به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 30

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 23 فروردین 92 [ 15:52]
    تاریخ عضویت
    1391-4-20
    نوشته ها
    188
    امتیاز
    1,048
    سطح
    17
    Points: 1,048, Level: 17
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registeredTagger Second Class1000 Experience Points
    تشکرها
    559

    تشکرشده 569 در 163 پست

    Rep Power
    0
    Array

    خیلی تنهام ، از تنهایی دیگه با خودم حرف میزنم

    سلام
    نمیدونم چی بگم و بنویسم ، اونقدر بدبختیام زیادن که سر و تهشون رو گم کردم
    من خیلی تنهام، دختر 25 ساله هستم که پدر و مادرم سالها پیش جدا شدن، پدرم که ازدواج کرده و خانواده جدید تشکیل داده
    من با مادرم در منزل مادریش زندگی کردم و بزگ شدم، اما زندگی کردن اینجا خیلی وحشتناک بود
    نمیتونم توضیح زیادی در مورد جزئیتاش بدم
    مادرمم خودش اعصاب نداره ، از بچگیم هیچوقت بهم محبت نکرد، حالا محبت تو سرم بخوره ، توی این خونه اونقدر زندگی سخت و طاقت فرساست و جوش هم خرابه که دیگه جای موندنم نیست
    خانواده مادرم از اول هم منو نمی خواستن و اون منو به زور با خودش برد
    هر لحظه اینو احساس میکنم که اینجا اضافیم ، این میشه مضاف بر تمام بدبختیهای دیگه که اینجا میکشم
    بدبختی های که هرکی شنیده باورش نشده، تنها کسایی که در طول روز اهاشون حرف میزنم همکارام هستند
    اونم در حد مسائل کاری، از وقتی میام خونه دیگه کسی با کسی حرف نمیزنه ، هم از هم بدشون میاد، امکانات مادی زندگی اینجا هم زیر صفره، منم که از اولش اضافی بودم اینجا
    پدرم با وجود تمکن مالی که داره هیچ کاری برام نکرد، هیچوقت نمیبخشمش
    میخواستم با کسی ازدواج کنم اما بخاطر همین بدختیهای که دارم ازدواجم بااونم بهم خورد و فقط یه شکست عشقی هم اومد رو بدبختیام
    تمام دوستامو بخاطر همین وضعیت زندگیم از دست دادم و الان حتی یه دوست هم ندارم.
    هیچکس نیست
    هیچکس .............
    هیچکس که حتی بتونم باهاش یه احوال پرسی ساده بکنم، میتونید تصور کنید؟
    یگه از شدت افسردگی و تنهایی گاهی میبینم دارم با خودم حرف میزنم
    همیشه درحال گریه کردنم، دیگه تحمل این زندگی رو ندارم، فقط منتظرم که کی عمرم سپری میشه و بمیرم این دنیا تموم شه
    مدتیه به سرم زده که برم دنبال کارای اداریم و اگه بشه انتقالی بگیرم برم شهرستان تو یه منطقه روستایی تنها زندگی کنم
    یه چادر هم میذارم سرم که کسی مزاحمم نشه ، از همه افراد خانوادم متنفرم، مخصوصا از پدرم، تک تکشون باعث سیاه بختیم و این وضعیتم شدن
    دیگه نمی خوام هیچکدومشون رو ببینم ، اینجا هم که کسی رو ندارم، نظرتون راجع به اینکه برم شهرستان تنها باقی عمرمو سپری کنم چیه؟
    اقلا فکر کنم کمتر از اینجا زجر بکشم

  2. 4 کاربر از پست مفید کبـود تشکرکرده اند .

    کبـود (جمعه 23 تیر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: شنبه 18 آذر 96, 15:52
  2. پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 آبان 95, 20:03
  3. زندگیم داره بهم میریزه خواهش میکنم راهنمایی کنید
    توسط رها70 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: جمعه 05 مهر 92, 11:50
  4. مردایی که می گن دختر باید ریزه میزه و کوچولو باشه ،دروغ می گن؟؟؟؟
    توسط نازنین آریایی در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 55
    آخرين نوشته: پنجشنبه 01 تیر 91, 16:44
  5. آموخته ام که برای زندگی كردن از چه چیزهایی بگذرم
    توسط Yakamuz در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: شنبه 28 دی 87, 08:39

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:43 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.