سلام
لطفا کمکم کنید:
1_چرا دوستام باهام سردند یا به مرور سرد میشن؟؟؟؟
2_چطور میشه رابطه ی دوستی را حفظ کرد؟
3_چطور میشه دوستان زیاد با کیفیت پیدا کرد؟و از کجا؟؟
(با توجه به اینکه مهارتهای دوستی را زیاد مطالعه کردم و تا حدودی بکار هم برده ام و بلدم)
تشکرشده 32 در 24 پست
سلام
لطفا کمکم کنید:
1_چرا دوستام باهام سردند یا به مرور سرد میشن؟؟؟؟
2_چطور میشه رابطه ی دوستی را حفظ کرد؟
3_چطور میشه دوستان زیاد با کیفیت پیدا کرد؟و از کجا؟؟
(با توجه به اینکه مهارتهای دوستی را زیاد مطالعه کردم و تا حدودی بکار هم برده ام و بلدم)
تشکرشده 201 در 111 پست
سلام عزیزم
چند تا راهکار می نویسم ( البته نظر شخصی خودمه ) امیدوارم که مفید واقع بشه.
1- قبل از هر چیز رابطه ات رو باخانواده ات محکم کن.
2- ارتباط کلامی مناسب و صمیمی برقرار کن. می تونی در این رابطه هم مطالعه داشته باشی
3- در دیدار اول انتظار محبت و صمیمیت نداشته باش بگزار مدتی از دوستی تون بگذره وبعد شناخت روحیه و اخلاق همدیگه ، ارتباط ات رو بیشتر کن
4- همیشه سعی کن موقعی که حرف میزنه لبخن بزنی و اصلا وسط حرف اش نپری و خلاصه به حرفهاش با صبوری گوش بدی و حرف هاشو تایید کنی و باهاش ون احساس همدلی ویکرنگی ایجاد کنی ( البته در صورتی که حرفهاشون درست و صحیحی باشه ).
5- با کسی که ارتباط اولیه رو شروع می کنید هیچ وقت در مورد مشکلات و یا انتقاد کردن از جایی و یا کسی و یا هر حرف منفی دیگه ای صحبت نکنید
6- حالت چسبندگی و ابراز علاقه زیاد نداشته باید.
موفق باشید
تشکرشده 32 در 24 پست
ممنون راهکارهای خوبی بود
از بینشون حالت چسبندگی را اصلا ندارم ولی وقتی کسی بهم محبتی کنه مخصوصا محبت کلامی_رفتاری که من شدیدا تشنه ی اونم بهش شدیدا وابسته میشم دلم میخاد بیشتر باهام باشه و بهم محبت کنه و درمورد بعضی مجنون وار اینگونه میشم البته محبتهای دیگه هم هست مثلا کاری برام انجام بده یا باهام بیاد بیرون حتی در حد قدم زدن و... اما چون بلد نیستم علاقمو زیادابراز کنم طرف کم کم یا یکدفعه محو میشه و رابطه تموم یا اصلا شکل نمیگیره چون گاهی حتی از روبرو شدن باطرف احساس ترس یا به قول معروف استرس کاذب دارم که مانع میشه و من خودمو هی از چشمش میپوشونم و حالا وقتی طرف بیدلیل ترکم کنه یا من فکر کنم ترکم کرده (به خاطر کم محلیهای زیاد یعنی ماه به ماه دیگه سراغتم نگیره)خیلی زیاد دپرس میشم و زندگی برام دوباره بی معنا میشه ،من همیشه مثل کسانیم که یه چیزی گم کردند و دنبال یه کسی یا چیزی میگردند و استرس درونی شدید دارم سعی میکنم نشون ندم اما خیلی وقتها تو رفتارها یا کلامم نشون میدم و خیلی دوستان صمیمی ام تا حالا اینو بهم گفتند حتی روانشناسم ،همیشه احساس تنهایی شدید دارم اما منظورم ازدواج نیست چون اصلا بهش فکر نمیکنم و نیاز شدید به حداقل یه دوست همجنس دارم که درکم کنه و بهم محبت کنه
یکی ازدوستام که اوایل آشناییمون زیاد بهم محبت کلامی داشت و منم خیلی بهش علاقمند شده بودم حالا حدود 7،8ماهیه که خیلی باهام سرد شده اصلا دیگه نیست به زور جواب تلفن هامو بده اونم گاهی وقتا و وقتیم بعد 2،3ماه ببینمش بهونه میاره دلیلش چیه ؟؟دلم میخاد باهام باشه باهام حرف بزنه اما نیست احساس میکنم نمیخاد منو ببینه یا بام ارتباط داشته باشه احساس میکنم ازم فرار میکنه شایدم من اشتباه میکنم اما رفتاراش خیلی عوض شده من باید چیکار کنم چه رفتاری باهاش نشون بدم ؟؟
تشکرشده 201 در 111 پست
سلام عزیزم
راه حلها یی که به ذهنم میرسه :
1- از دوست هات انتظار علاقه و صمیمیت نداشته باش در کل از هیچ کس انتظار نداشته باش که بهت محبت کنه این به شخصه تجربه خودمه که وقتی انتظار دارم خودم بیشتر از همه اذیت میشم
2- احساسات رو بزارید کنار خیلی ها هستند که دوستی عمیقی ندارند و فقط در حد پیام و یا تک زنگ هستند
3- انتظار شما باعث دلسردی و گاهی دل زدگی دوستانتون میشه
4- چرا اینقدر خودتون رو واسته میدونید شما برای خودتون شخصیت مستقلی هستید
5- علایم افسردگی رو مطالعه کنید و اگه علایم اش رو داشتید حتما پیگیری اش کنید
6- در مورد اینکه گفته بودی خجالت میکشی و خودت رو قایم میکنی : به قول شاعر: از دل برود آنکه از دیده بیرون برود
خلاصه کسی از فرد گوشه گیر و تنها خوشش نمیاد چون این حالات مطمئنا رو روحیات و مخصوصا رفتارتون تاثیر منفی داره و شما رو گوشه گیر و منزوی و افسرده میکنه .با خجالتت بجنگ و سعی کن همیشه تو جمع حاضر بشی و به اون کسی که بهش علاقه داری و می خوای باهاش دوستی صمیمی ایجاد کنی بگی و بخندی ،
راههای درمان خجالت و بهبود اعتماد از دست رفته رو تو اینترنت سرچ کن و حتما بعد خوندن عملی کن
موفق باشی
تشکرشده 184 در 87 پست
بهار جان سلام.
شاید شما زیاد درگیر رابطه دوستی میشید.ببینید دوستی گذراست.حتی اگر با کسی دوست میشوید نباید او را تحت فشار قرار دهید که هرروز حال شما را بپرسد و باهم باشید.باور کنید منم نمیتونم با چنین کسی دوستی کنم چون جذابیتش رو برام از دست میده.سعی کنید حتی برای کسی که بهش دوست میگید نایاب باشد.بعد وقتی با او هستید سعی کنید لحظات شادی رو براش بسازین.از مشککلات و غم های زندگیتون بهش نگین که در اوایل باعث دلسردی میشه.در ضمن سعی کنید به این عقیده برسید که شما جذاب هستید.خودتون رو باور داشته باشید تا بقیه هم شمارو باور کنند.
- - - Updated - - -
بهار جان سلام.
شاید شما زیاد درگیر رابطه دوستی میشید.ببینید دوستی گذراست.حتی اگر با کسی دوست میشوید نباید او را تحت فشار قرار دهید که هرروز حال شما را بپرسد و باهم باشید.باور کنید منم نمیتونم با چنین کسی دوستی کنم چون جذابیتش رو برام از دست میده.سعی کنید حتی برای کسی که بهش دوست میگید نایاب باشد.بعد وقتی با او هستید سعی کنید لحظات شادی رو براش بسازین.از مشککلات و غم های زندگیتون بهش نگین که در اوایل باعث دلسردی میشه.در ضمن سعی کنید به این عقیده برسید که شما جذاب هستید.خودتون رو باور داشته باشید تا بقیه هم شمارو باور کنند.
تشکرشده 32 در 24 پست
achilis عزیز سلام.ممنون از کمکت
اینکه گفتید اوایل از مشکلاتم نگم که باعث دلسردی طرف میشه من فقط با یکی اینطور بودم اونم خودش پافشاری کرد که بگم وگرنه آدمش نیستم به این راحتی حرف عادیم بزنم بعدم من با بقیه ی دوستام اینطور نبودم یعنی حرفی درمورد مشکی نمیزدم که بخان باهام سرد بشن نمیدونم دلیلش چیه
- - - Updated - - -
بی همدم جان:
1_این انتظار نیست این عطشه میگین چطور رفعش کنم؟2_من کاری به بقیه ندارم خودم نیاز به روابط با کیفیت بهتر دارم 3_نمیدونم 4- به خاطر تنهایی زیاد 5- قبلا افسردگی داشتم( به گفته ی روانشناسم)الانم فک کنم هنوز دارم6- من اصلا آدم خجالتی نیستم البته دراین موردا نمیدونم ولی خب خیلی منزویم زیاد از کسی خوشم نمیاد نه اینکه مغرور باشما نه شخصیتم اینطوریه اما خب با همه حرف میزنم اما قاطی نمیتونم بشم .به هرحال کمک خوبی بود امیدوارم بتونم راهمو پیدا کنم و بهتر بشم
تشکرشده 218 در 126 پست
بهار خانوم
اين موردهايي كه نوشتيد همه نشان از خلا عاطفي شما ميدن
و اين خلاها بر ميگرده به چگونگي دوراني كه گذرونديد
اگه متوجه شده باشيد همه روانشناسها وقتي ميخوان مشكل مراجعشون رو حل و فصل كنن تاريخچه زندگي و گذشته اللخصوص كودكيشون رو روي دايره ميريزن
چيزي كه كاملا مشخصه اينه كه -سعي در جبران اين خلاتون داريد
ميشه بگيد روانشناستون بهتون چه چيزهايي گفتن-تونست كمكي بهتون بكنه؟
تشکرشده 32 در 24 پست
گیسو جان روانشناسمم همینو میگفت تازه بعد چندین جلسه مشاوره روانکاوی
آخه به نظرت این یه چیز مشهودی نیس
نه نتونست بهم کمک کنه خودمم از مشاوره خسته شدم و دیگه از مشاورا خوشم نمیاد
فقط گفت باید بتونی بری کلاسای مورد علاقت و گروهها و دوست پیدا کنی و این خلا را پر کنی
همین،خنده داره نه!؟! یا نه اصلا مشکل من خنده داره نه!![]()
تشکرشده 201 در 111 پست
سلام عزیزم
تا حدودی حدس زده بودم که به افسردگی مبتلا شده باشید چون این عطش رو من تو افسردگی خیلی تجربه کردم .این راهکارها منو نجات داد مطمئنم اگه شما اراده کنید و انجام بدید حتما مفید واقع میشه :
کتاب های دینی و اعتقادی خیلی مطالعه کردم مخصوصا زندگی نامه علمای امروزی و کسایی که طی الارض اینا داشتند و احساس کردم که خیلی کم هستم ، چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ اخلاق دینی ، و عطش معنویت رو در خودم احساس کردم و به خاطر همون تصمیم گرفتم که نماز بخونم و با عزم شروع به این کار کردم و سعی کردم نمازم رو با حضور قلب بخونم و بعد از یک مدت ، نماز آرامشی بهم عطا کرد که باور کردنی نبود ، یک حس آرامشی که قابل وصف نیست .
به نظرم بهترین راه شما رجوع به معنویاته. خیلی موثره
اگه مشاور شما بودم فقط یک نسخه بهتون می نوشتم اونم خوندن نماز اول وقت و با حضور قلب و حواس جمع است و همچنین خواندن دعای کمیل به همراه درک معنی اش.
موفق باشی
- - - Updated - - -
سلام عزیزم
تا حدودی حدس زده بودم که به افسردگی مبتلا شده باشید چون این عطش رو من تو افسردگی خیلی تجربه کردم .این راهکارها منو نجات داد مطمئنم اگه شما اراده کنید و انجام بدید حتما مفید واقع میشه :
کتاب های دینی و اعتقادی خیلی مطالعه کردم مخصوصا زندگی نامه علمای امروزی و کسایی که طی الارض اینا داشتند و احساس کردم که خیلی کم هستم ، چه از لحاظ معنوی و چه از لحاظ اخلاق دینی ، و عطش معنویت رو در خودم احساس کردم و به خاطر همون تصمیم گرفتم که نماز بخونم و با عزم شروع به این کار کردم و سعی کردم نمازم رو با حضور قلب بخونم و بعد از یک مدت ، نماز آرامشی بهم عطا کرد که باور کردنی نبود ، یک حس آرامشی که قابل وصف نیست .
به نظرم بهترین راه شما رجوع به معنویاته. خیلی موثره
اگه مشاور شما بودم فقط یک نسخه بهتون می نوشتم اونم خوندن نماز اول وقت و با حضور قلب و حواس جمع است و همچنین خواندن دعای کمیل به همراه درک معنی اش.
موفق باشی![]()
asemaneabi222 (یکشنبه 10 آذر 92)
تشکرشده 32 در 24 پست
بی همدم جان ممنون از پاسخهای خوبت ا خیلی تو زندگیم نسبت به همه چیز سرد و بی علاقه شدم ،اصلا هیچ انگیزه ای برا زندگی کردن ندارم ،اتفاقا سعی میکنم تا بتونم نماز اول وقت بخونم ،مسجد برم و در مراسم شرکت کنم اما بازم نه جواب سوالاتمو میگیرم نه هدفی پیدا میکنم و نه اشتیاقی به زندگی اونقدر تنهام که دلم به هیچ کاری نمیره میدونی من نیاز به دوستای زمینی دارم نه دوست آسمونی درسته خدا هست کمک میکنه اما نتیجه ای برامن نداره باید خودم تلاش کنم اما به هیچ جایی نمیرسم گاهی به زنده بودنم شک میکنم و از بس کسی نیست باهاش حرف بزنم سلام کردنم یادم رفته اونقدر دپرسم که امتحاناتمم نمیتونم بخونم،خیلی دوست داشتم فردی اجتماعی بودم اما برعکس فوق العاده منزوی و درونگرا شدم نمیدونم باید چیکار کنم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)