اول مرسی از حرفای انیسا و ستاره عزیز ببخشید من نمیتونم لایک بزنم
بچه ها ساناز تاحالا چندتا تاپیک داشته این هارو گفتین نتیجه نداد جوابی بدین که مناسب سوالش باشه داره میگه چجوری به دلش بشینم ؟
میخوای به دلش بشینی میخوای برگرده؟دوتا راه هست یا هی بگی دوسش داری اس بدی پی ام بدی یا کلا بهش بیتفاوت بشی یعنی در ضاهر بهش بی محلی کنی غیر این دو راه که راهی نیست هست؟اگه پسر بودی راهای دیگه ای هم بود حالا که نیستی خب راه اول که رفتی جواب داد؟فعلا که قشنگ خورد تو دهنت ببخشیدا
خب پس راه دوم میمونه نمیگم فراموشش هم بکن نه چرا زندگیته زندگی خودت فقطم نزدیک ۷۵ساله یک سومش رفته تو حق داری با هرکسی ازدواج کنی شکست بخوری ویا خوشبخت بشی هیچکس حق نداره بگه با اون ازدواج نکن تو میخوایش okقبول ولی لازمه ازدواج عشق اونم هست پس باید عاشقش کنی دیگه خب پس میمونه راه دوم حتی اگه هرشب جون میدی از گریه فراداش انگار نه انگار مگه با دوستات در ارتباط نیست پس خبرای توهم بهش میرسه دیگه همین اقای دکتر ادارت یا هرکس دیگه خودتو بکشون سمتش منظورم این نیست بیحیایی کنی الان نیای بگی من همچین دختری نیستم و... منظورم اینه اگه کسی یه قدم اومد جلو مخصوصا توی اون اداره تو نزن تو گوشش توهم نیمچه قدمی برو بشناس همه رو هرکسی میتونه خوب باشه حتی اگه سامان نباشه
مخصوصا حرفشو بین دوستات بنداز بحثشو گنده کن که اره ساناز خواستگار داره ممکنه نامزدکنه عاشق شده عوض شده و...یجوری که بهش برسه دوحالت داره یا برمیگرده یا وضعیت همینطوریه که تورو ادم حساب نمیکنه البته بازم ببخشیدا کارای اونه!
تو نمیتونی فراموشش کنی دوسش داری باشه پس دلیلی برای فراموشی نیست اما غیر این راهیم واسه وصال نیست
اما چیزایی هم میمونه فکر نمیکنی زیادی واسه خودت عشقش بزرگ کردی یعنی باشه عاشقشی ولی زیادی فکر کردی مجنونی اونقدراهم نیست فقط میخوای بدستش بیاری تو عادت به تفکراتت کردی که هرشب با اون بگذره یکم به خودت برگرد حس نمیکنی؟که عشق بزرگ کردی
یکم به اینده نگاه کن فقط اونو نبین زندگیرو ببین که مدام داری خرید میکنی توی خونه اجاره ای جهاز میچینی داری غذا میپزی خونه مرتب میکنی شوهرت داره تو گوشیشه گهگاهی یه لبخندیم میزنه دارین میرین بیرون تو یه حجاب کامل گزاشتی واون .... باهم میرین توی خیابون چشمش عین دوربین مداربسته میچرخه همه رو ضبط میکنه یجا چشمت دور میبینه در گوش یدختری میگه عشقم وباهم میخندن شماره میدن ماشینی که تو میخری رو برمیداره میره دور دور دختر بازی
هربار که نگات میکنه بهت سرکوفت میزنه که نگاه این چقدر چشماش نازه نگا چه تیکه ای توهم میگی باشه باشه عزیزم میرم پوستمو میکشم دماغمو عمل میکنمو....
میرین خونه خانوادش خواهراش با دید تحقیر میبینتت خودت جلوی دوستات میتونی بگی این شوهرمه؟
حالا به هرحال برای من برخلاف اعجاز عشق وای تک اصلا مهم نیست تو کدوم یک از راهای بالا رو انتخاب میکنی ایا واقعا ازش برمیگردی یا نه اما یچیز بدون من همیشه فکر میکردم ادم باید یهو توی یلحظه از رابطه عشقی بیاد بیرون کاری که خودم کردم نکه بعدش فکری نیاد سراغم نه اما بلند بلند حرف زدم هندزفری گذاشتم اهنگ خاصی که خیلی به من کمک کرد صداشم زیاد کردم نزاشتم مغزم حرف بزنه
اما حالا میبینم این راه برای تو جواب نمیده تو اگه یهو قطع کنی سریع کم میاری و بدتر میشی
چه میخوای بدستش بیاری چه فراموشش کنی یه راه هست اونم بی محلی مطلق اینکه حرفش باشه که ساناز عوض شده یواش یواش یا اون میاد به سمتت وعروسی و....
یا کم کم فراموشش میکنی باید روزی یکم از فکر کردنت کم کنی نیم ساعت کمتر عکسش ببینی کمتر گریه کنی روزی یکم فقط
برای خودت برنامه بچین یکساله بگو فقط ققط من تا یکسال دیگه بهش فکر میکنم هرتلاشی میکنم تا بدستش بیارم اما توی این یسال روزی یدقیقه کمتر بهش فکر میکنم دو دقیقه بیشتر میخندم پنج دقیقه شدیدتر گریه میکنم و ده دقیقه کمتر توی حالت ناله وغر میمونم
ببین ساناز تو باید ببینی که خودتو چطور تعریف کردی از همین همدردی میبینیم مثلا شیدا خودشو یه دختر رک وقاطع ومغرور وبا منطق وقوی تعریف کرده یا اعجاز عشق یه دختر مهربون حمایتگر با خدا صبور یا
اقای خاله قزی یه مرد میانه رو وتعادلی صلح طلب منطقی وبا تجربه بعضی ها هم مثل خودم هنوز خودشونو نتونستن تعریف کنند وبعضیاهم مثل تو خودشونو بد تعریف کردند نمیگم بدی یا کسی دوست نداره اما بیشتر دلسوزی تا علاقه خودتو یه دختر از درون تهی معرفی کردی دختری که تحصیلات بالایی داره وحقوق خوبی داره ظاهر متناسب ایمان قوی اما یه گوی براق وزیبا اما تو خالی کسی که از درون متزلزله وپر از عیب هیجانی واحساسی مدافع وتقریبا غیر منطقی بدون اراده و.... دختری که اعتقادات بالایی داره اما تو عشق یه پسر اسمون جل مونده کسی که میگه حیا داره اما از عشق خرابش پرهیز نمیکنه کسی که انتقاد پذیر نیست وهمه رو توی تاپیک قبلیش فراری داد وحالا دیده میشه که چقدر دختر مهربون وارومیه وفقط میخواد پشت نقاب کمالگرایی وعزت نفس مخفی بشه اینا چیزایی نیست که فهمیدنش سخت باشه ساناز اون پسر هم وجود تهی وویران تورو دیده فهمیده
اینارو نمیگم که فراموشش کنی نه میگم زندگی خودت اما مجبوری اینارو انجام بدی تا اگه برگشت حداقل در موضع بالا باشی وبتونی جذبش کنی و بهش برسی وگرنه نتنها برنمیگرده و عمرت تباه ننمیشه و فراموشش نمیکنی و...بلکه توی دلش میگی اخی از شرش راحت شدم پس مجبوری ساناز چون راه دیگه ای نیست











علاقه مندی ها (Bookmarks)