سلام دوستان خوبم تا حالا چند بار از مشکلات کوچیک و بزرگم نوشتم و ممنونم که راهنماییم کردین اما هنوز مشکلاتم حل نشده و هر روز با یه مشکل جدید درگیر میشم دو سال و نیمه که ازدواج کردم شوهرم 32 سلا و من 27 سالمه مدت نامزدیه کوتاهی داشتیم چون اینقدر خانواده شوهرم خوب و شناخته شده بودن (البته ظاهراٌ)که وقت زیادی برای شناخت هم نذاشتیم و وارد زندگی مشترک شدیم امام کم کمک ماهیت اصلی شوهرم و خانوادش رو شد و من فهمیدم که چقدر تفاوت فکری و فرهنگی با هم داریم خانواده شوهرم سنتی و مداخله گر هستن و شوهرم هم همین اخلاقو داره شاید باور نکید اما سر مسائلی ما باهم مشکل داریم که الان برای همه یا خیلی از خونواده ها امری عادیه .اینکه من سرکار میرفتم و شوهرم با بهانه گیریهای متعدد مانع از ادامه کارم شد اینکه یک روزم ماشینشو به من نمیده اینکه دائم میخواد توی جمع خونوادش باشه و فقط حرفها و روشهای اونارو قبول داره اینکه به خونواده ی من کم محلی میکنه و انگار دشمنشونه در صورتی که پدر و مادر من اینقدر بهش محبت میکنن که داد من در میاد و .... باعث شدن من از ادامه زندگی دلسرد بشم افسرده شدم بارها باهاش حرف زدم ا ما جوری حق به جانب گرفته وحرف زده که انگار من درگیریهارو به وجود میارم چند روز پیش یک کار پاره وقت پیدا کردم چون قبلش گفته بود کارت اگه کم باشه من مشکلی ندارم اما دوباره سر و صدایی راه انداخت که من نرم .من هم ضعیف شدم اعتماد به نفسم رو از دست درادم فقط گریم میکنم و از خدا میخوام اصلاحش کنه خیلی وقتها به طلاق فکر میکنم اما میدونم پدر ومادرم غصه میخورن نمیدونم چطور شوهرم رو به راه بیارم من دوست دارم مثل خیلیها با شوهرم صمیمی باشم اون منو شریک بدونه باهام مشورت کنه نه اینکه اصلا منو حساب نکنه و حق خیلی کارارو ازم بگیره.کمکم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)