سلام....اینکه میگید تا چهار روز پیش همه چی اکی بوده یکم سخته قبولش....برای خود من چند ماه پیش مساله ای پیش اومد که دقیقا مثل شما فکر میکردم...اصلا انگار چهره ی جدیدی از همسرم رو میدیدم...باور کنید اینقدر برام هضمش سخت بود یعنی اگه یک هفته قبلش بهم میگفتن که قراره یه همچین اتفلقی بیفته خندم میگرفت....اما افتاد و واقعا هنوز پس لرزه هاش تو زندگی ام حس میشه...اما یکم که با ریزتر شدم و مساله رو از نگاه بالا دیدم....دیدم نه جریانی تو زندگی ام اروم اروم پیش میرفته ومن ترجیح میدادم نبینمش!!! یعنی خودم رو به خواب زده بودم.....****یکم با تاخیر و به قیمت گزاف مدیریتش کردم.....منظورم اینه که یکم به موضوع از بالا نگاه کن.....حتما علائم هشدار تو زندگیت بوده وشما بهش بی توجه بودی....یه سری مسائل که شاید هممون بدونیم اما عملی وکاربردی کردنش مهارت بالایی میخواد....یکم از این مساله فاصله بگیر ....یکم برو دورتر....یکم برو تو بحث هایی که تو این مدت
(چند سال)به نظرت پیش پا افتاده وبدیهی بوده....یکم برو عقب تر ....زمان بارداری...یا اوایل به دنیا اومدن بچه...یل=ا شاید دورتر.....حالا خیلی دور دورا نری ها...گم میشی
علائم رو حتما میبینی...حالا بشین تو اون جریانها نقش خودت رو بررسی کن...اگه کتابهای رازهیی درباره مردان رو خونده باشی یا بومی شده و ویرایش ایرانی اش سخنرانی دکتر حبشی رو گوش کرده باشی زنگ خطرها رو به وضوح میبینی.....
حالا به نظر من(اینا نظر منه و چون من کارشناس نیستم واینا تجربیات خودمه...حتما دوستان صاحب نظر ویرایش خوهاند داشت...)
+بعد از مراحل بالا ...با خودش صحبت کن....هیچچچچچ سیاستی بالاتر از راستی نیست.....حس واقعی ات رو بهش بگو....واز ایشون بخواه دلیل واقعی اش رو بهت بگه...خالصانه از ش بخو.اه....با تن اروم...با لحن مهربون ....تو یه فرصت خوب.....بدون توضیح اضافه.....بدون حاشیه
++اگه دلایلش قابل قبول نبود....بداخلاق نشو....لحنت عوض نشه......بین صحبتتون فاصله بنداز....
+++ازش بخواه یه نفر سوم که مطلقا اون نفر سوم از خانواده هاتون نباشه(مشاور) نظر بده در این مورد
++++مرحله اخر که مطمئنم به اینجا نمیرسه...اول با خانوده خودش در میون بزارین....بعد باخانواده خودتون
خداوند رحمان براتون خیر پیش بیاره انشالله









علاقه مندی ها (Bookmarks)