نمیدونم چرا همه ش به خودم امیدواری میم که بالاخره یه روزی خوب میشم...
همین الان یکی دیگه از اون حملات هراس اجتماعی رو پشت سر گذاشتم...
با تمام وجودم میخام بمیرم......
شاید بالاخره یه روزی تصمیم قطعیمو بگیرم که خودمو از این همه درد و رنج نجات بدم ....شاید......
فقط نگران دخترم هستم.....البته به احتمال زیاد اگه من توی زندگیش نباشم خوشبخت تر باشه.....
اگه تونستم راه نجاتی برای خودم پیدا کردم میام و براتون میگم.....ا
اگه نه که خدا پشت و پناه همه ی شما دوستان خوب مجازی باشه که توی این مدت بهم دلگرمی دادین....