
نوشته اصلی توسط
starwanda
سلام
با همه همینطوره به جز چندتا از دوستاش .
راستش خیلی دور از ذهن هم نیست زوری بودن ازدواجش {از روی رفتار پدر و مادرش یه فکرایی کرده بودم هرچند که ذاتا آدمای خیلی خوبین}
اوایل اصلا اینطور نبود که من خودمو دست کم بگیرم ولی به مرور زمان و با دیدن رفتاراش با من این تصور تو ذهنم بوجود اومده که من ازش کم دارم .
اگه برام مثل یه آدم معمولی بود میشد کنار بیام باهاش ولی من واقعا عاشقشم و خیلی سخته دیدن بی توجهیش .
درکت میکنم واقعا و به معنی واقعی ... خودم دارم میکشم این درد رو.. عشق و بی توجهی از طرف مقابل خیلی دردناکه.
بارها منی که مردم بابت این وضعیتم تو تنهاییم اشک میریختم و الان که میگی واقعا دردت رو میفهمم..
ایشالله هر چی خیره.. براتون دعا کردم
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)