سلام زندگی خوب عزیز

چند روزی نبودم تا یکم با خودم خلوت کنم.
یک خلاصه وضعیتی از خودم میدم.
مدتیه سرکار میرم.
روزی یکی دوساعت درس میخونم.
مدت طولانیه به اشتباه نیفتادم و در مجموع حس میکنم حال عمومیم بهتره.

چند روز پیش برام مشکلی پیش اومد که مجبور شدم یک جراحی انجام بدم و درگیر مطب و بخیه و رعایت غذایی و غیره شدم. منتها از بس احساس میکنم زندگیم راکد و یکنواخته اون جراحی و برو بیاهاش و حتی درد کشیدن هاش برام هیجان داشت. که برام جای تعجبه. چون میدیدم اکثر مردم با ناراحتی و غر غر تن به همچین درمان هایی میدن ولی من نیشم باز بود. آیا این عجیب نیست؟
نکته ی بعد اینکه مثلا بصورت چند روز پیاپی حالم خوبه و امیدوار به همه چیز... بعد یکهو(البته احساس میکنم با نزدیک شدن به عادت ماهانه همیشه روحیم بدتر شده) بهم میریزم. خود به خود گریه میکنم و اگه کسی ازم بپرسه چته میگم نمیدونم حس میکنم هیچ چیز سرجاش نیست. حس میکنم الان باید بچه داشتم ولی ازدواجم نکردم. الآن باید نگران درس بچم میبودم نه اینکه خودم درس بخونم.

مساله ی بعدی اینه که من خیلی آدم استقلال طلبی هستم ولی مرتب بهم امر و نهی میشه و شدیدا از کوره در میرم.
اینو بپوش...امروز برو اونو بخر... اتاقتو مرتب کن... ابروتو اینجوری کن... اینجوری حرف بزن...
و همه هم از سمت مادرم. گاهی دلم میخواد نباشن...دلم میخواد تنها زندگی کنم. دلم میخواد مسولیت اقدامات زندگیم دست خودم باشه. اگه شکست بخورم بدونن عاملش خودمم. اما با کوچکترین نتیجه ی نامطلوبی سیل انتقاد ها جاری میشه... که من بت گفتم...تو بهم گوش ندادی... هیچ وقت گوش نمیدی
اینجور مواقع اعتماد بنفسم صفر میشه. من از اشتباه کردن نمیترسم. اما جوری بام برخورد شده و انقدر مقایسه شدم با دیگران که حس میکنم یا من خیلی عنصررنامطلوبم و بقیه بچه ها حرف گوش کنن یا پدر مادر من خیلی بهم گیر میدن.

احساس میکنم به شدت نسبت به جنس مخالف بی حس شدم. مثلا از وقتی رفتم سرکار خواستگار های بیشتری پیدا کردم اما با واکنش تند همه رو دور کردم. میترسم و با خودم میگم من دیگه نمیتونم و نمیخوام احساسی به وجود بیاد...
یک جورایی خستم. از احساس خستم.

فعلا مجموع حالتم اینه که با خودم خیلی درگیرم. خیلی زیاد و نمیدونم چطور با خودم به آشتی برسم.