سلام دوستای گلم خواهش میکنم کمکم کنید حدود 3 ساله که زندگی مشترکم رو شروع کردم متاسفانه خانواده های دو طرف خیلی از نظر فرهنگی با هم تفاوت داشتن و دارن اما من به خاطر حسن هایی که از همسرم شنیده بودم حاضر به این ازدواج شدم .اوایل همسر من که از خانواده سنتی بود حتی بلد نبود چطور با من حرف بزنه .خیلی سر این موضوع زجر کشیدم مخصوصا از خانواده ای بودم که فوق العاده عاطفی بودن یه مثال همسرم اعتقاد داشت زن و شوهر اصلا نباید تو جمع باهم حرف بزنن زشته همه کار از نظرشون زشت بد و خلاف عرف.و خیلی چیزای دیگه با اینکه خیلی برام سخت بود اما با روحیه شاد و مصممی که داشتم هرچی تو توانم بود گذاشتم تا کمی درکم کنه و از بعضی سخت گیری هاش دست برداره و بهم محبت کنه هرچی کتاب بود مطالعه کردم تا دلتون بخواد مشاوره رفتم تا جایی که خدا رو شکر الان خیلی بهتر شده.این یه طرف قضیه.از طرف دیگه یه خواهر شوهری دارم که واقعا جونم رو به لبم رسونده تو کوچیکترین مسایلم دخالت میکرد و باید هرچی اون میگفت همون میشد.تو خانواده اونا حتی پدر 80 ساله ش هم نمیتونست جلوشو بگیره حتی تو مسایل جنسی ما هم به خودش اجازه میداد دخالت کنه مثلا من حتی لباس زیرام رو اون باید برام انتخاب میکرد دیگه برسه به مسابل مهمتر اوایل اصلا کاری نداشتم میگفتم درست میشه اما کم کم طاقتم سر اومد و جلوش ایستادم که اون موقع با مخالفت شدید خانواده شوهرم مواجه شدم اما اونم با گذشت زمان و باز شدن چشم همسرم سعی کردم زندگیمو حفظ کنم.خدا رو شکر الان کم کم مشکلاتم حل میشه که این بار خودم دارم کم میارم.دیگه خسته شدم از بس رعایت حال همه رو کردم اما کسی رعایت حال منو نمیکنه.خسته شدم با همه آسته برو آسته بیا رفتار کردم.با اینکه الان اونایی که از بیرون دارن زندگی منو میبینن فکر میکنن هیچ مشکلی ندارم و همسرم به خاطرم میمیره اما دیگه خودم نای ایستادن رو ندارم .ازاون دختر مصمم و شاد و شنگول دیگه هیچی نمونده.دارم همه چی رو ول میکنم.از طرفی میدونم اگه اینجوری پیش بره هرچی بافتم پنبه میشه و ممکنه محبت همسرم رو هم از دست بدم تو رو خدا کمکم کنید بهم بگین چطوری خودم رو جمع و جور کنم؟






دوما اینکه بالاخره قبول کرد جلوی خواهرش بایستد و با او قطع ارتباط کرده است آنهم در نود درصد خانواده های ایرانی از محالات است و آن ده درصد هم شاید افسانه ای بیش نباشد
:rolleyes: نکته ی دیگر این است که شما قدم در راه پر و پیچ و خم عاشقی گذاشته اید
و از قدیم گفته اند که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها و در دوران معاصر می گویند عاشقی خیلی خطرناکه حسن !
حتما فکر می کنی می خوام شما را سرکار بذارم اما اصلا از این فکرهای بد نکن. اولا اینها که گفتم بنا به تجربه هزاران نفر ثابت شده و کاملا کارشناسی شده است. دوم اینکه تا خنده را روی لب های شما نبینم و رسما اعلام نکنی که خندیدی از ارائه راه حل معذوریم! این هم دلیل فنی دارد. اول از همه باید از مقدار فشار روانی شما کم شود حتی یک درصد تا بتوانی راحت و آزاد فکر کنی. وگرنه حرف های من فقط باعث چشم دردت خواهد شد آنهم با این پست های طولانی من!:rolleyes: کوتاه ترین و آسان ترین راه هم برای آماده کردن ذهن خنده است که واقعا اثرات درمانی آن ثابت شده است. پس منتظر اعلام رسمی شما هستم 


علاقه مندی ها (Bookmarks)