با سلام
من يك مشكل دارم كه ذهنم بشدت درگيره و دارم زجر ميكشم
من مدت ها با خانمي همكار هستم و از ايشون خوشم ميومد،و دوست داشتم از ايشون خواستگاري كنم پدر ايشون هر روز ايشونو ميرسوندن، و چون جايي كه ما كار ميكنيم شلوغه نميتونستم بهشون مستقيم بگم و دنبال فرصتي بودم كه يه جاي آروم بتونم بگم كه مشكلي پيش نياد، تا اينكه يكبار ديدم كس ديگه اي دنبال ايشون اومد و من بعدش گفتم كه بسلامتي ديگه دادشتون ميرسونتتون كه گفتن نه نامزدم هستن و حدود يك ماه نامزديم، راستش خيلي بهم ريختم، نميدونم چكار كنم، هرروز ايشونو ميبينم،و دردم تازه ميشه همش ميگم چقدر بي عرضه بودم كه نتونستم حرفمو بگم ،دارم آتيش ميگيرم، از طرفيم شرايطم طوري نيست كه بتونم كارمو عوض كنم و از اينجا برم، همش با خودم درگيرم كه حداقل به يكي ميگفتي بره باهاش صحبت كنه يا هرچي
واقعا الان از اين حس خجالت كشيدن صحبت با ايشون متنفرم، مخصوصا وقتي كنار دستمه و با تلفن همراه با نامزدشون صحبت ميكنن آتيش ميگيرم، حتي يه مدت مرخصي گرفتم كه يه مدت نبينمشون ولي رفع نميشه كه نميشه چكار كنم تا راحت شم، لطفا نگيد بايد فراموش كرد كه خودم ميدونم ولي چكار كنم
ممنون