امروز بابام با مامانم حرفش می شه مشت می زنه به مامانم و شمشیر اسباب بازی پسرمو می گیره می شکونه پسرم این شمیرش رو خیلی دوست داشت انقدر گریه کرد به هق هق افتاد
کارگر داشتیم بابام نردبون رو با سر و صدای زیاد از پله ها می کشه میاره پایین من ترسیدم

همسرم کجاست ببینه من چه زجری دارم می کشم می ترسه جدا بشیم حمایت پدرم کم بشه
نخواستم پولشو من آرامش می خوام از همه طرف روم فشاره به همسرم می گم می گه درو قفل کن نگذار بچه بره بالا بهش می گم بعدازظهرا ببرش باشگاه نمی بره که!! خیلی تنبل و راحت طلبه تقصیر منه زیادی هوای همسرمو داشتم
همه ی کارها رو دوش منه هم زنم هم مرد هم پدرم هم مادر هستم
مدام باهام بدرفتاری داره امروز موقع سحر گفت بیا بی خیال جا به جایی شو منم گفتم امکان نداره هر جوری شده باید از اینجا بریم یه لیوان آب ریخت رو صورتم

همسرم مرد خوب و مهربونی بود و چون اخلاقش عوض شده تحملش واسم خیلی سخته و اونم نقطه ضعفم رو می دونه داره عذابم می ده که بی خیال جا به جایی بشم
علاقه مندی ها (Bookmarks)