با سلام
اگر در جریان تاپیک قبلی من بوده باشید من یه مدتی با همسرم مشکلات شدید داشتیم و این مشکلات دوبار در طول 7 8 سال زندگی مشترکمون، تا مرز جدایی هم مارو برد. ولی بهرحال برگشتیم و باهمیم در حال حاضر. فعلا خداروشکر خوبیم. گهگاه دعواهایی میشه ولی خب مثل قبل زیاد ادامه دار نمیشه. و عادیه به نظرم.
فقط یه موردی که جدیدا منو اذیت می کنه اینه که خیلی دوست دارم مادر بشم ولی خیلی هم می ترسم. موارد زیر دلایل ترس من هستن.
1- همسرم خیلی وسواسه و گیر میده به همه چیز. اینو خودشم قبول داره ولی کاری برای ترکش نمی کنه. مثلا توی آشپزخونه که میاد شروع می کنه از کارهای من ایراد گرفتن. این چیه تو یخچال؟ این وسیله رو خراب کردی، اینو اینجا نذار خراب میشه، و .... این موضوع باعث شده هم خودم اعصابم بهم می ریزه هم می ترسم در آینده با بچه هی از در گیر دادن وارد بشه و بچه اعتماد به نفسش از دست بره.
2- همسرم توی کار خونه خوشش نمیاد کمک کنه. همین الانشم فقط موقعی که مهمون میاد کمی کمک می کنه. در کار بچه داری هم میگه من کاری ندارم و هیچی بمن ربطی نداره! من اینو نمی تونم قبول کنم و واقعا باهاش مشکل دارم.
3- خانواده همسرم کلا زیاد به بچه گیر میدن و به نظرم نمی ذارن بچه بچگی کنه. من اینو نمی پسندم. می ترسم این اخلاقاشون باعث تنش بین من و اونا بشه.
4- خانواده همسرم از الفاظی استفاده می کنن که من خوشم نمیاد. مثلا خواهر همسرم چند روز پیش می گفت پس کی می خواین یه توله ... بیارین ما باهاش بازی کنیم!!!! من یه جوری با تعجب نگاهش کردم و گفتم این چه حرفی بود. می ترسم این الفاظ ادامه پیدا کنه و بهم برمی خوره.
5- سنم داره بالا میره و می ترسم اختلاف سنی بین والدین و بچه خیلی زیاد بشه و بچه بیچاره در سنی که مثلا دوست داره مادر و پدر جوون و پر انرژی داشته باشه، با یه جفت زوج غرغرو و پیر طرف باشه . البته اگه تا اونموقع زنده بمونیم. اگه زنده نمونیم که طفلکی در اوج جوانی داغدار میشه.
6- احساس می کنم خیلی خسته میشم و انرژی ندارم برای بزرگ کردن بچه و سر و کله زدن باهاش. شاید بخاطر سنمه.
حالا واقعا موندم که آیا می ارزه آدم بچه دار بشه با این وضعیت؟
و اینکه قبل از بچه دار شدن سر چه چیزهای جزئی و ریز باید با همسر به توافق رسید؟ آیا لازمه و اصلا ممکنه که مثلا یه چیزی مثل اساسنامه تنظیم کرد برای بچه دار شدن؟؟؟
گیا اینکارو کردن و موفق بودن؟ روشتون چطوری بوده؟






یعنی میشینیم فکرهای نگران کننده برای آینده می کنیم . فشاری که به عمق وجودمون اینجوری وارد میشه از یه مسافرت طولانی بیشتره خب . کمبود وقت هم میشه با مدیریت زمان حل کرد .ترست از محیط اطرافت تا حدیش طبیعی هست .وقتی فرزندت رفت مدرسه اونجا می خوای چیکار کنی ؟ با صدها بچه و تربیت های محتلف . یه مقداریش را باید پدر و مادرها شرایط را فراهم کنن مثلا لفظ و کلام خودشون - اطرافیانشون و اگه فردی هم رعایت نمیکنه تذکر بدن ....ولی بیشتر به این ربط داره که فرزندتو چطوری پرورش بدی که اگر یه محیطی شما نبودی و یا از کنترل خارج شد خود بچه چقدر درونی قوی باشه و محیط بر او غالب نشه . پس این فکر هم اگه زیاد روی باشه میشه وسواس و خوب نیست . آقایون هم باید به یه بلوغی برسن که بچه شیرینش و سختیش برای هر دو هست . اینجا همیاری هر دو را می خواد . صحبت کنین و کارها را تقسیم بندی کنین با توجه به تایم و زمانی که در اختیار دارین .راستی توقع ها و انتظارهای خودت را در اینجا در حد معمول در نظر بگیر . صحبت حضوری دو نفره با مشاور اینجاهم کمک می کنه . وجود بچه به زندگی شیرینی و محبت میده .




علاقه مندی ها (Bookmarks)