واقعا ببخشید که من این همه سوال می پرسم ولی باور کنید خیلی نیاز به هم فکری دارم
من اصلا به کارهام نمی رسم
الان حدود 7 ،8 ماهه که کل برنامه های زندگیم رو تعطیل کردم نه درس می خونم نه نقاشی می کنم نه تو کارهای خونه کمکی می کنم ،حتی در محل کارم هم کاری که باید یک هفته ای انجام بشه ،1 ماه طولش می دم .یک کاری هم که 6 ماه پیش قبولش کردم (کار گرافیکی)و قرار بود عید تحویلش بدم ،اصلا دست بهش نزدم شاید 10 درصدش تکمیل شده،امروز اون خانمی که قرار بود کار رو براش انجام بدم زنگ زد که تحویل بگیره ،ابروم رفت.
فقط کتاب و مطالب روان شناسی می خونم ،فکرکنم تنها کارمفیدم همین هست.
من اصلا این جوری نبودم من خیلی فعال بودم و پشتکار داشتم هم کلاس نقاشی می رفتم هم زبان می خوندم .
تو دوره فوق لیسانسم همیشه شاگرد خیلی خوبی بودم ،معدل کلم هم خیلی بالاست ولی از بهمن 89 که پایان نامه ام رو گرفتم چند ماه اول خیلی خوب کار کردم روش، ولی حوالی تابستان دیگه کم کم سست شدم واز اون موقع تا الان حتی ی نگاه کوچیک هم رو پایان نامه ام ننداختم .این سومین ترمی هست که دارم تمدیدش می کنم و در واقع اخرین ترم هم هست.ولی من هنوز فصل اول ادبیات موضوع رو هم کامل نکردم ،پایان نامه ام طوری هست که 3تا case study رو باید بررسی کنم در سه تا صنعت مختلف
یعنی باید حضورا برم سه تا صنعت مختلف و کلی کار می بره.....
و من اصلا توانش رو ندارم ،انگار هیچی برام مهم نیست،دیگه احساس می کنم این شهریور هم نمی رسم دفاع کنم چون هنوز ادبیات موضوع رو کامل نکردم چه برسه که برم وارد فاز اجرایی شم بعد هم تحلیل نتایج و نتیجه گیری تازه نو اوری هم باید داشته باشم
خلاصه اینکه می خوام بی خیال این پایان نامه و مدرک فوق شم
همه دوستام دفاع کردن مقاله هم دادن
نقاشی هم که هیچ!ی تابلو معمولی ابرنگ که قبلا سه چهار روز وقت می برد ،6 ماهه همین جور مونده و خاک خورده و کثیف شده و دیگه نمیشه ادامش داد .
هی می گم فردا می رم کلاس نقاشی ثبت نام می کنم فردا میشه نمی رم .
خلاصه بگم شدم یک ادم بی کفایت و غیر مفید که فقط در حال کتاب خوندنه اون هم فقط کتاب روان شناسی که اصلا به رشتمم مرتبط نیست.
خیلی دلم می خواد از این وضعیت در بیام وبرنامه بریزم که به کارهام برسم ولی هر کاری می کنم هر قولی که به خودم می دم بازم تغییری در من ایجاد نمیشه.







)حس میکنم که شما از تابستان یه جورایی شدیدتر از قبل وارد فاز ازدواج شدین و خوب یه مدت نامزد بودین که تا حدودی طبیعی هست که فاز ادمها عوض شه و مشغولیتهای مهم دیگه ای نسبت به قبل داشته باشن و الان هم که نامزدیتون به هم خورده باز درگیر یه مشغولیتهای ذهنی دیگه ای هستی که این هم طبیعی هست.اما نازنین عزیزم ازت میخوام با خودت روراست باشی از حرفهایی که تو تاپیک قبلیت زدی این به نظر می اومد که تا حدودی هنوز رو این موضوع استادت دغدغه ذهنی داری...به هر حال هر حسی که داری سعی کن اون رو برا خودت روشنش کنی و اون رو یه دغدغه برا ذهنت نکنی اگه هم فکر میکنی دوستان اینجا میتونن کمکی کنن میتونی یه تاپیک جداگانه بزنی در موردش.البته امیدوارم که این حرفت از ته قلبت بوده باشه که گفتی: باشه عزیزم اصلا به کل فراموش می کنم چنین ادمی وجود داشته! و اگر هم که اینطور نیست و با فکر کردن به اتفاقای گذشته واقعا فراموش کردی و کاملا از تصمیت راضی هستی باز هم یه مقداری طول میکشه که مثه قبل شی به هر حال یه رابطه نزدیکی بوده و ادمها رو درگیر میکنه.اما نظر من این هست که ببین الان شما کدوم یکی از این دو هستی .هدفم از نوشتن این ها این بود که شاید این مشکل ریشه ای داشته باشه که سعی کنیم اون رو پیداش کنیم
شاید هم اینطور نباشه


منم موندم که مگه اون دختره چش بود!گفتم لاغر بود که!

)

علاقه مندی ها (Bookmarks)