سلام. پسری هستم 25 ساله با دختری از فامیلامون که 13 سالشه عقد کردیم پدر خانمم اعدام شده مادر خانمم زنی ناپسند است و از همان روز اول یکی از شرایط من این بود که زنم با خودم باشه ودیگه زیاد ارتباط با خانواده اش نداشته باشه حتی قبل از اذواج چن سریع بهش گفتم که مشکلی در این رابطه نداری در جواب میگفت نه 11 ماه از این موضوع میگذره از شهرستان اوردمش خونه مادرم با مادرم زندگی میکردیم تا اینکه مادرش اومد خونمون و با مادرم سر ی موضوع بحثشون شد زنم که اشکای مادرشو دید گفت بر میگرده شهرستان تا درسش تموم شه بعد میاد منم قبول کردم دو ماه بیشتر نبود مادر خانمم همیشه زنگ میزد که برو حقتو از پدرت بگیر پدرم تهران بودن من به زور راضی کردن و از کار انداختن 3 ماه تهران بودم ولی بیکار با زنم خیلی به مشکل خورده بودیم زبون میزد به حرف نمیکرد این 3 ماه گذاشتو بی فایده بود فقط وقت و عمرم هدر میرفت برگشتم به شهر خودم چون از بچگی کاسب بودم اکثرا منو میشناختن واسه همین کمبود کار نبود 3 روز خونه مادرم بودیم که دیدم زنم و مادرم در ارامش نیستن تصمیم گرفتیم خونه بگیریم با قرض خونه رو گرفتیم مادرم تا فرش زیر پاشو اورد واسه ما دیدم اینطوری نمیشه باز رفتم پول قرض کردم زنم میگفت توی خونه این نیست اون نیست منم با خودم گفتم زنم ارزو داره با قرض رفتم وسیله گرفتم داشتیم به خوبی زندگی میکردیم با هم مهربون بودیم تا فامیلاشون اومدن موقعه رفتن گفتن زنت خوب تنهایی دوام اورده به 2 روز نکشید البته سر ی موضوع ی ماه قبل این اتفاق با مادر خانمم بحث شد وگفت ی کاری میکنه که زنمم بگه دیگه نمیخواد منو بعد فامیلاشون که رفتن دو روز بعد به مادرش زنگ زده بود که بیان دنبالش ببرنش مادر خانم من دوتا اذواج داشته از اذواج اولش دوتا پسر داره واز اذواج دومش همین ی دختر مادر خانمم پسرشو فرستاد که ببر زنمو از اونجا که منو میشناخت به من موضوع رو گفت که زنت زن زده به مامان و گفته بیاین منو ببرین الان 40 روزه رفته 4 بار رفتم دنبالش دفعه اول گفت زندگیمو نمیخوام دفعه دوم گفت زندگیمو میخوام ولی باید تعهد بدی دفعه سوم باز گفت زندگیمو نمیخوام دفعه چهارم قبول کرد بر میگرده ولی باز هم دروغ من مشاوره دینی رفتم کامل هم چیرو توضیخ دادم تنها راهی که بهم گفته گفته فقط بیارش من موندم بعضیه میگن تو عقد نمیتونی عدم تمکین بگیری بعضیا میگن میشه این 40 روز هر روزش به اندازه یکسال میگذره خانمم با من تماس گرفت و گفت من خیلی فکر کردم دیگه نمیخوام زندگیمو من با خوبی صبخت میکردم ولی بازم سو استفاده میکرد صدای مادرش میومد که داشت بهش یاد میداد ولی به من گفت مادرم خوابه دروغ میگفت دیگه هرچی میگفت میگفتم خودمون باید مشکلاتمون رو حل کنیم ولی با لهن بد صحبت میکرد 60 مین فقط به خوبی صبحت میکردم دیدم فایده ای نداره فتم چی میخوای گفت دیگه نمیتونم زندگی کنم گفتم طلاق نمیدم هرکار میخوای بکن لهنش هی بدو بدتر شد من گفتم طلاق میخوای میخاستم ببینم مزه دهنش چیه گفت اره گفتم باشه بریم توافقی گفت ع منم گفتم دیگه طلاق نمیدم هرکار میخوای بکن گفت وکیل میگیرم و همانطور که بحث میکردم گفت هنوز ادم نشدی منم تا گفتم حرف دهنتو بفهم تلفن رو قطع کرد و این پیام رو داد.من ترسیدم تو داری منو تحدید میکنی نمی خوامت فکر کردم عوض شدی زنگ نزن








علاقه مندی ها (Bookmarks)