به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

Threaded View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 آبان 04 [ 19:04]
    تاریخ عضویت
    1391-12-24
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز
    45,402
    سطح
    100
    Points: 45,402, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteranOverdrive25000 Experience Points
    تشکرها
    6,934

    تشکرشده 6,911 در 1,649 پست

    Rep Power
    350
    Array

    نمی دونم چیکار کنم

    راستش نمی دونم چطور بنویسم. هم از نوشتنش خجالت می کشم و هم بهتره با یه نفر در موردش حرف بزنم.

    مستقیم میرم سراغ مشکل. نه به این خاطر که نمی خوام وقتتون رو تلف کنم... به این خاطر که این روزها هم مثل خیلی از روزهای گذشته، اونقدر مبهوتم، که سلول های مغزم فقط همدیگه رو نگاه می کنن و هیچکدوم هیچی برای گفتن ندارن.

    مشکل اینکه:

    حدود 1.5 سال پیش بود که یه روز یه چیزی حدود یکی دو تا وانت وسیله آورد خونه. کتاب و دفتر و روزنامه های مربوط به سالها پیش، و چیزهای عجیب غریب دیگه. از دبستان تا راهنمایی تا دبیرستان تا دانشگاه تا بعدش.

    یک دفعه هال پر شد و چند هفته طول کشید تا جمعشون کنه و از بعضی هاش به سختی دل بکنه و بذاره کنار. این بعضی ها مثلا شامل کاغذهای باطله، یا روزنامه های خیلی قدیمی بود که با دقت تا کرد و گذاشت روی همدیگه که بده بازیافت یا بفروشه.

    اما بعد یه دفعه همشون رو گذاشت روی هم و گذاشت کنار اتاق. من که چند هفته منتظر بودم حجم وسایلش کم بشه و بقیه مرتب بشه توی کمد، وقتی یه روز عصر اومدم و دیدم تا نزدیک سقف اتاق کارم جعبه رفته، دچار حمله اضطراب شدم. اون موقع ها هنوز شوکه می شدم.

    بعد از کلی ترفند و به زبون گرفتنش و استفاده از روش های تعاملی ای که حتما از بقایای خاطرات انسان های اولیه برای رام کردن درندگان توی ذهنم مونده بود، نهایتا همه رو موقتا چپوند توی کمدها تا سرفرصت بصورت اساسی مرتبشون کنه. و وسایلی که اونجا داشتیم رو بردم خونه مادرم.

    یکسال گذشت، تا پنج شش ماه پیش اومد مرتب کنه. همه رو ریخت بیرون، و به من هم افتخار داد که بهش کمک کنم. نقش من این بود که بدون اینکه نظری بدم، برم بالا و کتاب ها رو اونطور که می خواد بچینم، یا کاغذهای دور ریختنیش رو تا کنم. نهایتا موفق شد از روزنامه ها و کاغذ باطله ها و یه مقدار کتاب درسی دوره راهنمایی و دبیرستانش دل بکنه و یکی رو آورد کیلویی فروختشون. اما باز نتونست کارو تموم کنه. یه بخشی رو به نامرتب ترین شکل ممکن تو کمد گذاشت و گفت اینا رو دیگه باید سر فرصت مرتب کنم. یه بخش قابل توجهی هم جمع شدن وسط هال... که مثلا قراره یه مقدارش رو ببره جمعه بازار کتاب، یه مقدارش رو بذاره تو کتابخونه و یه مقدارش هم برگرده توی کمد.

    الان ماه هاست که هال پر از کتابه، کتاب هایی که ده تا ده تا روی هم چیده شدن. هر از گاهی مثلا خواسته جمعشون کنه، حتی یه شب تا صبح بیدار موند، اما هیچی تغییر نکرد، و نامرتب تر هم شد. بعضی وقتا که مهمون داشتیم، همه رو جمع کرده گوشه ی اتاق خواب، و بعد دوباره برگردونده سر جاشون...

    دیگه همین... نمی دونم با این وضعیت چیکار کنم.

    هر اتفاق بدی، یه اتفاق خوبه...



  2. 4 کاربر از پست مفید میشل تشکرکرده اند .

    miss seven (چهارشنبه 15 آبان 98), نیکیا (پنجشنبه 16 آبان 98), الهه زیبایی ها (چهارشنبه 15 آبان 98), رنگین (چهارشنبه 15 آبان 98)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.