به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 04 [ 00:04]
    تاریخ عضویت
    1395-1-10
    نوشته ها
    101
    امتیاز
    8,703
    سطح
    62
    Points: 8,703, Level: 62
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 47
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 50 در 35 پست

    Rep Power
    23
    Array

    افسردگی بعد از سقط جنین

    باسلام خدمت اهالی تالار
    خانمی ۳۴ساله هستم متاهل دارای یه فرزند پنج ساله
    ده سال ازدواج کردم، وبارها احساس پشیمانی کردم از ازدواجم وهمش دنبال راه فرار بودم،ازدواجم به اصرار خانواده ام بوده،ولی همین خانواده بعداز ازدواج پشتم خالی کردن و شدن بزرگترین ایراد گیر از همسر و زندگیم.
    اوج اختلافات باردار شدم و بارداری به نوعی شادی به جمع من وپدرش به همراه آورد،بچه بدنیا اومد وکم کم شد همه زندگیمون....ولی یکدفعه ورق برگشت و بدشانسی آوردیم،شوهرم بیکار شد،وما پسرفت کردیم ،چندسال گذشت ولی هنوز شوهرم نه تنها خودش رو جمع وجور نکرد،بلکه یه اعتیاد دچار شد،بارها من و دخترم از خونه بیرون میکرد،حرفهایی میزد از قبیل ولم‌کنید برید دنبال زندگیتون....بارها بهم بی مسیولیت بودنش رو ثابت کرد...خانواده اش از خودش بدتر...بارها باخودم گفتم حیف که بچه دارم اگه نداشتم حتما طلاق می‌گرفتم....و همیشه خودم پاسور بچم میبینم و میگم باید بخاطرش بجنگم و تحمل میکنم،تا وقتی بزرگ بشه....خانواده ام در حدکمی کمکم میکنن ولی این کمک درمیان اینهمه گرونی چیزی رو پر نمیکنه....وما یه زندگی بخور نمیری داریم....نه وسیله شخصی داریم و نه مسکن شخصی...سال به سال اجاره ها بیشتر میشه....و شوهرم تا پنج عصر می‌خوابه ....روزهای کمی بدنبال کار می‌ره....توی این همه ناامیدی فهمیدم حاملم...کلی گریه کردم ...هرشب کابوس میدیدم ...میل به غذا از دست دادم...و حس مرگ داشتم....شوهرم گفت بندازش....یک هفته نشستیم فکرکردیم وباهم صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم اون رو سقط کنیم...بقدری من بچه رو نمی‌خواستم که فقط میگفتم کی سقطش کنم...و دست به هیچی نمیزدم تا سقط بشه....وقتی سقط شد...دوروز اول نفهمیدم چیشد ولی بعداز دوروز غم عالم نشست روی دلم....به مظلومیتش گریه میکنم،یاد ویارم افتادم که چقدر چیزهای کوچولو وساده هوس کردم ...وحس میکردم بچه کم توقعی بود...عذاب وجدان شدید پیدا کردم....هزار ویک دلیل داشتم برای سقطش....ولی حالا فقط به مظلومیت اون جنین یک ماهه فکرمی‌کنم که چرا از بین بردم وگریه میکنم....چیکار کنم که حالم خوب بشه....من همچی رو میدونستم...میدونم گناه کبیره است...میدونم اومدن این بچه ممکن بود در رحمتی بهمون باز میشد ولی بقدری حالم بد بود که فقط به ازبین بردنش فکر میکردم...من یه درصد به شوهرم اعتماد نداشتم...ومیگفتم با دوتا بچه من چه کنم؟بگید چیکار کنم ...بغض داره خفم میکنه

  2. کاربر روبرو از پست مفید tanin_eshgh تشکرکرده است .

    مدیرهمدردی (شنبه 27 اردیبهشت 04)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:02 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.