سلام و وقت بخیر
سحر عزیزم ممنون بابت همدردیتون.
میدونم 22 سال سن زیادی نیست اما من همیشه تو این سن نمیمونم و از طرفی دلم میخواد مادر جوونی برای بچم باشم.
فکر میکنم مادر خوب و مهربونی بشم :)
و در مورد شما:
این حالات شما کاملا طبیعی هست .منم تمامی این حالات رو پشت سر گذاشتم .بعضی اوقات میگفتم من رو ببرند به مکان خلوتی تا فقط داد بزنم ,احساس میکردم
دارم خفه میشم از این همه غصه.به اماکن زیارتی میرفتم و کلی درد دل میکردم و گریه میکردم و همزمان تمرین هایی که مشاورم میداد رو با همراهی خانوادم انجام
میدادم.
این دوره ای هست که باید سپری بشه ,میدونم سخته اما نکته خوبش این هست که میگذره و مطمئن باشید شما در این مسیر قوی و پخته تر میشید و کم کم همه
خاطرات تلخ گذشته براتون کمرنگ میشه.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آقای kaveh-r بله درست حساب کردید .من در 16 سالگی عقد کردم (دوم دبیرستان ) و در 17 سالگی ازدواج کردم!!شاید یکی از اشتباهات زندگیم همین بود!
در مورد حس پیر بودن با شما موافقم ,اما من دیگه زیاد به ازدواج مجدد راغب نیستم و اگر روزی تصمیم بگیرم به ازدواج بزرگترین هدفم مادر شدن هست و این مهم
هست که پدر بچم فردی شایسته و لایق باشه وگرنه آنقدر زیاد در زندگی قبلیم سختی کشیدم و رنج دیدم که کلا دیدم نسبت به بیشتر آقایون تغییر کرده.
برام سخته باور اینکه مردی به همسرش تا آخر وفادار بمونه.
من از اعتماد بی اندازه ای که به همسر سابقم داشتم و اینکه هیچگاه براش کمبودی نمی گذاشتم خیالم راحت بود و دقیقا از همون ناحیه صدمه دیدم.
من خاطرات گذشته رو تقریبا به فراموشی سپردم و بخاطر مشاوره هایی که میرم خیلی حال روحیم بهتره و به همون دختر شاد و سر زنده گذشته برگشتم اما
بعضی اوقات بی دلیل و با دیدن بچه های دوستانم یهوو قلبم لبریز از حس مادری میشه و دلم میگیره اما این هم بالاخره میگذرد.
امیدوارم همگی دوستان موفق و دلارآم باشید و تمامی خاطرات تلخ گذشته رو به فراموشی بسپارید.









علاقه مندی ها (Bookmarks)