به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

Threaded View

  1. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 03 مرداد 94 [ 21:52]
    تاریخ عضویت
    1392-3-11
    نوشته ها
    61
    امتیاز
    2,033
    سطح
    27
    Points: 2,033, Level: 27
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    53

    تشکرشده 93 در 34 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام و خیلی ممنون خانم ساحلنشین

    خیلی خیلی ممنون که ایرادهام رو از دید یک خانوم نوشتید تاپیک هاتون رو پیگیر بودم و امیدوارم هرچه زودتر به آرامش برسید.
    توی تاپیک اولم سعی داشتم تاپیک به سمت ایرادهای خودم بره که من هم ایرادهای خودم رو متوجه بشم ، ولی خدارو شکر مسائلی مطرح شد که توی اون برهه از زمان برام خیلی حیاتی تر بود و بیشتر کمک کرد،ولی فکر میکنم الان توانایی پذیرش رو دارم.


    "درمورد بی ثباتی همسرتون، خانواده ی آشفته ، قدردان نبودن نسبت به همسربامحبت وصبوری مثل شما که حتی یه بارهم دست روش بلندنکردیدو پرخاش نکردید (خدایی اینقدرصبوروآرام بودید؟)........تمام حق روبه شمامیدم وبایدبگم کاملاانتخاب اشتباهی بوده"

    راستش رو بخواهید میتونم بگم توی 80% مواقع آره ولی خدایی اگه همیشه انقدر صبور و آروم بودم که باید تا الان به مقام نبوت می رسیدم
    از شوخی بگذریم من ذاتاً آدم آرومی هستم ، اما گاهاً توی همون 20% مواقع که اغلب مربوط به دوران اوج گرفتن اختلافات و دعواهامون بود ( بعد از عید ) من هم عصبی میشدم ، داد میزدم ، ناسزا می گفتم ، بی منطق میشدم ، لج باز میکردم ، مغرور میشدم.


    "پس شماهم حواستون جمع باشه فقط به بهانه ی اینکه دوستش دارید ودلتون به اون زندگی که بازحمت ساختیدمیسوزه خودتوگول نزنید من خیلی بی شخصیت میشدم واون انگار همینومی خواست هربی احترامی هم میکرد ویه روزبعدپشیمونی ومعذرت ویه چیزدیگه......واین زندگی نیست که بشه تحمل کرد حداقل من نمی تونستم دیگه تحقیرروتحمل کنم ....دلم ثبات وآرامش می خواست ..........شماچی؟"

    آره من هم احساس میکنم به یه آرامش نسبی دارم می رسم، اما احساس های بیگانه ای رو تجربه میکنم و هنوز انگار یک تیکه از وجودم گم شده، پس به ثبات هنوز نرسیدم.


    "به این فکرکنید که یه انسان دیگه ارزش اینوداره که شماخوردبشید؟اون هم درحالیکه سرسوزن اون ارزشی برای شماقائل نباشه..... اونهمه بهتون توهین بشه؟ یه آدم دروغگوکه قسم دروغ بخوره قابل اعتماده؟ اون هم به خاطر چی به خاطر پول؟(البته امیدوارم که شماهم واقعا صادقانه رفتارکرده باشید )"

    راستش خودم فکر می کنم ؛ همه رفتارهاش به خاطر پول نبوده ، چون اگر به خاطر پول بود حتماً باید با پیشنهاد طلاق توافقی که مبلغی خواسته بود موافقت می کرد و زیر حرفش نمیزد.
    فکر خیانت هم نمیتونم بکنم ، چون من کاملا از این نظر بهش اطمینان داشتم
    ولی پول هم قطعاً بی تاثیر نبوده چون برای مهریش حکم جلب گرفته بود که من همون روزی که رفتم دادگاه پرداخت کنم متوجه شدم
    امیداوارم با کمک دوستان بتونم به یه جمع بندی در این خصوص برسم تا علت واقعیتش رو بدونم


    "- چون من یک زنم تمام شرایطی که مطرح شد رومی تونم اززاویه ی دیدخودم نگاه کنم خانمتون یکبارنوشته شمامستقل نیستید وفکرمیکرده خانواده تون براتون تصمیم میگیرن به جای انکار سعی می کردید یا اگه الان میتونید ومی خواید سعی کنید ازش بپرسید چه مواردی بوده ؟ نمیشه پیش خودتون انکارکنید وخیال خودتونوراحت کنید ...الکی نبوده که نوشته یک احساس بوده یک چیزی بوده که لمسش کرده وآزارش داده..."

    1-راستش رو بخواهید من نمیدونستم چطوری باید بهش بفهمونم که اینطوری نیست ، یعنی راهش رو بلد نبودم و از هر راهی هم که می رفتم به نتیجه نمیرسدیم ، چون من همیشه خودم رو مستقل میدونستم چند بار هم بهش گفته بودم که تو به من بگو مثلاً فلان جا ، فلان کار رو انجام دادی پس به خانوادت وابسته ای ، ولی به نظر خودم دلیل وابستگی من به خانوادم رو کمک مالی پدرم می دونست ، جالبه، حاضر نبود از خواسته هاش کم کنه ، هم می گفت عروسیمون باید سر موعد برگزار بشه ، هم میگفت نباید از پدرت کمک می گرفتی ( البته من از پدرم کمک هیچوقت نخواستم ، خودش دوست داشت همون مقدار که به باقی بچه هاش کمک کرده ، به من هم کمک کنه )


    "-بدترین توهین وفحش برای یک زن توزندگی اینه که تهدید به جدایی بشه .... اینکه برای همسرش تموم شده وهمسرش به زبون بیادواینوبگه......همون باری که رفتید گذاشتیدش خونه مادرش یعنی نخواستیدش یعنی نتونستید درکش کنید ومشکلتونوباهم حل کنید یعنی اون موقع شما به نتیجه رسیدیدکه نمی خوایدش وبعدن اگه هزاربارم دنبالش بریداون ازذهنش پاک نمیشه وفکرمی کنه ممکنه دوباره شمااینکاروبکنید وهمش دراسترس میمونه وآرامششوازدست میده"

    2-باور کنید اون روز من فقط خواستم تهدیدش کنم ، نه اینکه واقعاً ببرمش خونه مادرش اینا ، من خیلی آروم بهش گفتم بلند شو لباس هاتو بپوش می خوام ببرمت خونه مادرت اینا و بهشون بگم سر چه چیزای الکیی با من جر و بحث میکنی ، در کمال تعجب دیدم که لباسهاشو پوشید و چمدونشم جمع کرد و حتی مدارکشم با بر داشت و بهم گفت من اگه برم دیگه بر نمیگردم ( جالب بود که اون منو تهدید کرد و کار من جواب عکس داد ) . توی مسیر هر چقدر آروم رفتم که حرف بزنه و مثلا ً بگه نه این کار و نکن ، بیا با هم حرف بزنیم که هیچی نگفت ؛ خب چی کار می کردم .....!
    به خدا قسم من فقط می خواستم بترسونمش
    بگذریم که خودش توی دعواهامون چندین و چند بار به صورت یکباره رفته ، البته من همیشه به خاطر ترس از آبروم ، با بدبختی و التماس از وسطای راه برش میگردوندم.


    "- یه بارم که گفتید اصلا دوستش ندارید ومی خواهید جدابشید بعددیدیددکه اومده واون هم وسایلشوبرده واقدامات قانونی کرده ...نتونسته یانخواسته دست روی دست بزاره باخودش به نتیجه رسیده که شمانمی خواهیدش ....شمابه عنوان یه مرد هرقدرهم که عصبانی بشید نباید می گفتیدکه دیگه نمی خواهیدش ووقتی گفتیداون هم دلش شکسته ورفته ....به جاش شماباهاش قهرمیکردید یا سرسنگین میشدید یایه تهدید دیگه میکردید که اون هم اونقدرته دلش خالی نشه.....چون خودتون بعداین همه مدت هنوزدوستش دارید ومی خوایدش اینارومیگم ...چون شما اون وقت حس واقعی طلاق نداشتید ولی به اون گفتید واون هم واقعا باورکردوواقعیش کرد"

    3- آره من بهش گفتم ، چون فکر می کردم ، اگه این حرفو بهش بزنم عمق ناراحتی من رو می فهمه ، ( آره خیلی اشتباه کردم و حرفی زدم که از دلم نبود ) هیچوقت به اندازه اون موقع که جلوی فامیلاشون آبروی من رو برد، از دستش ناراحت نشده بودم.
    البته این رو هم بگم همون شب خالش با مادرش اومدن خونمون که از خونه ببرنش که من مخالفت کردم و گفتم اجازه نمیدم زنم رو از خونه من ببرید بیرون مگر اینکه به من امضا بده با رضایت خودش رفتم ( این منفعت طلبی به خاطر این بود که چشم ترسیده بود )
    خالش بهم گفت راستش رو بهم بگو تو هنوز دوستش داری ، من جلوی خانومم بهش گفتم آره هنوز دوستش دارم ولی با این کارایی که کرده دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم .
    خودش چندین و چند بار حتی توی کوچکترین دعواهامون به من میگفت ازت متنفرم و سرنوشت من هم مثل مامانم شد
    چندین بار توی دادگاه با رفتارم بهش نشون دادم که به ادامه زندگی فکر می کنم ( غیر مستقیم ) اما روی خوش نشون نداد ( البته چندین بار هم خودم سعی کردم تحریکش کنم که مثلا فکر نکنه با رفتنش من نابود شدم )
    توی آخرین دادگاه هم که برای اولین بار به صورت مستقیم خواستم باهاش صحبت کنم ، توضیح دادم چیکار کرد.


    "-شمامیریددرخواست ازدواج مجددمیدید خب فکرمی کنیدوقتی بفهمه پیش خودش چه فکری می کنه؟نه اینکه شمادیگه بهش اهمیت نمیدید؟دیگه برای شماتموم شده؟احساس کینه می خواهیدنداشته باشه؟ حتی اگه ظاهرن خیلی نسبت به شمابی تفاوته وروی خوش نشون نمیده ولی شماکه واقعاتوی دل اون نیستید توی مغزاون نیستیدکه فکر شوبخونید"

    4-در رابطه با ازدواج مجدد باید بگم خودش توی دادگاه بود و باز هم به قاضی دروغ گفت که ایشون خودش منو انداخته بیرون و نفقه نداده؛ باید خودش ازم بخواهد تمکین کنم، من حاضرم تمکین کنم ...!
    من با خودم یه قرار گذاشته بودم که اگه توی دادگاه آخرمون با ظاهر وقیح اومد، یا از گرفتن نفقه انصراف نداد، یا به شاهدام توهین کرد ، یا اصلاً اگه هیچ تغییر توی موضعش ایجاد نکرد ، برم و دادخواست ازدواج مجدد بدم ( که همشو با هم انجام داد )



    توی آخرین دادگاه و اقعاً کمرم رو شکوند ، باز هم با ظاهر وقیح اومد ، خیلی خیلی ببخشید حلقه نامزدیمون رو انداخته بود توی انگشت اشارش ( البته امیدوارم که ندونسته این کار رو کرده باشه ) و خلاصه هر کاری که فکر می کرد میتونه حرص منو در بیاره ، انجام داد.واقعاً چقدر آدم میتونه کوته فکر باشه!!!!!
    خدایا چقدر سخته رو کسی غیرت داشته باشی ولی هیچ کاری از دستت بر نیاد.

    به خدا یکی از آرزوهام این شده که یک بار هم که شده در آرامش باهاش صحبت کنیم و حداقل دلیل کارامو بهش توضیح بدم و اون هم دلیل رفتارش رو بهم بگه

    یه بزرگی بهم گفت برای هر قدمی که بر میداری باید دلیل داشته باشی تا راه رو بیراهه نری، ولی وای به اون روزی که بیراهه بری و فکر کنی که راه راستو رفتی

    دوستان به نظرتون من دارم راه رو درست میرم ، کمکم خواهید کرد اگه نظرتون رو صادقانه بهم بگید
    ویرایش توسط milad08 : سه شنبه 07 آبان 92 در ساعت 12:54


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با شوهر دروغگو وخیانتکار خود چگونه رفتار کنم
    توسط مریم سبز در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: چهارشنبه 04 شهریور 94, 19:54
  2. با شوهر خیانت کار و دروغگو چطور برخورد کنم؟
    توسط باران بهار 64 در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: پنجشنبه 02 آبان 92, 00:58
  3. زنی که همه دنیام بود وقیح و دروغگو شده
    توسط milad08 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 79
    آخرين نوشته: دوشنبه 07 مرداد 92, 00:50
  4. با شوهر دروغگو و لجبازم چیکار کنم؟
    توسط شارلوت در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 28
    آخرين نوشته: شنبه 07 مرداد 91, 09:17
  5. خواص باور نکردنی روغن کنجد
    توسط parnian1 در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 16 دی 88, 10:36

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 01:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.