دلم خیلی گرفته.میخوام سرمو بذارم روی میزو زارزار گریه کنم.از اینکه چقدر تنهامو چقدر از خودم بدم بمیاد.یک ماه فرشته ها روی زمین بودنو سفره رحمت خدا همه جا پهن بود.چقدر زود تموم شدو چقدر من دلتنگم.اینقدر توی اشتباهو روزمرگی و عشقهای الکی و مادی غرق شدم که فراموش کردم فقط یکی هست که همه چی دست اونه.چقدر درگیر اطراف شدم که از خودم از نفسم دور شدم.دارم چیکار میکنم.؟ دارم باخودم چیکار میکنم؟ فقط میدونم اون هست و همه چی رو میبینه.وقتی گناه میکنیمو فراموشش میکنیم...چقدر راحت خودمونو توجیح میکنیم که اشتباه نمیکنیمو گوش به هوای نفسمون میدیم...اما عذاب وجدان وقتی میاد سراغمون یادمون میوفته که...اشتباه کردیم..به خودمون قول میدیم دیگه ازش جدا نشیمو گوش به حرف شیطون ندیم اما خیلی زود یادمون میره و ..........خدای مهربونم فقط میخام بنویسمو بدونی این آخرین روزای مهمونی تو یه نفر بدجور دلش گرفته و خیلی تنهاست و به خاطر همه اشتباهاتش شرمندس...نذار دست خالی باشم وقتی مهمونی تموم میشه.نذار افسوس بخورم که صاحبخونه باهام قهربودو ...مهربونم اشتباه کردمو سخت پشیمونم که باز عهدمو شکستم.اما من ضعبفم .دربرابر گناه.تو بامن باشو به من قدرت بده.قدرت گفتن نه د ربرابر شیطون نفس....آه که چقدر زمان زود میگذره..منو تنها نذار و یه بار دیگه به من فرصت بده.قول میدم قول میدم دوباره از صفر شروع کنم.جبران میکنم.فقط منو ببخشو تنهام نذار ک بیش از گذشته بهت نیاز دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)