با سلام به همه عزيزان
اصلاً فكرشم نمي كردم كه سايتي مختص اين مسائل در ايران داشته باشيم اما با جستجوي كلمه "مشاوره" اولين نتيجه سايت شما بود و بسيار خرسندم كه اينجا مي تونم مشكلم رو مطرح كنم.
-------------------------
حقيقت اينه كه من قبل از ازدواج حدود 7 ماه با همسرم آشنائي داشتم و به صورت حضوري و تلفني گاهي با هم ارتباط داشتيم. تا اينكه بنده پيشنهاد ازدواج دادم و در ظرف كمتر از يكماه همه چيز OK شد ... !
اما مشكل دقيقاً زماني شروع شد كه من از گذشته ي "عشقي ام" كه با دختر همسايه مان داشتيم براي تازه عروسم صحبت كردم. نيت من اين بود كه با گفتن و مطرح كردن اين موضوعات بتوانم در همان ابتداي راه با صداقت زندگي مشتركم را شروع كنم. اما دقيقاً پس از گذشت حدود 10 روز نوع رفتار و كردار همسرم با من تغيير كرد و اين تغييرات آنقدر محسوس و آزار دهنده بود كه من كم كم تبديل شدم به يك آدم دل مرده و نا اميد...
البته نا گفته نماند زمانيكه ايشان شروع به اين رفتارها كردند من هم از روي لجبازي كمي پياز داغش رو زياد كردم و گاهي جلوي رويش با دخترها چت مي كردم يا تلفني صحبت مي كردم(البته اين دخترها به هيچ وجه ارتباط احساسي با من نداشتند)
الان نزديك به 4 سال است كه ما با هم زندگي مشترك را شروع كرده ايم و داراي يك فرزند 2 ساله ي پسر هستيم. ولي متاسفانه هرگاه كه به خانه بر مي گردم آنجا برايم نا آشنا و نا مطلوب است.
قور زدن هاي بي مورد ، شك كردن هاي بيجا ، چك كردن ليست تلفن همراه من ، طعنه زدن ها ، باور نكردن دوست داشتنم و بسياري از اين نوع موارد باعث شده كه من حتي احساس كنم كه انتهاي خط هستم ...
نه رمقي براي بازي كردن و وقت گذاشتن براي فرزندم شيطونم دارم و نه اشتياقي براي حرف زدن با همسرم ... تا شروع مي كنم به صحبت كردن ، حرفها را طوري سوق مي دهد كه دوباره مي رويم سر خانه ي اول كه همان اختلافات بيخود و بيجا است ...
من كلاً آدم احساسي و مهرباني هستم ، جنسم اين است اما همسر من مدتهاست كه احساسم را باور ندارد و فقط صحبت از دختران خيالي كه در ذهنش ساخته است مي كند ... يا اينكه تا اتفاقي مي افتد يا من مهرباني ام را بروز مي دهم به طور صريح يا غير مستقيم عشق گذشته ام را بر سرم مي كوباند...
من خسته ام ...
لطفا مرا ياري كنيد...
ارادتمند شما
نيما.ا






توی اکثر خانواده ها خانم ها غر میزنند. شما در حالی که به حرفاشون توجه می کنین ، هیچکدوم رو به دل نگیرین... هر وقت حرف ها طوری سوق داد که برگشتین سر خانه ی اول ، شما لازم نیست به بحث ادامه بدین و یا همون لحظه ثابت کنین که همسرتون اشتباه میکنه! چون هر تلاش شما در اون لحظه بی فایده است! گاهی وقتا با تسلیم شدن ، پیروزی از آن شماست! فقط بگین : " حالا من باید چیکار کنم تا این مسئله حل بشه؟ شما بگو تا من امرتون رو اجرا کنم! " اینطوری به حرفاش بها داده میشه...
خوبی های تو را شاید فراموش کنم ، اما تو خوب بودن را فراموش نکن 


حتما ً اون لحظه تمام راه ها رو به روی خودتون بسته می بینین... ای کاش به جای شما همسرتون این سایت رو پیدا می کرد و باهاش آشنا میشد...


علاقه مندی ها (Bookmarks)