در ابتدای ورودم به این فروم به همگی سلام عرض میکنم.راستش رو بخواید دیگه خسته شدم من دانشجوی دانشگاه آزاد(صنایع)با مادر پیرم زندگی میکنم.سر کار هم میرم چون کرایه خونه از این خرجا دارم.23 سال هم سن دارم.1 ساله که عاشق یه دختر خانم شدم
که تمومه دنیام شده و قصد ازدواجم باهاش دارم.ولی هر موقع کوچکترین صحبتی میشه مادرم یه حال دیگه ای میشه چون تنها میمونه.ولی من هیچ وقت تنهاش نمیذارم.ازتون میخوام کمکم کنین آیا راهی دارم که از این سر در گمی بیام بیرون یا اینکه باید واسه یه عمر پا رو دلم بذارم؟بازم حرف دارم اگه راهنمایی دادین بازم میگم.





پاسخ با نقل قول

....ایشون یقینا قصد اینو نداره که و نخواهد داشت که شمارو برای همیشه کنار خودش نگر داره....منتها پایان یافتن یا راحت کنار اومدن مادر مهربان با این موضوع مستقیما به خودتون بستگی داره.....




علاقه مندی ها (Bookmarks)