نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
سلام

نمی دونم رفتار همسرتون قبلا چطور بوده و چه تغییراتی کرده

اما این که حرف نمی زنه، جوابی نمی ده، وقتی بچه اش گریه می کنه و مشکل داره، ایشون خوابه و ....
همه اش نمی تونه از بی خیالی و آرامش باشه
شاید درگیره با خودش
برای همین سکوت می کنه
برای همین می ره می خوابه شاید چند ساعتی ذهنش آروم باشه

قصدم دفاع از ایشون نیست. فقط می خوام بگم اونم هم ممکنه حالش خیلی بد باشه. فکر نکنید حتما کسی که خیانت می کنه خیلی خوش و ریلکسه و هیچ مشکلی نداره.

یه جلسه با ایشون بذارید و در آرامش درباره پسرتون صحبت کنید
صحبت esm عزیز به نظرم درسته. بهتره یه جای ثابت برای بچه در نظر بگیرید که احساس تعلق و آرامش بیشتری کنه.
با هم در مورد این مسائل صحبت و توافق کنید که حداقل مثلا برای یکسال برنامه بچه اینطور باشه تا شرایط جدید و جدایی شما را بپذیره
در مورد این که لزومی نداره بچه از جزییات چیزی بدونه و نباید پشت سر همدیگه پیش بچه درد و دل یا شکایت کنید یا حرف بدی بزنید و ...

اگه بتونید پسرتون را مشاوره ببرید خوبه.

دوست عزیز خانم شیدا سلام. ممنون که وقت گذاشتید. قرار دادگاه این بود که بچه در سه روز هفته با مادرش ملاقات بکنه. خیلی تلاش کردم که کمتر بشه ولی نشد. خانواده همسر سابقم یعنی در اصل خودش و مادرش سعی کردند بچه رو از من دور کنند . این رو از این نکته متوجه شدم که هفته قبل با اشتیاق اومد خونه و این هفته با کلی صحبت . همش میگفت فقط میخوام با خودت باشم. نمیخوام بیام خونه مادر. بالاخره راضیش کردم و الان چهار روزه که خونه خودمه. به خاطر مشکلات روحی که توی این دو هفته برام اتفاق افتاده و اینکه پسرم کمتر آسیب ببینه از اول تصمیم گرفتم و به پسرم و خانواده همسر سابقم گفتم که هر طور دوست داری باش. هر تعداد روز که بخوای اونجا باش و هر تعداد روز اینجا . اصلا منعی نمیکنم. پسرم هم خیلی خوشحال شد و بیشتر اوقات هم اونجا بود . وقتی اونجاست بهتره براش . ولی من نمیخوام که در دامن اون خانواده رشد کنه. خانواده ای که از مدتها قبل از من خبر از خیانت دخترشون داشتن و به جای هدایتش و در جریان گذاشتن من با تقاضای طلاق اون موافقت کرده بودند. تنها کسی هم که خبر نداشته بود من بودم. حالا برام روشن شده . جالبه فردی که ایشون باهاش بوده اول به عنوان خواستگار خواهر زن کوچکتر من معرفی شده. بعد یکی دیگه معرفی میکنه و روزی که من فهمیدم متوجه شدم که با هر دو بوده . نمیخوام بیشتر موضوع رو باز کنم چرا که نه تنها فایده ای نداره بلکه خودم هم به شدت اذیت میشم. به هر حال دلم نمیخواد با این خانواده رشد کنه. چند روز قبل مادر بزرگ پسرم زنگ زد که بزار بچه پیش ما بمونه و تو هم هر وقت خواستی بیای ببینی اونو. یعنی دقیقا جای من و مادرش در حکم طلاق عوض بشه. امشب برای دومین بار مادر بزرگه زنگ زد. بهش گفتم چرا اینقدر زنگ میزنید. گفت خوب بچه امون هست دلم تنگه. گفتم هر وقت اون سه روز اومد میتونی دلتنگیهاتون رو جبران کنید. گفت تو هم خونه ما که هست زنگ میزنی . گفتم من باباشم. تو چکاره اش هستی؟ من قیم و وکیل اونم . تو چکاره اش هستی. با غیض و قهر قطع کرد. روزای اول خانمم زنگ میزد و طوری صحبت میکرد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده . حتی لحن پرخاش گو یش هم حفظ میکرد. بهش مسیج دادم دیگه زنگ نزنه .اگه کار واجبی هم داشت فقط پیامک بده. که تا الان رعایت کرده.