با سلام به همهي دوستان همدردي ...
مدت مديدي است كه با اين سايت آشنا شدم و معمولا" همه مطالب سايت رو مطالعه كنم بلكه بتوانم بر مشكل خودم فائق بيام اما نشد و لازم دونستم كه من هم مشكل خودم رو با دوستان مطرح كنم ....
دختري هستم 29 ساله كه مدت 2 سال است كه در عقد و نامزدي سپري ميكنم . من و همسرم طي يك خواستگاري سنتي با هم آشنا شديم كه بعد از يك سال من جواب مثبت دادم و 4 ماه نامزد بوديم و بعد عقد كرديم . ما حتي قبل از ازدواجمان مشاوره قبل از ازدواج را انجام داديم و با علاقهاي كه بينمان ايجاد شده بود اين ازدواج را انتخاب كرديم . اما خانواده من از ابتدا مخالف اين ازدواج بودند چون همسرم را در شأن من نميديدند . من و همسرم از لحاظ اقتصادي تفاوت بسيار فاحشي يا هم داريم اما من به دليل اخلاقيات و ايمان به درستي ايشان او را انتخاب كردم و در اين مدت هم از هيچ كمك مالي نسبت به ايشان دريغ نكردم ولي متأسفانه همسرم خيلي قدرشناس نبوده و اين موارد را لحاظ نميكند .
بزرگترين مشكل ما اين است كه از همان هفته اول بعد از نامزدي همسرم با هر مشكلي كه پيش ميآمد راه قهر را در پيش ميگرفت و ميگفت تمام كنيم ... به راحتي حرف از جدايي ميزند در حضور همه حتي خانواده من ... اوايل من مدام او را تشويق به آرامش ميكردم و در واقع نازشو ميخريدم تا آشتي كنه چون اون يهو ميذاشت ميرفت، تلفنشو خاموش ميكرد ، تماسها رو جواب نميداد و ... بعد از مدتي كه برميگشت خوب بود و دوباره تكرار همين چرخه معيوب .
آنقدر اين مسأله ادامه پيدا كرد و حاد شد كه من بعد از گذشت 2 سال و تموم شدن صبرم به خواست اون مهريمو اجرا گذاشتم تا به اين وضعيت خاتمه بدم ولي اون با پدرش برگشت و عذرخواهي كرد اما بعد از اين جريان تو اين مدت (كه 2 ماه ميگذره) باز هم هفتهاي يكبار ما جريان قهر و آشتي رو داشتيم .
آخرين اختلاف ما مربوط به 3 شب پيشه كه همسرم ناگهان از كوره دررفت و تا تونست فحاشي كردكلمههايي از دهانش خارج شد كه من تا به حال نشنيده بودم و تا تونست به من و خانوادهايم به حرمتي كردم . هر چه از او ميخواستم كه آرام باشد و مراقب صحبت كردنش باشد ولي او بدتر ميكرد و الان هم از من خواسته كه توافقي همه چيز را تمام كنيم ...اما پدر من موافقت نميكند ... نميدانم چه كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستان همدردي نيازمند راهنماييتان هستم .باتشكر





كلمههايي از دهانش خارج شد كه من تا به حال نشنيده بودم و تا تونست به من و خانوادهايم به حرمتي كردم . هر چه از او ميخواستم كه آرام باشد و مراقب صحبت كردنش باشد ولي او بدتر ميكرد و الان هم از من خواسته كه توافقي همه چيز را تمام كنيم ...اما پدر من موافقت نميكند ... نميدانم چه كنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستان همدردي نيازمند راهنماييتان هستم .باتشكر



گفتن ناسازگاره ، به ثبات احساسي نرسيده با اينكه ظاهر فوقالعاده موجه و آرومي داره ... گفت من فقط بايد تحمل كنم وگرنه اين وضعيت ثابته !!!!!!!!! حرف ديگران روش اثر كمي داره، كلا" براي ديگران و حرفشون خيلي ارزش قائل نيست و دنيا رو فقط با معيارهاي خودش ميسنجه . كتاب براش خريدم، نامه براش نوشتم، دوستانه باهاش صحبت كردم، ازش خواهش كردم كه براي ساختن زندگيمون ارزش قائل بشه ولي فقط يه لحظهاست . وقتي حالش خوبه و مشكلي نيست قولشو ميده اما پاي عمل كه ميرسه و در لحظات بحراني همه چي يادش ميره


یه دستی بیا آبجی به سر این همسر ماهم بکش.جدی میگم بجون خودم.همسرم سر کار میره حقوقش مال خودشه که هیچ.یارانه جفتمونم مال خودشه.بجز مغازه یه درآمد ماهی 200 یا 300 اینترنتی دارم اونم مال همسرمه تازه پول کلاساشم من باید بدم خدا شانس بده
دريغ از سر سوزني قدرشناسي از خودش و خونوادش . نميدونم بايد چيكار كنم . دفعه قبل كه اي كارو كرد يك ماه سكوت كردم اما اون هر روز منو تهديد كرد و حرف جدايي زد . آخر سر هم روز تولد من اومد دم خونه و عقدنامه رو گرفت تا واسه طلاق اقدام كنه ولي كاري نكرد و فقط تهديد كرد تا اينكه صبر من سر اومد و من مهريمو اجرا گذاشتم ، البته وقت دادگاهمون شد دي ماه كه هنوز نيومده . تو اين مدت خانوادش حتي يك بار ا من تماس نگرفتن كه ببنن مشكل چيه 
علاقه مندی ها (Bookmarks)