
نوشته اصلی توسط
barsam
فاميل دوريم بهم ابراز علاقه كرد و منم كم كم علاقمند شدم بهش،جفتمون همو دوس داشتيم،هنوز راجب مهريه حرف نزدم ميترسم برم محضر و انجام بدن و اجازه پدر نخوان،بابام ميگه توسري خور ميشيبا بخشش مهرت،دلم نميخواد مهريمو ببخشم اصلا ،شوهرم فوق العاده خوش قلبه ،برعكس ظاهر عصبانيش درون زلالي داره ميدونمكه الان واقعا كم اورده و بريده ولي قهراش هميشه طولاني بوده از اول با اينكه خودشم خيلي اذيت ميشه ولي ادامه ميده قهرو منم اوايل مثل خودش مقابله به مثل ميكردم قهر ميموندم بعد كه ديدم خيلي طولاني ميشه ميرفتم منت كشي تا زودتر تموم بشه به سختي قبول ميكرد تا اشتي كنه .شوهرم خيلي دهن بينه اخيرا هم حرفاي جاري و رسوندنش به گوش شوهرم حسابي بريشونش كرد،جاريم نقطه ضعف همسرمو كه تعصب به خواهرش بود رو ميدونست و ازين طريق اقدام كرد كه مثلا من ميخوام اونو تو دام ميخوام بندازمش و يري ازين حرفاي ناموسي كه خانواده همسرمم با شاخ و برك بهش رسوندن و شوهرمم همشو باور كرد هرچي سعي كردم متقاعدش كنم نشد،همسرم خيلي از حرفاي منفي بدش مياد و ظرفيت تحملشونو نداره.
علاقه مندی ها (Bookmarks)