من حتی اگه ایشون هم بهم شک نداشت، متعهد بودن و رعایت همه مسائلی که گفتیم هم برام الزامی بود. بخاطر خودم و اخلاقیات خودم.

درباره اینکه میفرمایید اشک بریزم...! با وجود اینکه ایشون خیلی خیلی روی گریه من حساس بود، اما هرگز نه به خودم اجازه میدم و نه میتونم که براش فیلم بازی کنم و الکی گریه کنم! و اگه اینکارو کنم اون موقع است که واقعا لایق اون شک ها و سوظن ها میشم.

من فقط میخواستم باور کنه که وفا و تعهد و.. برام مهمه و اگه خطایی هم کردم، خودم ازش اگاهم و نمیخوام ادامه اش بدم.

ولی خب نمیشد. ذهن ایشون پر از شک بود و از هرجاش که میگرفتی، یه جای دیگه اش خراب میشد... اصولا ایشون یه چیز دیگه درباره من فکر میکردن.


بازهم از راهنمایی دوستان ممنونم. فکر میکنم که دیگه چاره ای نمونده و باید با واقعیت رو به رو بشم. همون مثالی که درباره خونه رویایی زدم اتفاق افتاده.