میدونم.واقعا نمیدونم چم شده.برای اولین بار تو زندگیم نگران خودمم.تو شرایطی م که میدونم هیچی عوض نمیشه.یعنی هرچقدم عوض شه چیزی درس نمیشه.
این روزا خیلی فک میکنم.خیلی.هرچقد فک میکنم و چیزایی که دارمو ندارمو میخواستمو نمیخواستمو میذارم کنار هم بیشتر ناامید میشم.
احساس میکنم وقتم کمه.احساس میکنم به این اشتباه معتاد شدم.میخوام درستش کنم.اما هولم.
چیزی عوض نمیشه . فقط هر دفعه چیز بدتری اتفاق میوفته و من بهش عادت میکنم.
- - - Updated - - -
del جون
باهاش حرف زدم.گفتم این روزا اصلن حالم خوب نیس.میخوام یه چن روز با خودم تنها باشم.میخوام گوشیمو خاموش کنم.
زیاد واسش مهم نبود.فقط فک میکرد تو خونه با کسی دعوام شده.اصرراااارر که بگو تو خونه با کی دعوا کردی؟بگو چی شده؟مامانت اینا گفتن گوشیتو خاموش کنی؟؟؟
یا شایدم باز با خودت داری فک میکنی دارم ازت سواستفاده میکنم.
گفتم نه.اصن ربی به این حرفا نداره.دلم تنگ شده.حالم خوب نیس.
میگه واسه کی؟ واسه خواهرت؟
همه اینارو با یه حالت بی خیالی بهم میگفت.
عمرا به از گوشه مغزشم نگذشت که شاید داره با رفتارا و بی محلیاش دیوونه م میکنه!!!
اصن انگار تو باغ نیس.خیلی خوشحاله.خیلی.
چرا؟؟؟ مگه این زندگی دوتامون نیس؟
چرا اون هیچ مشکلی باهاش نداره ولی من...؟
- - - Updated - - -
مثلا 2سال پیش هم که منم با شوهرم لج میکردم اون باهام لج میکرد.
الان که همیشه باهاش راه میام اون بازم باهام لج میکنه. هیچی عوض نشده : جز من
2سال پیش درد من این بود که شوهرم مادرشو گذاشته بود رو سرش.من عادت کردم.باهاش کنار اومدم.
اما الان شده نوبت خواهرش.حرف شده حرف خواهرش.این وسط باز من باید عوض شم.ولی هیچ چیز دیگه ای عوض نمیشه.هیچی بهتر نشده.فقط من هی دارم از خود واقعی م.از چیزایی که دوس دارم دور میشم که بتونم با چیزایی که دارم بسازم.
من
- - - Updated - -
از کلاس اول میشستم پای درد دل مامانم.هی گریه میکرد.درد دل میکرد من غصه میخوردم.
وقتی که دوستای من بزرگترین غصه شون لباس عروسکشون بود من شبا تا صبح بیدار میموندم که یه وقت بابام مامانمو خفه نکنه.
اخه همیشه میگفت میکشمت.
همیشه خاله م.دایی هام با دلسوزی بهم نیگا میکردن.من یه خواهر و برادر کوچیکترم داشتم.اما همه یه جور دیگه منو دوس داشتن.اخه من همیشه غصه داشتم.
همیشه تو خودم بودم.از بچه گی یه چیزایی رو میفهمیدم که دوس نداشتم.همیشه که دم مدرسه منتظر بودم کسی بیاد دنبالم دیر میدش نمیومدن میفهمیدم تو خونه مون کتک کاریه.
از بچه گی بابام همیشه به خاطر بچه های خواهرش مارو اذیت میکرد.اشکمونو در میاورد.به خطر خونوادش.
شاید واسه همینه انقد دارم تو زندگی خودم دنبال یه چیزی خلاف کارای بابام میگردم.
اما خواهرم مثه من نبود.همیشه میخندید.با بچه ها خوش بود.ولی من...
الانم همیشه میخنده.به من.به شوهرم.دو ساله شوهرم باهاش قهره.همیشه بهم میخنده.میگه تو دیوونه ای.من تو این دو سال دو بارم یادم نیومده باهام قهره.تو غصه منو میخوری بعد؟؟
من چقد دوس داشتم همه بگن من بچه خوبی م.واسه همین همیشه کوتاه میومدم.دوس داشتم همه به من توجه کنن.
کلی ادم بودن تو فامیلکه عاشق من بودن.ولی من همیشه دنبال این بودم بابام دوسم داشته باشه/
که نداشت.
مثه الان.دنبال دوس داشتن کسی م که اصن جااااااای دیگه سیر میکنه.که با چیز دیگه خوشه.با کسای دیگه خوشه.
- - - Updated - - -
عاشق اینم که اینجا بنویسم
کلی خوراکی و چیزای مفید خریدم.یکی دو روز خوردم باز ولشون کردم.
اصن اشتها ندارم.دو قاشق میخورم حالت تهوع میگیرم.
هرهرروز جلو اینه به خودم نیگا میکنم.اما حرفی ندارم با خودم بزنم. زیر چشام کبووووده.2کیلو دیگه لاغر شدم.
من عاشق اینم که غمگین باشم. دوس ندارم بخندم.میخوام منو شوهرم ببینه که دارم اب میشم تا عذاب وجدان بگیره.
من خودمو دوس ندارم.
اما شدیدا دوس دارم شوهرم دوسم داشته باشه
.دوس دارم فقط به من توجه کنه.فقط با من بخنده.فقط به من نیگا کنه.فقط دلش برای من تنگ شه.
با اینکه خودم خیلی خواهرزادشو دوس دارم.اما وقتی میبینم از وقتی دنیا اومده شوهرم هیچ وقت بهم ز نمیزنه.حالمو نمیپرسه.نمیگه بریم بیرون. خییلیی بهم برمیخوره.اصن حالم گرفته میشه.
مثلا دیروز گوشیشو نیگاه کردم.دیدم اسم من که eli junam بود تو گوشیش شده eli.
اما اسم خواهرش شده ajji junam. اصن کم مونده بود گریه کنم.
من نرمالم؟؟؟؟
اصن شاید حسودم.ولی به خدا به جون مامانم تا حالا به هیچ کس تو زندگیم حسودی نکرده بودم.
یا وقتی دیدم عکسای منو پاک کرده میخواستم گوشیو تو سرش خورد کنم.
اصن انقد حالم بد شد که گفتم بریم خونه.
یا اینکه میبینم عکس منی رو که هفته ای یه با میبینه نداره بعد عکس بچه خواهرشو که داره با اینا زندگی میکنه دوباره انداخته پشت صفحه ش.
هردفعه من اعصابم خورد میشه اون عکسو میبینم/
شایدم به خاطر اینه که وقتی خواهرش حامله بود خیلی منو به خاطر ش اذیت کرد شوهرم.
مثلا
یه بار قرار بود بریم سفر.یهویی موقعرفتن گف خواهرم تنهاس نمیریم.
منم ناراحت شدم گفتم الان میگی؟که ساکم دستمه؟که پشت سرمون اب ریختن؟؟
دم درشون بودیم.گفت صداتو بار پایین.خواهرم میشنوه ناراحت میشه واسه بچه ش خوب نیس.
منم اومدم درو بستم محکم.باز دوبار ز زده: در طویله س مگه؟نمیگی زن حامله هس تو خونه؟
گفتم ناراحت بودم دیگه.حق ندارم باشم؟
فک میکردم الانه که دیگه از دلم دربیاره.ولی
گفت ببین.این حرف اخره.اگه قرار باشه بریم جایی اول خواهرم سوار اون ماشین میشه بعد تو
یعنی بعد اون همه دعوا هیچی حرفی انقد دلمو نشکونده بود.میخوام بهش بگم.یه روز که باهم خوب بودیم میخوام بهش بگم .fحتی اگه یه روز به عمرم مونده باشه میگم اون حرفی که اون روز بهم زدی هیچ وقت یادم نمیره. میگم هیچ حرفی اونقد ناراحتم نکرد
من شدیدا عقده محبت دام.اونم از سمت اون.همه حواسم و زندگیم رو اونه.که ببینم اندازه ک دوسم داره!!!
که میدونم اندازه هیچکی.
حتی به بچه به اون کوچیکی م رحم نمیکنم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)