیشتر با دوستای مجردتون (اگر دارید) رفت و آمد کنید.

    حتما هر وقت فرصت کنم به وبلاگتون سر میزنم. در مورد اون کار آبرنگ و تشعیر حدس زدم کار خودتون باشه چون اسم هنرمند رو ننوشته بودید. به هر حال قلم قوی ای دارید. اینو جدا میکم. خواهرم رشته دانشگاهیش نقاشی بوده و از این چیزا خیلی سر در میارم. کارهاتون خیلی عالی بود. امیدوارم قدر خودتونو بدونید و اینقدر این آقای نگارگر پاک و هنرمند ما رو آزار ندید.

    توی تنهایی نمونید. بزنید بیرون. اصلا به خودتون اجازه ندید تنها باشید . اون آهنگهایی که اول تاپیک گفتید رو گوش ندید.

    اینم لینک تکنولوژی فکرhttp://www.hamdardi.net/thread-19221.html

    - - - Updated - - -

    در مورد مادرتون هم من یه کاری یادتون میدم که بشه راضیش کرد. خیلی راحته. برید با صداقت در مورد حالتون بهش بگید. همین چیزایی که به ما میگید برید به مادرتون هم بگید. تا حالا بهش گفته اید؟

  11. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    toojih (یکشنبه 03 شهریور 92), نگارگر 1986 (دوشنبه 04 شهریور 92)

  12. #28
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 06 تیر 93 [ 06:00]
    تاریخ عضویت
    1392-1-22
    نوشته ها
    523
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,312

    تشکرشده 1,508 در 444 پست

    Rep Power
    66
    Array
    آقای نگارگر عزیز، این از اون تاپیکهاست که من دوستش دارم. هیچ وقت همه راهها بسته نیست، همیشه یک روزنه امیدی هست. آدم حتی

    میتونه یک دلیل فوق العاده برای زندگیش کنار درختی پیدا کنه که رفته اونجا تا از اون درخت خودش رو دار بزنه.

  13. 2 کاربر از پست مفید toojih تشکرکرده اند .

    Pooh (یکشنبه 03 شهریور 92), نگارگر 1986 (دوشنبه 04 شهریور 92)

  14. #29
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    راستی یادم رفت بگم. سخنرانی های دکتر آزمندیان رو به صورت سی دی توی بازار هست (یعنی قبلاها بود حالا نمیدونم هست یا نه) اگه بتونید تهیه کنید خیلی خوبه.

    ولی به نظرم توی نت هم سرچ کنید سخنرانی های دکتر آزمندیان تکنولوژی فکر بتونید پیدا کنید.

  15. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    نگارگر 1986 (دوشنبه 04 شهریور 92)

  16. #30
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 22 بهمن 92 [ 18:22]
    تاریخ عضویت
    1392-5-19
    نوشته ها
    93
    امتیاز
    742
    سطح
    14
    Points: 742, Level: 14
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    79

    تشکرشده 116 در 57 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط toojih نمایش پست ها
    آقای نگارگر عزیز، این از اون تاپیکهاست که من دوستش دارم. هیچ وقت همه راهها بسته نیست، همیشه یک روزنه امیدی هست. آدم حتی

    میتونه یک دلیل فوق العاده برای زندگیش کنار درختی پیدا کنه که رفته اونجا تا از اون درخت خودش رو دار بزنه.
    ممنون.لطف دارید.
    همش حس میکنم من بارها این جمله اخرتون رو جایی شنیدم.یا خواندم.از خودتونه یا کلا جمله معروفیه؟
    اما در کل زیبا بود و به دلم نشست...هیچ وقت ادم نباید نامید باشه...نامیدی وجود نداره...این ماییم که نامیدی رو برای خودمون میسازیم...

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
    راستی یادم رفت بگم. سخنرانی های دکتر آزمندیان رو به صورت سی دی توی بازار هست (یعنی قبلاها بود حالا نمیدونم هست یا نه) اگه بتونید تهیه کنید خیلی خوبه.

    ولی به نظرم توی نت هم سرچ کنید سخنرانی های دکتر آزمندیان تکنولوژی فکر بتونید پیدا کنید.
    بله از سایت کتابخانه صوتی الان یه مجموعه 70 مگابایتی دانلود کردم به نام تکنولوژی فکر.یه کتابه.درسته؟از دکتر ازمندیان.فکر کنم همین باشه.حالا یا بخشی از اون هست یا بصورت کامله...ممنون.گوش بدم ببینم چی هست؟ممنونم.


 
صفحه 3 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: دوشنبه 12 فروردین 92, 00:01
  2. پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: شنبه 20 خرداد 91, 14:03
  3. پسری که دنبال تصاویر جنسی تو نت هست ممکنه مشکل درست کنه برای اطرافیانش؟
    توسط بهار.زندگی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: جمعه 12 اسفند 90, 15:20
  4. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 04 بهمن 90, 20:16
  5. روانشناسی دست خط
    توسط بالهای صداقت در انجمن شخصیت
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 فروردین 90, 19:20

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:31 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.